Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
English
Persian
illumination by diffusion
روشن کردن منطقه از طریق انعکاس نور غیر مستقیم یاسایه روشن
Other Matches
illumination by reflection
روشن کردن منطقه از طریق انعکاس یا شکست نور
illuminates
روشن کردن منطقه
illuminate
روشن کردن منطقه
illuminating
روشن کردن منطقه
illuminations
روشن کردن منطقه روشنایی
illumination
روشن کردن منطقه روشنایی
search light illumination
روشن کردن منطقه با نورافکن
illumination plan
طرح روشن کردن منطقه نبرد
flashed
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flash
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
daylit
روز روشن روشن کردن
daylight
روز روشن روشن کردن
semi indirect lighting
روشن سازی نیم مستقیم
illuminating
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminates
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminate
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
histogen
منطقه روشن محدودیا غیر محدودی از بافتهای اولیه
direct dyes
رنگینه های مستقیم
[که بدون نیاز به دندانه بصورت مستقیم با آب و الیاف پنبه، ابریشم و پشم ترکیب داده شده و رنگ های روشن و براقی را بوجود می آورد ولی در عین حال در برابر شستشو، پایداری خوبی ندارد.]
illuminati
روشن ضمیران روشن فکران
explaining
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explains
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explained
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explain
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
half tone screen
صفحه سایه روشن زدن درعکاسی پرده سایه روشن
vignetting
سایه روشن زدن به نقشه یاعکس هوایی نمایش عوارض نقشه با سایه روشن تدریجی
flares
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
flare
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
lighted
روشن کردن
lightest
روشن کردن
emblaze
روشن کردن
to shed light on
روشن کردن
clear
: روشن کردن
to switch on
روشن کردن
clearer
: روشن کردن
illuminate
روشن کردن
refresh
روشن کردن
refreshed
روشن کردن
clears
: روشن کردن
ignites
روشن کردن
refreshes
روشن کردن
clearest
: روشن کردن
ignited
روشن کردن
ignite
روشن کردن
light
روشن کردن
elucidating
روشن کردن
to clear up
روشن کردن
fire up
روشن کردن
to fire up
روشن کردن
clarifying
روشن کردن
clarify
روشن کردن
turn on
روشن کردن
to bring tl light
روشن کردن
illume
روشن کردن
illuminating
روشن کردن
power up
روشن کردن
igniting
روشن کردن
illuminates
روشن کردن
power on
روشن کردن
relume
روشن کردن
clarifies
روشن کردن
brightens
روشن کردن
lumine
روشن کردن
elucidate
روشن کردن
elucidated
روشن کردن
elucidates
روشن کردن
illumine
روشن کردن
illumined
روشن کردن
illumining
روشن کردن
brightened
روشن کردن
brighten
روشن کردن
brightening
روشن کردن
illumines
روشن کردن
active mine
مین منفجر شونده از طریق انعکاس امواج
to start a car
[to crank a car]
[American English]
ماشینی را روشن کردن
To light a fire .
آتش روشن کردن
explicate
روشن کردن فاهرکردن
to bring out in relief
برجسته یا روشن کردن
To light ( kindle) a fire.
آتش روشن کردن
restart
روشن کردن دوباره
turn over
<idiom>
موتور را روشن کردن
coldest
روشن کردن یک کامپیوتر
refurbish
روشن و تازه کردن
to make something clear
چیزی را روشن کردن
colds
روشن کردن یک کامپیوتر
explicated
روشن کردن فاهرکردن
explicates
روشن کردن فاهرکردن
explicating
روشن کردن فاهرکردن
refurbishes
روشن و تازه کردن
refurbishing
روشن و تازه کردن
clarifying
روشن کردن یا شدن
refurbished
روشن و تازه کردن
clarify
روشن کردن یا شدن
lightens
درخشیدن روشن کردن
lightening
درخشیدن روشن کردن
ignited
روشن کردن گیراندن
clarifies
روشن کردن یا شدن
colder
روشن کردن یک کامپیوتر
lightened
درخشیدن روشن کردن
ignite
روشن کردن گیراندن
cold start
دوباره روشن کردن
lighten
درخشیدن روشن کردن
to make oneself clear
<idiom>
منظور را روشن کردن
cold
روشن کردن یک کامپیوتر
owl light
کمی روشن کردن
to play with fire
آتش روشن کردن
igniting
روشن کردن گیراندن
to kindle
آتش روشن کردن
ignites
روشن کردن گیراندن
to light a cigarette
سیگاری را روشن کردن
mezzotint
نقاشی سایه روشن کردن
upstarts
یکه خوردن روشن کردن
shine
براق کردن روشن شدن
turn on
بجریان انداختن روشن کردن
clears
پیام کشف روشن کردن
shines
براق کردن روشن شدن
clearest
پیام کشف روشن کردن
clearer
پیام کشف روشن کردن
upstart
یکه خوردن روشن کردن
clear
پیام کشف روشن کردن
enucleate
روشن کردن توضیح دادن
highlighting
روشن ساختن مشخص کردن
enlightening
روشن کردن تعلیم دادن
alighted
روشن کردن اتش زدن
to turn on
روشن کردن
[کلید الکتریکی]
alighting
روشن کردن اتش زدن
mezzotinto
نقاشی سایه روشن کردن
alights
روشن کردن اتش زدن
alight
روشن کردن اتش زدن
enlighten
روشن کردن تعلیم دادن
enlightens
روشن کردن تعلیم دادن
illume
منور کردن روشن فکر ساختن
refreshes
از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
to put one's affairs in order
[to settle one's business]
تکلیف کار خود را روشن کردن
runs
به کار انداختن روشن کردن موتور
refreshed
از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
refresh
از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
run
به کار انداختن روشن کردن موتور
to kick-start a motorcycle
موتورسیکلتی را با پا هندل زدن
[روشن کردن]
to start
روشن کردن
[به کار انداختن]
[موتور یا خودرو]
talk out
بوسیله بحث شفاهی موضوعی را روشن کردن
to switch on the dipped
[dimmed]
headlights
چراغ نور پایین
[ماشین]
را روشن کردن
power
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
powers
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
powered
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
powering
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
hard
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
harder
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
hardest
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
cold
خطای کامپیوتری که در لحظه روشن کردن کامپیوتر رخ میدهد
cold
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
cold boot
روشن کردن کامپیوتر و بارکردن سیستم عامل به درون ان
cold fault
نقص کامپیوتر که به محض روشن کردن اشکار میشود
formats
تعویض روشن مرتب کردن داده یا متن در یک محل
format
تعویض روشن مرتب کردن داده یا متن در یک محل
colder
خطای کامپیوتری که در لحظه روشن کردن کامپیوتر رخ میدهد
shadow RAM
ROM به یک قطعه RAMسریع تر در هنگام روشن کردن کامپیوتر
coldest
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colds
خطای کامپیوتری که در لحظه روشن کردن کامپیوتر رخ میدهد
colds
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colder
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
switches
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switched
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switch
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
coldest
خطای کامپیوتری که در لحظه روشن کردن کامپیوتر رخ میدهد
to goose
[American E]
the engine
موتور
[ماشین]
را روشن کردن
[که صدا مانند زوزه بدهد]
to rev
[British E]
the engine
موتور
[ماشین]
را روشن کردن
[که صدا مانند زوزه بدهد]
senses
روشن کردن تابلوی مقابل کامپیوتر قابل بررسی است
sensed
روشن کردن تابلوی مقابل کامپیوتر قابل بررسی است
autos
امکان بار کردن خودکار برنامه پس از روشن شدن کامپیوتر
auto
امکان بار کردن خودکار برنامه پس از روشن شدن کامپیوتر
sense
روشن کردن تابلوی مقابل کامپیوتر قابل بررسی است
to throw light upon
روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
turn on
<idiom>
روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
pictures
که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
picture
که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
picturing
که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
squawking
در رهگیری هوایی یعنی روشن کردن دستگاه شناسایی دشمن و خودی و کار با ان
to jump-start someone's car
کمک برای روشن کردن
[خودروی کسی را با باتری مستقلی یا ماشین دیگری]
pictured
که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
monitored
برنامهای مقیم در ROM برای بار کردن سیستم عامل پس ا ز روشن شدن ماشین
monitors
برنامهای مقیم در ROM برای بار کردن سیستم عامل پس ا ز روشن شدن ماشین
monitor
برنامهای مقیم در ROM برای بار کردن سیستم عامل پس ا ز روشن شدن ماشین
kernel
تعداد دستورات ابتدایی لازم برای روشن کردن پیکسهای صفحه به رنگهای مختلف و با سایه .
kernels
تعداد دستورات ابتدایی لازم برای روشن کردن پیکسهای صفحه به رنگهای مختلف و با سایه .
clearest
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clearer
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clear
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clears
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
DDE
دستیابی مستقیم از طریق کلید به داده دیسک یا نوار مغناطیسی
smoke test
بررسی تصادفی برای اینکه ماشین باید در صورتی که هنگام روشن کردن دود ایجاد نشود کار کند
clearest
روشن
light
روشن
distinct
<adj.>
روشن
lighted
روشن
vivid
روشن
clear
روشن
lightest
روشن
bright
روشن
perspicuous
روشن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com