English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (31 milliseconds)
English Persian
accumulate روی هم گذاشتن متراکم کردن
accumulates روی هم گذاشتن متراکم کردن
accumulating روی هم گذاشتن متراکم کردن
Other Matches
augmentative متراکم شونده متراکم کننده
densify متراکم کردن
compresses متراکم کردن
condense متراکم کردن
jam متراکم کردن
condenses متراکم کردن
compressing متراکم کردن
condensing متراکم کردن
compact متراکم کردن
compaction متراکم کردن
compacting متراکم کردن
jams متراکم کردن
compacts متراکم کردن
compress متراکم کردن
jammed متراکم کردن
compacted متراکم کردن
clogged متراکم وانباشته کردن
packs متراکم کردن فشردن
pack متراکم کردن فشردن
clog متراکم وانباشته کردن
clogs متراکم وانباشته کردن
supercharge متراکم کردن مقدماتی
soil consolidation متراکم کردن خاک
inflaming اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflame اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
aggregate متراکم متراکم ساختن
aggregates متراکم متراکم ساختن
compaction فشرده سازی متراکم کردن
compressive strength قابلیت یک جسم برای مقاومت در برابر نیروی فشاری یانیرویی که گرایش به فشردن موتاه کردن و متراکم کردن ان دارد
rollers دستگاهی که جهت متراکم کردن لایههای خاک از ان استفاده میشود
roller دستگاهی که جهت متراکم کردن لایههای خاک از ان استفاده میشود
amassing توده کردن متراکم کردن
amass توده کردن متراکم کردن
amassed توده کردن متراکم کردن
compressing خلاصه کردن متراکم کردن
compresses خلاصه کردن متراکم کردن
congest متراکم کردن گرفته کردن
compress خلاصه کردن متراکم کردن
amasses توده کردن متراکم کردن
crunching متراکم کردن برنامه برای جای دادن تعداد زیاددستورالعملها در فضایی کوچک
lay off <idiom> به حال خود گذاشتن ،تنها گذاشتن
fix کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
fixes کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
run into <idiom> اثر گذاشتن ،تاثیر گذاشتن بر
lid کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
lids کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
lodged گذاشتن تسلیم کردن
having صرف کردن گذاشتن
stead گذاشتن حمایت کردن
lay down فدا کردن گذاشتن
cuts عبور کردن گذاشتن
deposits : ته نشین کردن گذاشتن
cut عبور کردن گذاشتن
deposit : ته نشین کردن گذاشتن
lodge گذاشتن تسلیم کردن
lodges گذاشتن تسلیم کردن
insert گذاشتن جاسازی کردن
have صرف کردن گذاشتن
inserting گذاشتن جاسازی کردن
inserts گذاشتن جاسازی کردن
to shut up حبس کردن درصندوق گذاشتن
wads کپه کردن لایی گذاشتن
deteriorates خراب کردن روبزوال گذاشتن
deteriorated خراب کردن روبزوال گذاشتن
insert داخل کردن در میان گذاشتن
in- :درمیان گذاشتن جمع کردن
wad کپه کردن لایی گذاشتن
to put together بکب کردن پیش هم گذاشتن
deposits ودیعه گذاشتن ذخیره کردن
deteriorate خراب کردن روبزوال گذاشتن
louse شپش گذاشتن شپشه کردن
to put a way childish صرف کردن گرو گذاشتن
auction حراج کردن بمزایده گذاشتن
auctioned حراج کردن بمزایده گذاشتن
auctioning حراج کردن بمزایده گذاشتن
in :درمیان گذاشتن جمع کردن
auctions حراج کردن بمزایده گذاشتن
dumfound متحیر کردن بلاجواب گذاشتن
dumbfound متحیر کردن بلاجواب گذاشتن
arranged قرار گذاشتن سازمند کردن
arranging قرار گذاشتن سازمند کردن
inserting داخل کردن در میان گذاشتن
insets افزودن اضافه کردن گذاشتن
arranges قرار گذاشتن سازمند کردن
inserts داخل کردن در میان گذاشتن
deposit ودیعه گذاشتن ذخیره کردن
inset افزودن اضافه کردن گذاشتن
arrange قرار گذاشتن سازمند کردن
To trample upon justice. To be unfair. پاروی حق گذاشتن ( حق کشی کردن )
rat race <idiom> رها کردن ،تنها گذاشتن
heeding محل گذاشتن به ملاحظه کردن
applies تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
to hang up معطل کردن مسکوت گذاشتن
heed محل گذاشتن به ملاحظه کردن
deteriorating خراب کردن روبزوال گذاشتن
apply تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
applying تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
heeds محل گذاشتن به ملاحظه کردن
heeded محل گذاشتن به ملاحظه کردن
compacted متراکم
cumulous متراکم
compressed متراکم
dense متراکم
leak proof متراکم
accumulated متراکم
agglomerative متراکم
denser متراکم
compacting متراکم
compact متراکم
cumulative distribution متراکم
cumulative متراکم
compacts متراکم
compactness متراکم
densest متراکم
skirt دامن دار کردن حاشیه گذاشتن به
swindle کلاه گذاشتن یابرداشتن کلاهبرداری کردن
emplacement پایگاه مستقر کردن کار گذاشتن
skirted دامن دار کردن حاشیه گذاشتن به
skirts دامن دار کردن حاشیه گذاشتن به
swindles کلاه گذاشتن یابرداشتن کلاهبرداری کردن
swindled کلاه گذاشتن یابرداشتن کلاهبرداری کردن
to part the hair فرق گذاشتن موی را از هم باز کردن
to soak out the salt of توی اب گذاشتن وکم نمک کردن
agglomerate متراکم شدن
massy متراکم غلیظ
dense binary code رمزدودویی متراکم
dense list لیست متراکم
cumulative frequency فراوانی متراکم
condense همچگال متراکم
condenses همچگال متراکم
accumulated capital سرمایه متراکم
condensing همچگال متراکم
voluminous متراکم انبوه
comperssion capacitor خازن متراکم
data aggregate دادههای متراکم
combustor متراکم کننده
incompact غیر متراکم
compressed air هوای متراکم
compressors متراکم کننده
compressor متراکم کننده
cook up <idiom> اختراع کردن ،ساختن وچیزی روباهم گذاشتن
the setting of a gem سوار کردن یا کار گذاشتن یانشاندن گوهری
adventure درمعرض مخاطره گذاشتن دستخوش حوادث کردن
adventures : درمعرض مخاطره گذاشتن دستخوش حوادث کردن
emplace جا گذاشتن موضع گرفتن مستقر کردن یاشدن
data compression متراکم سازی داده ها
trust fund وجوه متراکم شده
supercharger پیش متراکم کننده
cumulous مانند ابرهای متراکم
heavily overcast ابری متراکم [هواشناسی]
condensed mercurytemperature دمای جیوه متراکم
gas compressor متراکم کننده هوا
eluvium خاک باداورده و متراکم
data aggregate متراکم سازی داده ها
affects لمس کردن یا تاثیر گذاشتن یا تغییر دادن چیزی
affect لمس کردن یا تاثیر گذاشتن یا تغییر دادن چیزی
reefknot گره مربع مخصوص توگذاشتن یا جمع کردن بادبان تو گذاشتن
planosol گل سفید نرم و متراکم فلات
air compresser دستگاهی که هوا را متراکم میکند
cumuli ابر متراکم و روی هم انباشته
cumulus ابر متراکم و روی هم انباشته
accumulated dividend سود سهام متراکم شده
compression بهم فشردگی متراکم سازی
over consolidated clay خاک رس متراکم شده باپیشفشردگی
wilson cloud نوعی ابر غلیظ و متراکم
laminated product تولید ماده متراکم متورق
coke pusher دستگاه متراکم کننده ذغال کک
grouter دستگاه متراکم کننده سیمان
compressed gas cylinder سیلندر محتوی گاز متراکم
incompressibly بطوریکه نتوان متراکم یا خلاصه نمود
To leave behinde. جا گذاشتن ( بجا گذاشتن )
staked شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stake شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
superinduce تخحت فشار قرار گرفتن کشیدن یا گذاشتن یا جا دادن تجدید فراش کردن
stakes شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
chert نوعی سنگ چخماق که ریزدانه و متراکم است
charge neutrality تساوی تقریبی ذرات مثبت ومنفی در شارههای متراکم
glomerule خوشه متراکم ازمویرگهای کوچک و بافتهای حیوانی و غیره
to leave someone in the lurch کسیرا در گرفتاری گذاشتن کسیرا کاشتن یا جا گذاشتن
provident fund وجوه متراکم شده برای تامین مالی دوره بازنشستگی
cumulo nimbus ابرهای بسیار بزرگ متراکم که قسمتهای فوقانی انها به استراتوسفر میرسد
reship دوباره در کشتی گذاشتن دوباره حمل کردن
corners گوشه دار کردن گوشه گذاشتن به
corner گوشه دار کردن گوشه گذاشتن به
cornering گوشه دار کردن گوشه گذاشتن به
data compression متراکم سازی داده ها فشردگی داده ها
compressors دستگاه فشار دستگاه متراکم کننده
compressor دستگاه فشار دستگاه متراکم کننده
to get clogged مسدود شدن [بسته شدن ] [متراکم وانباشته شدن]
to run in تو گذاشتن
letting گذاشتن
inculcating پا گذاشتن
loads گذاشتن
apostrophize گذاشتن
to lay it on with a trowel گذاشتن
infiltrate گذاشتن
teasing سر به سر گذاشتن
ti turn in تو گذاشتن
to pickle a rod for گذاشتن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com