English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English Persian
count one's chickens before they're hatched <idiom> روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
Other Matches
reckoned حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckons حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckon حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
certifying صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certifies صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certify صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
bank on <idiom> اطمینان داشتن ،روی چیزی حساب کردن
check register بازرسی کردن صورت حساب واریز حساب کردن واریزحساب
unpriced درباب چیزی گفته میشودکه بهای ان معلوم نشده یابصورت بهادران نباشد
to take something into account چیزی را در حساب آوردن
To cook the books. حساب بالاآوردن (حساب سازی کردن )
his parentage isunknown اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
To make known . To signify . معلوم کردن
familiarize معلوم کردن
familiarized معلوم کردن
familiarizes معلوم کردن
familiarizing معلوم کردن
to bring tl light معلوم کردن
familiarising معلوم کردن
familiarises معلوم کردن
familiarised معلوم کردن
ascertained معلوم کردن
ascertain معلوم کردن
ascertaining معلوم کردن
ascertains معلوم کردن
to make known معلوم کردن
known معلوم کردن
verifying رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
bids خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
verify رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verifies رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verified رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
bid خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
evinces معلوم کردن ابراز داشتن
type نوع خون را معلوم کردن
evince معلوم کردن ابراز داشتن
evincing معلوم کردن ابراز داشتن
evinced معلوم کردن ابراز داشتن
typed نوع خون را معلوم کردن
types نوع خون را معلوم کردن
cost accounts حساب های هزینه یابی حساب هزینه ای حساب مخارج
seal one's fate سرنوشت کسی را به بدی معلوم کردن
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
ascertian محقق کردن تحقیق کردن معلوم کردن
specifies مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specifying مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specify مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
cost plus contracts به حساب خرید سفارش دهنده وجز فروش سازنده به حساب می اورند
capitalized expense هزینهای که علاوه بر به حساب امدن در حساب سود وزیان
overdrawn account حساب اضافه برداشت شده حساب با مانده منفی
clearance تسویه حساب واریز حساب فاصله ازاد لقی
equity accounts حساب قسمت ذیحساب حساب های اموال یکان
To bring someone to account. کسی را پای حساب کشیدن [حساب پس گرفتن]
reveals فاش کردن معلوم کردن
specifies معین کردن معلوم کردن
revealed فاش کردن معلوم کردن
specify معین کردن معلوم کردن
specifying معین کردن معلوم کردن
locating تعیین کردن معلوم کردن
manifesting معلوم کردن فاش کردن
manifested معلوم کردن فاش کردن
manifest معلوم کردن فاش کردن
locate تعیین کردن معلوم کردن
uncover معلوم کردن فاهر کردن
located تعیین کردن معلوم کردن
manifests معلوم کردن فاش کردن
uncovering معلوم کردن فاهر کردن
uncovers معلوم کردن فاهر کردن
locates تعیین کردن معلوم کردن
reveal فاش کردن معلوم کردن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
privilege دستورات کامپیوتری که فقط توسط یک حساب امتیاز دار قابل دستیابی هستند , مثل حذف حساب و دیگر تنظیم کابر جدید یا بررسی کلمه رمز
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
reckoning تصفیه حساب صورت حساب
reckonings تصفیه حساب صورت حساب
To pay off someone. To settle old scores with someone. با کسی تسویه حساب کردن ( انتقام جویی کردن )
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
charge and discharge statements حساب قیومیت صورت و نحوه ارزیابی و عملیات مالی ارث حساب ارث
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
undercharge کم حساب کردن
to figure up حساب کردن
cyphers حساب کردن
miscalculate بد حساب کردن
figuring حساب کردن
miscalculated بد حساب کردن
miscalculates بد حساب کردن
count حساب کردن
miscalculating بد حساب کردن
to cast up حساب کردن
ciphers حساب کردن
misreckon بد حساب کردن
sum حساب کردن
counted حساب کردن
counting حساب کردن
counts حساب کردن
calculated حساب کردن
minculculate بد حساب کردن
to count up حساب کردن
calculate حساب کردن
figure حساب کردن
numerate حساب کردن
calculates حساب کردن
computed حساب کردن
compute حساب کردن
figures حساب کردن
cipher حساب کردن
computes حساب کردن
sums حساب کردن
account حساب کردن
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
tally با چوب خط حساب کردن
tallying باچوبخط حساب کردن
tally باچوبخط حساب کردن
tallying با چوب خط حساب کردن
tallies باچوبخط حساب کردن
tallied با چوب خط حساب کردن
tallied باچوبخط حساب کردن
check out تصفیه حساب کردن
to put any one down for a fool کسیرااحمق حساب کردن
tallies با چوب خط حساب کردن
overcharging زیاد حساب کردن
overcharged زیاد حساب کردن
overcharge زیاد حساب کردن
miscast غلط حساب کردن
settle تصفیه حساب کردن
miscast حساب غلط کردن
miscalculating اشتباه حساب کردن
miscalculates اشتباه حساب کردن
miscalculated اشتباه حساب کردن
miscalculate اشتباه حساب کردن
recalculate دوباره حساب کردن
settles تصفیه حساب کردن
overcharges زیاد حساب کردن
put two and two together <idiom> حساب کتاب کردن ،دو دوتا کردن
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
scored حساب کردن بحساب اوردن
compute حساب کردن تخمین زدن
To gauge the situation and act accordingly. حساب کار خود را کردن
computed حساب کردن تخمین زدن
tallies تطبیق کردن حساب نگهداشتن
scores حساب کردن بحساب اوردن
computes حساب کردن تخمین زدن
to pay up حساب پس از افت را تصفیه کردن
misreckon بد شمردن حساب غلط کردن
tally تطبیق کردن حساب نگهداشتن
pony ریز تسویه حساب کردن
score حساب کردن بحساب اوردن
tallying تطبیق کردن حساب نگهداشتن
ponies ریز تسویه حساب کردن
tallied تطبیق کردن حساب نگهداشتن
poney ریز تسویه حساب کردن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
i reckon روی دوستی کسی حساب کردن
to cross-check the result with a calculator حل را مجددا با ماشین حساب بررسی کردن
to call to account بازخواست یامواخذه کردن از حساب خواستن از
zones محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
zone محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
score نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
scores نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
scored نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
To sell at coast price . مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
miscount بد حساب کردن بد تعبیر کردن
rack up بازی کردن- حساب کردن
account حساب صورت حساب
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
he calcn lates with a اوبادقت حساب میکند اودرست حساب میکند
digital computer ماشین حساب عددی ماشین حساب دیجیتالی
no year oppropriation حساب تامین اعتبار باز حساب باز
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
invisible نا معلوم
obvious معلوم
intelligible معلوم
pronounced معلوم
definite معلوم
sharp cut معلوم
It was revealed that … It transpired that . . . معلوم شد که ...
active معلوم
overt معلوم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com