Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (13 milliseconds)
English
Persian
diet
رژیم گرفتن
dieted
رژیم گرفتن
dieting
رژیم گرفتن
diets
رژیم گرفتن
Other Matches
regime
رژیم
operating conditions
رژیم
operating condition
رژیم
regimes
رژیم
rTgimes
رژیم
dieted
رژیم غذایی
saturation state
رژیم اشباع
rating
رژیم اسمی
ratings
رژیم اسمی
food program
رژیم تغذیه
dieting
رژیم غذایی
diets
رژیم غذایی
diet
رژیم غذایی
residual current state
رژیم جریان مانده
royalism
طرفداری از رژیم سلطنتی
sovietization
انطباق با رژیم شوروی
space charge limited current state
رژیم بار پیرامونی
capitalism
رژیم سرمایه داری
dietetic
وابسته به رژیم غذایی
dietary
مربوط به رژیم غذایی
I'm on a diet.
من رژیم غذایی دارم.
sovietize
مطابق رژیم شوروی کردن
monarchies
سلطنت مطلقه رژیم سلطنتی
monarchy
سلطنت مطلقه رژیم سلطنتی
stagnation thesis
تز انحطاط و ورشکستگی رژیم سرمایه داری
dietetics
فن پرهیز یا رژیم غذایی مبحث اغذیه
totalitarianism
رژیم حکومت متمرکز در یک قدرت مرکزی
totalism
رژیم حکومت متمرکز در یک قدرت مرکزی
opportunism
به سرعت بر حسب اوضاع سیاسی یا تغییر رژیم وزمامدار
to take medical advice
دستوراز پزشک گرفتن دستورطبی گرفتن
reynold's number
این عددنشاندهنده رژیم جریان است یعنی اگر این عدد کمتراز 032باشد جریان متلاطم میباشد
gripped
طرز گرفتن وسیله گرفتن
grip
طرز گرفتن وسیله گرفتن
calebrate
جشن گرفتن عید گرفتن
take in
<idiom>
زود گرفتن ،مطالب را گرفتن
gripping
طرز گرفتن وسیله گرفتن
grips
طرز گرفتن وسیله گرفتن
to seal up
درز گرفتن کاغذ گرفتن
clams
بچنگال گرفتن محکم گرفتن
clam
بچنگال گرفتن محکم گرفتن
slag
کفه گرفتن تفاله گرفتن
To tell some one his fortune .
برای کسی فال گرفتن ( فال کسی را گرفتن )
capture
گرفتن
to station oneself
جا گرفتن
to take a wife
زن گرفتن
to take fast hold of
گرفتن
blind
گرفتن
tithes
ده یک گرفتن از
lay to heart
به دل گرفتن
tithe
ده یک گرفتن از
get at
گرفتن
inclasp
در بر گرفتن
indwell
جا گرفتن
to take one's stand
جا گرفتن
to take up
گرفتن
to addict oneself
خو گرفتن
retaken
پس گرفتن
retake
پس گرفتن
disesteem
کم گرفتن
wive
زن گرفتن
capturing
گرفتن
false grip
گرفتن
unsay
پس گرفتن
tong
گرفتن
to whisk away or off
گرفتن
infold
در بر گرفتن
captures
گرفتن
blinded
گرفتن
holds
گرفتن
reclaiming
پس گرفتن
withdrawals
پس گرفتن
seizes
گرفتن
to draw back
پس گرفتن
to catch on
گرفتن
to catch a fly
بل گرفتن
to call back
پس گرفتن
to put a stop to
را گرفتن
to bring to a stop
را گرفتن
to break in
گرفتن
overtakes
گرفتن
overtaken
گرفتن
to begin again
از سر گرفتن
seized
گرفتن
to get at
گرفتن
reoccupy
از سر گرفتن
obturate
گرفتن
blinds
گرفتن
to shut off
را گرفتن
hold
گرفتن
to nestle oneself
جا گرفتن
to lay a wager
گرفتن
to hunt out
گرفتن
seize
گرفتن
catch
گرفتن
raclaim
پس گرفتن
overtake
گرفتن
devest
گرفتن
encumbers
گرفتن
retrieve
پس گرفتن
detract
گرفتن
detracted
گرفتن
detracting
گرفتن
detracts
گرفتن
ceasing
گرفتن
ceases
گرفتن
ceased
گرفتن
retrieved
پس گرفتن
retrieves
پس گرفتن
situating
جا گرفتن
abates
اب گرفتن از
abated
اب گرفتن از
abate
اب گرفتن از
withdraw
پس گرفتن
withdraws
پس گرفتن
pushing
گرفتن
situate
جا گرفتن
situates
جا گرفتن
cease
گرفتن
reclaim
پس گرفتن
reclaims
پس گرفتن
accompanied
دم گرفتن
puddles
گل گرفتن
puddle
گل گرفتن
renovate
از سر گرفتن
renovated
از سر گرفتن
renovates
از سر گرفتن
renovating
از سر گرفتن
flea
کک گرفتن
accompanies
دم گرفتن
accompany
دم گرفتن
accustoms
خو گرفتن
lute
گل گرفتن
lutes
گل گرفتن
acquiring
گرفتن
acquires
گرفتن
acquire
گرفتن
wed
گرفتن
accustom
خو گرفتن
accustoming
خو گرفتن
fleas
کک گرفتن
despumate
کف گرفتن از
resumption
از سر گرفتن
recapturing
پس گرفتن
recaptures
پس گرفتن
recaptured
پس گرفتن
recapture
پس گرفتن
corks
گرفتن
cork
گرفتن
grab
گرفتن
skim
کف گرفتن از
skim
گرفتن کف
skimmed
کف گرفتن از
deglutinate
گرفتن
catch on
گرفتن
adeem
پس گرفتن
withdrawal
پس گرفتن
grabbed
گرفتن
skims
گرفتن کف
skims
کف گرفتن از
skimmed
گرفتن کف
resuming
از سر گرفتن
grabbing
گرفتن
retreats
پس گرفتن
retreating
پس گرفتن
retreated
پس گرفتن
retreat
پس گرفتن
abating
اب گرفتن از
encumber
گرفتن
encumbered
گرفتن
encumbering
گرفتن
take
گرفتن
takes
گرفتن
resumes
از سر گرفتن
grabs
گرفتن
resumed
از سر گرفتن
resume
از سر گرفتن
reclaimed
پس گرفتن
retakes
پس گرفتن
acclimatize
خو گرفتن
getting
گرفتن
acclimatized
خو گرفتن
gets
گرفتن
acclimatised
خو گرفتن
get off the ground
<idiom>
پا گرفتن
break out
در گرفتن
acclimatises
خو گرفتن
To treat flippantly(lightly).
شل گرفتن
receives
گرفتن
To go bad and stink.
بو گرفتن
acclimatising
خو گرفتن
nails
گرفتن
nailed
گرفتن
acclimatizing
خو گرفتن
receive
گرفتن
nail
گرفتن
to get used to
خو گرفتن
[به]
to get accustomed to
خو گرفتن
[به]
retaking
پس گرفتن
acclimatizes
خو گرفتن
get
گرفتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com