English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
element رکن اساس جزئی از یک قسمت یایکان
elements رکن اساس جزئی از یک قسمت یایکان
Other Matches
anlage اساس و پایهء رشد بعدی قسمت کوچکی که بعدا رشدنموده وبزرگ میشود
substantialize اساس دادن یا اساس پیدا کردن
base course لایه اساس قشر اساس
retail bin انبار اقلام جزئی یا اماد جزئی
combat resolution تعیین جزئی ترین رده رزمی جزئی ترین رده شرکت کننده در رزم
butt ضربه با سر به حریف سرشاخ انتهای چوب هاکی قسمت انتهایی چوب گلف قسمت انتهای راکت تنیس قسمت انتهای چوب بیلیارد تپه یا برامدگی پشت زمین هدف
butted ضربه با سر به حریف سرشاخ انتهای چوب هاکی قسمت انتهایی چوب گلف قسمت انتهای راکت تنیس قسمت انتهای چوب بیلیارد تپه یا برامدگی پشت زمین هدف
butts ضربه با سر به حریف سرشاخ انتهای چوب هاکی قسمت انتهایی چوب گلف قسمت انتهای راکت تنیس قسمت انتهای چوب بیلیارد تپه یا برامدگی پشت زمین هدف
wage fund theory of wages نظریه مزد بر اساس وجوه دستمزد براساس این نظریه که توسط استوارت میل بیان شده مزد بر اساس رابطه میان کل وجوه مربوط به پرداخت دستمزد و تعدادکارگران تعیین میشودبنابراین برای افزایش دستمزد بایستی یا کل این وجوه را بالا برد و یا اینکه تعداد کارگران را کاهش داد
terneplate ورق الیاژی مرکب از چهار قسمت سرب ویک قسمت قلع
ecphora پیش آمدگی [طرحی که یک قسمت روی قسمت دیگر قرار بگیرد.]
quartersaw الوار رابچهار قسمت بریدن چوپ را بچهار قسمت اره کردن
terne ورق الیاژی مرکب از چهار قسمت سرب ویک قسمت قلع
plank قسمت مهم مرام سیاسی قسمت اصلی یک روش فکری
shuttling حمل قسمت به قسمت یکانها ووسایل با استفاده از تعدادمعینی خودرو
long bone که شامل یک قسمت استوانهای و دو قسمت برجسته در انتها میباشند
cross disbursing انتقال اعتباراز یک قسمت به قسمت دیگرتبدیل اعتبارات
base section رسد مبنا قسمت پایه قسمت تحتانی
section قسمت قسمت کردن برش دادن
sections قسمت قسمت کردن برش دادن
fanfold یک قسمت به یک جهت قسمت دیگر در جهت مخالف تا کاغذ به طور مناسب در چاپگر قرار گیرد
shuttles حمل کردن قسمت به قسمت
shuttles قسمت قسمت حرکت کردن
shuttle حمل کردن قسمت به قسمت
shuttled حمل کردن قسمت به قسمت
shuttled قسمت قسمت حرکت کردن
shuttle قسمت قسمت حرکت کردن
executing agency قسمت اجراکننده قسمت اجرایی
structuring اساس
element اساس
groundless بی اساس
principium اس اساس
baseless بی اساس
pier foundation اساس پی
chimeric بی اساس
structures اساس
structure اساس
ground اساس
roots اساس
root اساس
substantially در اساس
basis اساس
fundament اساس
elements اساس
ill founded بی اساس
origins اساس
rootless بی اساس
ill-founded بی اساس
origin اساس
nucleus اساس
nuclei اساس
groundsel اساس
bedrock اساس
unfounded بی اساس
unsubstantial بی اساس
unsubstantiality بی اساس
foundation اساس
subsistance اساس
vaporous بی اساس
cornerstones اساس
cornerstone اساس
idle بی اساس
delusive بی اساس
idled بی اساس
idles بی اساس
insubstatiality بی اساس
idlest بی اساس
rationale اس اساس
grass roots اساس
fundamental اساس
insubstantial بی اساس بیموضوع
gossiping شایعات بی اساس
gossips شایعات بی اساس
foundation پی ریزی اساس
element عنصر اساس
Unfounded rumours. شایعات بی اساس
ignoring بی اساس دانستن
elements عنصر اساس
ignore بی اساس دانستن
tittle tattle شایعات بی اساس
tittle-tattle شایعات بی اساس
gossipry شایعات بی اساس
ignored بی اساس دانستن
groundlessly بطور بی اساس
there is nothing in it بی اساس است
gossip شایعات بی اساس
gossiped شایعات بی اساس
ignores بی اساس دانستن
idle rumoues شایعات بی اساس
data origination اساس داده
corpus delicti اساس جرم
groundwork زمینه اساس
corpus juris اساس قانون
corner stone بنیاد اساس
public relations officer رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
public relations officers رئیس قسمت روابط عمومی رئیس قسمت امور مطبوعاتی
grounded (his complaint was not grounded شکایت او بی اساس بود
subbase course لایه زیر اساس
gossip شایعات بی اساس دادن
To build on sand. کار بی اساس کردن
bedding بنیاد و اساس هرکاری
rooty of sand چیز ناپایدار یا بی اساس
fabric سبک بافت اساس
demand processing پردازش بر اساس نیاز
gossips شایعات بی اساس دادن
fabrics سبک بافت اساس
gossiping شایعات بی اساس دادن
hot mix base اساس اسفالتی گرم
gossiped شایعات بی اساس دادن
detachments یکان جزء یک قسمت یکان کوچک دسته یا قسمت جدا شده از یکان بزرگترقسمت قرارگاه
detachment یکان جزء یک قسمت یکان کوچک دسته یا قسمت جدا شده از یکان بزرگترقسمت قرارگاه
subbase course لایه پی قشر زیر اساس
on an arm's length basis بر اساس مستقل و برابر بودن [در]
gossiper کسیکه شایعات بی اساس میدهد
euhemerism اساس تاریخی برای افسانه ها
cotton grade درجه پنبه بر اساس مرغوبیت
ill founded دارای شالوده یا اساس بد بی پروپا
It must have a solid foundation. اساس کار باید محکم باشد
average cost pricing قیمت گذاری بر اساس هزینه متوسط
his joys p from baseless hope خوشیهای اوناشی ازامیدهای بی اساس است
euhemerize اساس تاریخی قائل شدن برای
enlisted section قسمت مربوط به افراد یاسربازان قسمت اقدام افراد
army nurse corps قسمت پرستاری ارتش قسمت پرستاری نیروی زمینی
partial جزئی
imperceptible جزئی
corpuscular جزئی
peppercorns جزئی
peppercorn جزئی
trifling جزئی
fiddling جزئی
parcel جزئی از یک کل
nominal جزئی
potty جزئی
potties جزئی
indifferent جزئی
small جزئی کم
adaphorous جزئی
smaller جزئی کم
smallest جزئی کم
minute جزئی
ternal سه جزئی
hexamerous شش جزئی
inappreciable جزئی
peddling جزئی
rush جزئی
rushed جزئی
rushing جزئی
haxamerous شش جزئی
two limbed دو جزئی
snatchy جزئی
portion جزئی
triparite سه جزئی
inconsiderable جزئی
sexpartite شش جزئی
portions جزئی
paltry جزئی
remote جزئی کم
remote جزئی
petty جزئی
remoter جزئی کم
remoter جزئی
A part of the whole . جزئی از کل
remotest جزئی کم
remotest جزئی
retail جزئی
negligible جزئی
piddling جزئی
paultry جزئی
parcels جزئی از یک کل
picayune جزئی
snatches جزئی
snatching جزئی
snatched جزئی
picayubnish جزئی
snatch جزئی
duple دو جزئی
simple interest سود پول بر اساس سال 063 روزه
it was basedon evclid اساس ان روی اقلیدس گذارده شده بود
gewgaws چیز جزئی
particular average خسارت جزئی
gewgaw چیز جزئی
skirmishes جنگ جزئی
particular average خسارات جزئی
skirmish جنگ جزئی
quinquepartite پنج جزئی
minor elements عناصر جزئی
little ناچیز جزئی
lobed چند جزئی
inconspicuous جزئی غیرمحسوس
minus cule ریز جزئی
multipartite چند جزئی
pettily بطور جزئی
tertramerous چهار جزئی
retail جزئی فروشی
partial adjustment تعدیل جزئی
minuitae نکات جزئی
clause جزئی از جمله
incidentals رویداهای جزئی
incomplete breakdown شکست جزئی
fractionally بطور جزئی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com