Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (33 milliseconds)
English
Persian
ponies
ریز تسویه حساب کردن
pony
ریز تسویه حساب کردن
poney
ریز تسویه حساب کردن
Search result with all words
To pay off someone. To settle old scores with someone.
با کسی تسویه حساب کردن ( انتقام جویی کردن )
Other Matches
clearance
تسویه حساب واریز حساب فاصله ازاد لقی
realization account
حساب تسویه
checking out
تسویه حساب
liquidators
سرپرست تسویه حساب
liquidator
سرپرست تسویه حساب
clearing houses
دفتر تسویه حساب
date of change of acountability
تاریخ تسویه حساب
clearing house
دفتر تسویه حساب
We will be checking out around noon.
ما حدود ظهر تسویه حساب میکنیم.
check register
بازرسی کردن صورت حساب واریز حساب کردن واریزحساب
reckoned
حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckon
حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckons
حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
To cook the books.
حساب بالاآوردن (حساب سازی کردن )
liquidize
تسویه کردن
liquidized
تسویه کردن
liquidizes
تسویه کردن
liquidates
تسویه کردن
liquidate
تسویه کردن
liquidated
تسویه کردن
liquidises
تسویه کردن
liquidised
تسویه کردن
liquidating
تسویه کردن
liquidising
تسویه کردن
compromising
تسویه کردن
liquidizing
تسویه کردن
offset
تسویه کردن
compromises
تسویه کردن
compromise
تسویه کردن
offsetting
تسویه کردن
defray
تسویه کردن
defrayed
تسویه کردن
defraying
تسویه کردن
defrays
تسویه کردن
retiring a bill
براتی را تسویه کردن
pay off
تسویه کردن پرداخت
adjusts
تسویه نمودن مطابق کردن
pay up
حسابهای معوقه را تسویه کردن
wind up
<idiom>
به پایان رساندن ،تسویه کردن
adjusting
تسویه نمودن مطابق کردن
clears
ترخیص کردن از گمرک تسویه کردن
clearest
ترخیص کردن از گمرک تسویه کردن
clear
ترخیص کردن از گمرک تسویه کردن
clearer
ترخیص کردن از گمرک تسویه کردن
cost accounts
حساب های هزینه یابی حساب هزینه ای حساب مخارج
cost plus contracts
به حساب خرید سفارش دهنده وجز فروش سازنده به حساب می اورند
equity accounts
حساب قسمت ذیحساب حساب های اموال یکان
capitalized expense
هزینهای که علاوه بر به حساب امدن در حساب سود وزیان
overdrawn account
حساب اضافه برداشت شده حساب با مانده منفی
To bring someone to account.
کسی را پای حساب کشیدن
[حساب پس گرفتن]
privilege
دستورات کامپیوتری که فقط توسط یک حساب امتیاز دار قابل دستیابی هستند , مثل حذف حساب و دیگر تنظیم کابر جدید یا بررسی کلمه رمز
reckoning
تصفیه حساب صورت حساب
reckonings
تصفیه حساب صورت حساب
charge and discharge statements
حساب قیومیت صورت و نحوه ارزیابی و عملیات مالی ارث حساب ارث
miscalculates
بد حساب کردن
miscalculated
بد حساب کردن
cyphers
حساب کردن
figuring
حساب کردن
undercharge
کم حساب کردن
count
حساب کردن
sum
حساب کردن
sums
حساب کردن
account
حساب کردن
miscalculating
بد حساب کردن
counted
حساب کردن
to cast up
حساب کردن
counting
حساب کردن
counts
حساب کردن
calculates
حساب کردن
calculated
حساب کردن
calculate
حساب کردن
minculculate
بد حساب کردن
figure
حساب کردن
miscalculate
بد حساب کردن
misreckon
بد حساب کردن
figures
حساب کردن
to count up
حساب کردن
numerate
حساب کردن
ciphers
حساب کردن
cipher
حساب کردن
computes
حساب کردن
compute
حساب کردن
computed
حساب کردن
to figure up
حساب کردن
overcharges
زیاد حساب کردن
overcharged
زیاد حساب کردن
miscast
غلط حساب کردن
miscalculated
اشتباه حساب کردن
tally
با چوب خط حساب کردن
tallying
باچوبخط حساب کردن
overcharging
زیاد حساب کردن
recalculate
دوباره حساب کردن
settles
تصفیه حساب کردن
tallying
با چوب خط حساب کردن
tallied
باچوبخط حساب کردن
settle
تصفیه حساب کردن
tallies
با چوب خط حساب کردن
miscalculating
اشتباه حساب کردن
overcharge
زیاد حساب کردن
check out
تصفیه حساب کردن
tallied
با چوب خط حساب کردن
tallies
باچوبخط حساب کردن
miscast
حساب غلط کردن
to put any one down for a fool
کسیرااحمق حساب کردن
miscalculates
اشتباه حساب کردن
miscalculate
اشتباه حساب کردن
tally
باچوبخط حساب کردن
put two and two together
<idiom>
حساب کتاب کردن ،دو دوتا کردن
scores
حساب کردن بحساب اوردن
tallies
تطبیق کردن حساب نگهداشتن
to pay up
حساب پس از افت را تصفیه کردن
misreckon
بد شمردن حساب غلط کردن
computes
حساب کردن تخمین زدن
score
حساب کردن بحساب اوردن
scored
حساب کردن بحساب اوردن
tallied
تطبیق کردن حساب نگهداشتن
tally
تطبیق کردن حساب نگهداشتن
computed
حساب کردن تخمین زدن
compute
حساب کردن تخمین زدن
tallying
تطبیق کردن حساب نگهداشتن
To gauge the situation and act accordingly.
حساب کار خود را کردن
i reckon
روی دوستی کسی حساب کردن
to call to account
بازخواست یامواخذه کردن از حساب خواستن از
to cross-check the result with a calculator
حل را مجددا با ماشین حساب بررسی کردن
settlements
تسویه
liquidation
تسویه
adjustment
تسویه
adjustments
تسویه
settlement
تسویه
settles
تسویه
settle
تسویه
clearing
تسویه
clearings
تسویه
bank on
<idiom>
اطمینان داشتن ،روی چیزی حساب کردن
zone
محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
zones
محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
clearings
تسویه تسطیح
solutions
تادیه تسویه
clearing
تسویه تسطیح
adjust
تسویه نمودن
arrangement
حل و فصل تسویه
arrangements
حل و فصل تسویه
settlement day
روز تسویه
biological treatment
تسویه زیستی
effective treatment
تسویه موثر
automatic treatment
تسویه خودکار
solution
تادیه تسویه
settlement of credit
تسویه اعتبار
effective treatment
تسویه کارا
settlement of disputes
تسویه منازعات
settlement
تسویه پرداخت
settlement terms
شرایط تسویه
judicial settlement
تسویه قضایی
amicable settlement
تسویه دوستانه
liquidity
تسویه پذیری
settlements
تسویه پرداخت
score
نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
scores
نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
count one's chickens before they're hatched
<idiom>
روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
To sell at coast price .
مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
scored
نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
miscount
بد حساب کردن بد تعبیر کردن
rack up
بازی کردن- حساب کردن
full and final settlement
تسویه تمام و کمال
offscouring
چیز تسویه شده
account
حساب صورت حساب
chemotrophic treatment
تسویه خوراک ساخت شیمیایی
Bank for International Settlements
[BIS]
بانک تسویه پرداخت بین المللی
settlement by abandonment
تسویه در نتیجه صرفنظر شدن از مطالبات
digital computer
ماشین حساب عددی ماشین حساب دیجیتالی
he calcn lates with a
اوبادقت حساب میکند اودرست حساب میکند
no year oppropriation
حساب تامین اعتبار باز حساب باز
pacific settlement
تسویه نزاع یا مسئلهای به صورت مسالمت امیز
to verify the accounts
رسیدگی به محاسبات کردن حساب ها را رسیدگی یا ممیزی کردن
carring over
تعویق تصفیه حساب در خریدو فروش سهام برای انتقال مال یا تسلیم مبیع مهلت تعیین کردن
score
حساب
tallied
حساب
to keep score
حساب
tally
حساب
dam design
حساب سد
tallies
حساب
to my a
به حساب من
tab
حساب
algorism
حساب
reckoning
حساب
tabs
حساب
scores
حساب
tallying
حساب
reckonings
حساب
scored
حساب
scoreless
بی حساب
science of numbers
حساب
in favour of
به حساب
accountant
ذی حساب
incomputable
بی حساب
incalculable
بی حساب
arithmetic
حساب
account
حساب
accountants
ذی حساب
stability calculation
حساب پایداری
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com