Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (15 milliseconds)
English
Persian
make merry
<idiom>
زمان خوش داشتن
Search result with all words
have a time
<idiom>
زمان خوبی داشتن
kick up one's heels
<idiom>
زمان خوبی داشتن
Other Matches
line haul
زمان لازم برای حمل بار به وسیله ستون زمان حمل باریا زمان حرکت ستون موتوری
cache memory
مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
cache
مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
caches
مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
realtime
زمان حقیقی یا زمان خالص ارسال و دریافت پیامها
circuit
روشی که در آن اتصال یا مسیر بین دو گره در زمان این فراخوان ها و نه در زمان تنظیم آنها انجام میشود
circuits
روشی که در آن اتصال یا مسیر بین دو گره در زمان این فراخوان ها و نه در زمان تنظیم آنها انجام میشود
road time
یا زمان تخلیه جاده زمان عبور ستون
It will be some time before the new factory comes online, and until then we can't fulfill demand.
آغاز به کار کردن کارخانه جدید مدتی زمان می برد و تا آن زمان قادر به تامین تقاضا نخواهیم بود.
access time
کل زمان لازم برای رسانه ذخیره سازی از وقتی که تقاضای داده میشود تا زمان بازگشت داده
IAM
فضای حافظه که زمان دستیابی بین زمان حافظه اصلی و سیستم بر پایه دیسک دارد
reference
نقط های در زمان که به عنوان مبدا برای زمان بندی هادی دیگر یا اندازه گیریهای دیگر به کار می رود
references
نقط های در زمان که به عنوان مبدا برای زمان بندی هادی دیگر یا اندازه گیریهای دیگر به کار می رود
presenting
زمان حاضر زمان حال
presented
زمان حاضر زمان حال
arrival
زمان حضور زمان رسیدن
seek time
زمان جستجو زمان طلب
presents
زمان حاضر زمان حال
present
زمان حاضر زمان حال
response time
زمان جواب زمان پاسخگویی
arrivals
زمان حضور زمان رسیدن
longs
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longer
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
money to burn
<idiom>
بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
longed
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long-
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
read time
زمان اماده شدن اطلاعات زمان در دسترس قرار گرفتن اطلاعات کامپیوتری
to keep down
زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
to keep up
از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
tour of duty
زمان گردش ماموریت زمان توقف پرسنل در مناطق مختلف ماموریت
times
مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
timed
مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
dive schedule
جدول حداکثر زمان و عمق استخر برای شیرجه جدول نشاندهنده عمق و زمان ماندن زیر اب غواص
time
مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
imprescriptible
وابسته به اموال حقوقی که مشمول مرور زمان نیست غیر مشمول مرور زمان تجویز نشده
equation of time
خطای قرائت زمان نجومی پس ماند زمان نجومی
unemployment compensation
پرداختی در زمان بیکاری پرداخت کمکی در زمان بیکاری
execution
1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا
differing
اختلاف داشتن تفاوت داشتن
abhorring
بیم داشتن از ترس داشتن از
abhorred
بیم داشتن از ترس داشتن از
reside
اقامت داشتن مسکن داشتن
hope
انتظار داشتن ارزو داشتن
meanest
مقصود داشتن هدف داشتن
hoped
انتظار داشتن ارزو داشتن
resides
اقامت داشتن مسکن داشتن
meaner
مقصود داشتن هدف داشتن
proffer
تقدیم داشتن عرضه داشتن
proffered
تقدیم داشتن عرضه داشتن
proffers
تقدیم داشتن عرضه داشتن
differed
اختلاف داشتن تفاوت داشتن
differ
اختلاف داشتن تفاوت داشتن
abhors
بیم داشتن از ترس داشتن از
proffering
تقدیم داشتن عرضه داشتن
hoping
انتظار داشتن ارزو داشتن
differs
اختلاف داشتن تفاوت داشتن
to have by heart
ازحفظ داشتن درسینه داشتن
hopes
انتظار داشتن ارزو داشتن
resided
اقامت داشتن مسکن داشتن
cost
قیمت داشتن ارزش داشتن
mean
مقصود داشتن هدف داشتن
loom time
مدت زمان بافت
[از زمان چله کشی تا جدا کردن فرش بافته شده از دار و مبنای تعیین ساعات کار مفید، وقت حقیقی لازم جهت اتمام فرش و قیمت نسبی فرش می باشد.]
production cycle
زمان یا دوره بافت یک فرش
[این دوره از زمان طراحی یا نقشه کشی شروع شده و به بافت کامل فرش منتهی می شود.]
interlook dormant period
زمان توقف دستگاه رادار مدت زمان توقف کار تجسس رادار
frequencies
زمان تناوب زمان تکرار تناوب عمل
frequency
زمان تناوب زمان تکرار تناوب عمل
upkeep
بهنگام نگه داشتن . نگه داشتن وسایل در حالت فعال
splits
زمان ثبت شده برای فواصل معین یک مسابقه زمان ثبت شده برای قهرمان دو 004متر
short cycle annealing
سخت گردانی در زمان کم سخت گردانی در مدت زمان کوتاه
cryptoperiod
زمان ارسال یا دریافت رمز مدت زمان دریافت رمز
early time
زمان حداقل انفجار اتمی زمان اولیه انفجار اتمی
to have something in reserve
چیزی بطوراندوخته داشتن چیزی درپس داشتن
lead a dog's life
<idiom>
زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
long for
اشتیاق چیزی را داشتن ارزوی چیزی را داشتن
tenser
زمان فعل تصریف زمان فعل
tensest
زمان فعل تصریف زمان فعل
tensing
زمان فعل تصریف زمان فعل
tenses
زمان فعل تصریف زمان فعل
tense
زمان فعل تصریف زمان فعل
tensed
زمان فعل تصریف زمان فعل
angular velocity sight
زمان سنج رهایی بمب دوربین زمان سنج زاویه رهایی بمب
station time
زمان اماده شدن برای پرواز زمان بارگیری و اماده شدن هواپیما برای پرواز
thitherto
تا ان زمان
time-consuming
زمان بر
tempos
زمان
away
از ان زمان
tempo
زمان
timed
زمان
cycle time
زمان
time consuming
زمان بر
date
زمان
dates
زمان
whene'er
هر زمان
terming
زمان
termed
زمان
term
زمان
stroked
زمان
strokes
زمان
zeitgeist
زمان
time
زمان
synchronous
هم زمان
contemporaneous
هم زمان
stroke
زمان
synchrone
هم زمان
thence
از ان زمان
stroking
زمان
clock
زمان
time of blowing
زمان دم
yet
تا ان زمان
cotemporaneous
هم زمان
clocks
زمان ها
simultaneously
در یک زمان
periods
زمان
coinstantaneous
هم زمان
period
زمان
timepiece
زمان
time-piece
زمان
ticker
[colloquial]
[watch]
زمان
times
زمان
head seek time
زمان جستجوی هد
exposure time
زمان پرتوگیری
hour meter
زمان شمار
hereunto
تا این زمان
idle period
زمان توقف
in the length of time
<adv.>
در طول زمان
down time
زمان توقف
down time
زمان بیکاری
holding time
زمان نگهداری
tea-time
زمان چای
idle time
زمان بی باری
scheduler
زمان بند
fusing time
زمان ذوب
incidentals time
زمان اتفاقی
presents
زمان حال
incidentals time
زمان ضمنی
presented
زمان حال
inactive time
زمان غیرفعال
execution time
زمان اجرا
olden
زمان پیش
in process of time
بمرور زمان
expected time
زمان تحمل
distribution time
زمان توزیع
exposure time
زمان نوردهی
time of one's life
<idiom>
زمان عالی
handleing time
زمان بررسی
fuze setting
زمان ماسوره
timers
زمان بند
effective time
زمان موثر
fire time
زمان انفجار
floor to floor time
زمان اصلی
ephemeris time
زمان تقویمی
timer
زمان سنج
timers
زمان گیر
timer
زمان گیر
timer
زمان بند
ephemeris time
زمان نجومی
presenting
زمان حال
greenwich time
زمان گرینیچ
exposure time
زمان پرتودهی
present
زمان حال
down time
زمان تلف
dwell idling time
زمان هرزگردی
f. tense
زمان اینده
at another time
در زمان دیگری
equilibrium time
زمان تعادل
timers
زمان سنج
inlet time
زمان ورود
period of concentration
زمان تمرکز
time utility
استفاده از زمان
time slice
قطعه زمان
time perception
ادراک زمان
return perion
زمان برگشت
reference time
زمان مرجع
prescription
مرور زمان
prescriptions
مرور زمان
reflex time
زمان بازتاب
regression time
زمان برگشت
time of disintegration
زمان انفجار
relaxation time
زمان اسایش
relief time
زمان استراحت
recurrence interval
زمان برگشت
recovery time
زمان بهبود
reasonable time
زمان معقول
present tense
زمان حال
physiological time
زمان فیزیولوژیکی
preparation time
زمان تهیه
preterit
زمان ماضی
production time
زمان تولید
production time
زمان ساخت
reaction time
زمان واکنش
timing
زمان گیری
timing
زمان بندی
timing
زمان احتراق
timing
زمان سنجی
timeer
زمان سنج
time log
جدول زمان
time lapse
مرور زمان
response time
زمان واگنش
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com