English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
he suffered at the stake زنده سوخته شد
Other Matches
vivisection زنده شکافی تشریح جانور زنده
vivisectional زنده شکافی تشریح جانور زنده
charred سوخته
scorched سوخته
adust سوخته
burned سوخته
praline بادام سوخته
parched with thirst تشنه سوخته
hard bake بادام سوخته
caramel قند سوخته
slag فلزنیم سوخته
sugared almond یابادام سوخته
burnt almond بادام سوخته
weatherbeaten آفتاب سوخته
caramels قند سوخته
burned lime اهک سوخته
praline اجیل سوخته
empyreuma بوی سوخته
to smell something burning بوی سوخته شنیدن
sunburn افتاب سوخته کردن
To be rebuffed . دماغ سوخته شدن
The light bulb has burned out. لامپ سوخته است
cokes زغال سنگ سوخته
coke زغال سنگ سوخته
I can smell something burning. بوی سوخته می آید
ivory black گرد سوخته استخوان
burnt sacrifice قربانی سوخته یا سوختنی
to taste burnt مزه سوخته دادن
Sienna <adj.> <noun> رنگ قهوه ای سوخته
dander سوخته وخاکستر شده
empyreumatical دارای بوی سوخته
empyreumatical مربوط ببوی سوخته
burned rug قالی سوخته شده
vivisect موجود زنده را تشریح کردن تشریح زنده
parches تفتیدن افتاب سوخته کردن
parch تفتیدن افتاب سوخته کردن
He was snubbed . He drew blank. دماغ سوخته شد ( خیط وبور )
i smell something burning بوی چیز سوخته میشنوم
yorked توپزن سوخته و اخراج شده کریکت
caramelize بصورت قند سوخته درامدن یادراوردن
slivers دانههای خرج نیم سوخته بقایای باروت خرج
lighthearted زنده دل
animate زنده
life full سر زنده
skylarker زنده دل
biotic زنده
animates زنده
plaster of Paris گچ زنده
liveliest زنده
above ground زنده
livelier زنده
biogen زنده زا
full of life سر زنده
lively زنده
living زنده
coiner زنده
live bearing زنده زا
alacritous زنده
vivid زنده
dashing زنده دل
live :زنده
live زنده
quickest زنده
lived :زنده
lived زنده
quick زنده
dapper زنده دل
cheerful <adj.> زنده دل
quicker زنده
cheerful <adj.> دل زنده
alive زنده
freshest زنده
fresh- زنده
lively <adj.> دل زنده
genial <adj.> دل زنده
viviparous زنده زا
vivific زنده
fresh زنده
inconsumable سوخته نشدنی تمام نشدنی
gamesome زنده روح
calcined lime اهک زنده
call back to life زنده کردن
to bring to life زنده کردن
inter vivos در میان زنده ها
to call back to life زنده کردن
spiritous فعال زنده
ground ball توپ زنده
live ball توپ زنده
quickens زنده کردن
he suffered at the stake او را زنده سوزاندند
survived <past-p.> زنده ماندن
to recover to life زنده کردن
in vivo بافت زنده
irresuscitable زنده نشدنی
live load بار زنده
live wire سیم زنده
quick lime اهک زنده
restoration to life زنده سازی
restore to life زنده کردن
resurge زنده شدن
resuscitator زنده کننده
resusctate زنده کردن
reviviscence زنده سازی
wight موجود زنده
wanener شب زنده دار
spirituelle بشاش سر زنده
viviparity زنده زایی
vivify زنده کردن
to restor to life زنده کردن
to restorative to life زنده کردن
to see the sun زنده بودن
quick ening زنده کننده
quick clay بتن زنده
live steam بخار زنده
liveliness زنده دلی
living environment محیط زنده
living organisms موجودات زنده
living polymer بسپار زنده
long little زنده باد
long live زنده باد
lucubration شب زنده داری
pernoctation شب زنده داری
playable توپ زنده
protoplast واحدجرم زنده
live wires سیم زنده
vive int زنده باد!
quicken زنده شدن
resurrects زنده کردن
resurrecting زنده کردن
resurrected زنده کردن
resurrect زنده کردن
waked شب زنده داری
resuscitating زنده کردن
wakes شب زنده داری
good توپ زنده
resuscitated زنده کردن
verve زنده دلی
resuscitate زنده کردن
vigilance شب زنده داری
lived زنده بودن
activities زنده دلی
activity زنده دلی
survive زنده ماندن
wake شب زنده داری
quickened زنده کردن
quickened زنده شدن
quicken زنده کردن
quickens زنده شدن
revived زنده شدن
revive زنده شدن
quicklime اهک زنده
liven زنده شدن
night waking شب زنده داری
surviving زنده ماندن
survives زنده ماندن
wakefulness شب زنده داری
vigil شب زنده داری
vigils شب زنده داری
revives زنده شدن
survived زنده ماندن
survivor شخص زنده
viable زنده ماندنی
lived زنده کردن
bioderm لایه زنده
viva زنده باد
live زنده کردن
biogenic زنده زایی
biomass توده زنده
vivas زنده باد
biophage زنده خوار
macroconsumer زنده خوار
biopsy زنده بینی
live زنده بودن
wakeful شب زنده دار
anabiosis زنده سازی
living soil خاک زنده
resuscitates زنده کردن
survivors زنده ماندگان
protoplasm جرم زنده
revitalises باز زنده ساختن
to bury alive زنده بگورکردن یاگذاشتن
outlived بیشتر زنده بودن از
To bury blive. زنده بگور کردن
To keep late nights [hours] شب زنده داری کردن
outlive بیشتر زنده بودن از
being موجود زنده شخصیت
revitalising باز زنده ساختن
photobiotic زنده بواسطه نور
He is not alive , is he ? Do you mean to say that he is alive ? مگر زنده است ؟
outlives بیشتر زنده بودن از
up with peacel زنده باد صلح
revitalised باز زنده ساختن
within living memory تا انجا که مردمان زنده
we are still above ground هنوز زنده ایم
revitalizing باز زنده ساختن
She wI'll survive . She wI'll pull through. زنده خواهد ماند
revitalizes باز زنده ساختن
viviparous جانور زنده زا ولود
revitalized باز زنده ساختن
to have a wanton imagination تخیلی زنده داشتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com