Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English
Persian
to lavisheffort
زیاد تلاش یا کوشش کردن
Other Matches
strain
کوشش زیاد کردن
strains
کوشش زیاد کردن
stretch runner
تلاش زیاد اسب در اخرین مرحله
surcharge
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharges
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
scrounged
تلاش کردن
to cast about
تلاش کردن
scrounges
تلاش کردن
to lay about
تلاش کردن
scrounging
تلاش کردن
make a push
تلاش کردن
scrounge
تلاش کردن
overbuild
زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
tries
کوشش کردن
striving
کوشش کردن
to bend effort
کوشش کردن
strives
کوشش کردن
striven
کوشش کردن
to exert oneself
کوشش کردن
assay
کوشش کردن
assays
کوشش کردن
labored
کوشش کردن
labors
کوشش کردن
labour
کوشش کردن
strive
کوشش کردن
strived
کوشش کردن
to make an effort
کوشش کردن
try
کوشش کردن
attempts
کوشش کردن
attempt
کوشش کردن
attempting
کوشش کردن
bend
کوشش کردن
labor
کوشش کردن
attempted
کوشش کردن
roll up one's sleeves
<idiom>
سخت تلاش کردن
go out of one's way
<idiom>
تلاش زیادی کردن
go for broke
<idiom>
به سختی تلاش کردن
bend over backwards to do something
<idiom>
سخت تلاش کردن
endeavor
تلاش کردن کوشیدن
endevour
تلاش کردن کوشیدن
put someone's best foot forward
<idiom>
بیشتر تلاش کردن
put up a good fight
<idiom>
سخت تلاش کردن
competes
تلاش و جدیت کردن
compete
تلاش و جدیت کردن
competed
تلاش و جدیت کردن
to make a real effort
تلاش جدی کردن
to use effort
کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
to run one's head aginst a w
کوشش بیفایده کردن
to endeavor after anything
در پی چیزی کوشش کردن
to beat the air
کوشش بیهوده کردن
to milk the ram
کوشش بیهوده کردن
peg
کوشش کردن درجه
to break butterfly on wheel
کوشش بیهوده کردن
pegs
کوشش کردن درجه
to f. a dead horse
کوشش بی فایده کردن
do one's best
<idiom>
تمام تلاش خودرا کردن
to guess at a riddle
کوشش درحل معمایی کردن
to stain every nervers
منتهای کوشش خود را کردن
to plough sands
کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to plough the sand
کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
follow up
<idiom>
بهتر کردن کار با تلاش بیشتر
muss
درهم وبرهم یاکثیف کردن تلاش
To make desperate efforts.
این دروآن در زدن ( تلاش کردن )
to scramble for a living
برای معاش یازندگی تلاش کردن
to torpedo
تارومار کردن
[مانند تلاش کسی]
to try to stop the march of time
تلاش به جلوگیری از گذشت زمان کردن
within reach of gunshot
کوشش کردن برای رسیدن به چیزی
to slog one's guts out
<idiom>
با کوشش سخت کار کردن
[اصطلاح]
to affect something
[cultivate for effect]
کوشش کردن برای به نتیجه ای رسیدن
to cultivate good manners
کوشش کردن با ادب رفتار بکنند
to make an effort to do something
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
To go flat out . To make astupendous effort.
غیرت بخرج دادن ( نهایت تلاش را کردن )
to strain
کوشش سخت کردن
[برای رسیدن به هدف]
to score with a girl
<idiom>
موفق شدن در تلاش نزدیکی کردن با دختری
[اصطلاح روزمره]
phoning
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phones
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoned
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phone
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
struggled
تلاش کردن مبارزه کردن
struggle
تلاش کردن مبارزه کردن
struggling
تلاش کردن مبارزه کردن
struggles
تلاش کردن مبارزه کردن
struggled
تقلا کردن کوشش کردن
struggle
تقلا کردن کوشش کردن
struggling
تقلا کردن کوشش کردن
make a push
کوشش کردن عجله کردن
struggles
تقلا کردن کوشش کردن
to catch at something
برای رسیدن بچیزی وگرفتن ان کوشش کردن وبدان نزدیک شدن
writes
خطای گزارش شده هنگام تلاش برای ذخیره کردن داده روی رسانه مغناطیسی
write
خطای گزارش شده هنگام تلاش برای ذخیره کردن داده روی رسانه مغناطیسی
load call
وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
compression ignition
احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
I didnt get much sleep.
زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
frequents
مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequent
مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented
مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequenting
مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
overspend
زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
overloads
زیاد پر کردن
propagate
زیاد کردن
increase
زیاد کردن
propagated
زیاد کردن
increases
زیاد کردن
intensification
زیاد کردن
overloaded
زیاد پر کردن
propagates
زیاد کردن
grnish
زیاد کردن
to run rup
زیاد کردن
overload
زیاد پر کردن
heightened
زیاد کردن
propagating
زیاد کردن
heightening
زیاد کردن
heightens
زیاد کردن
add
زیاد کردن
heighten
زیاد کردن
overstock
زیاد پر کردن
increased
زیاد کردن
add
زیاد کردن برد
over refine
زیاد موشکافی کردن
over excite
زیاد تحریک کردن
adds
زیاد کردن برد
adding
زیاد کردن برد
overworking
کار زیاد کردن
overfreight
زیاد بار کردن
ransack
زیاد کاوش کردن
ransacked
زیاد کاوش کردن
ransacking
زیاد کاوش کردن
ransacks
زیاد کاوش کردن
overworked
کار زیاد کردن
overwork
کار زیاد کردن
overworks
کار زیاد کردن
make much of
استفاده زیاد کردن از
superheat
گرم کردن زیاد
overpress
زیاد پافشاری کردن در
overrate
زیاد براورد کردن
overestimates
زیاد براورد کردن
to overexert
تقلای زیاد کردن
overestimating
زیاد براورد کردن
raise
پروراندن زیاد کردن
overheat
زیاد گرم کردن
raises
پروراندن زیاد کردن
oversimplified
زیاد ساده کردن
overheats
زیاد گرم کردن
oversimplifies
زیاد ساده کردن
oversimplify
زیاد ساده کردن
overrating
زیاد براورد کردن
overrates
زیاد براورد کردن
oversimplification
زیاد ساده کردن
overrated
زیاد براورد کردن
oversimplifying
زیاد ساده کردن
overestimated
زیاد براورد کردن
to overstrain oneself
تقلای زیاد کردن
to overwork oneself
زیاد کار کردن
overcharge
زیاد حساب کردن
overcharges
زیاد حساب کردن
overheated
زیاد گرم کردن
overcharging
زیاد حساب کردن
expanded , capacity
زیاد کردن گنجایش
overload
زیاد بار کردن
overloads
زیاد بار کردن
overloaded
زیاد بار کردن
propagating
زیاد کردن پروردن
elevation of security
زیاد کردن تامین
propagates
زیاد کردن پروردن
propagated
زیاد کردن پروردن
propagate
زیاد کردن پروردن
overestimate
زیاد براورد کردن
overcharged
زیاد حساب کردن
give or take
<idiom>
از مقدار چیزی کم یا زیاد کردن
call of more
حق تقاضای زیاد کردن مبیع
extort
اخاذی کردن زیاد ستاندن
To live a long life .
عمر طولانی (زیاد ) کردن
extorted
اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorts
اخاذی کردن زیاد ستاندن
to rummage out
با جستجوی زیاد پیدا کردن
overpress
زیاداصرار کردن در زیاد فشاراوردن بر
extorting
اخاذی کردن زیاد ستاندن
gaps
اختلاف زیاد شکافدار کردن
ingurgitate
فرا گرفتن زیاد پر کردن
gap
اختلاف زیاد شکافدار کردن
to bolt
با سرعت زیاد حرکت کردن
enlarges
توسعه دادن زیاد بحث کردن
to overrun oneself
از دویدن زیاد خود را خسته کردن
slashed
تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
tasks
زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
task
زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
to overeach oneself
زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
overset
زینت دادن زیاد بار کردن
slash
تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
overbear
مغلوب کردن زیاد میوه دادن
haunts
زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
haunt
زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
enlarged
توسعه دادن زیاد بحث کردن
slashes
تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
enlarging
توسعه دادن زیاد بحث کردن
enlarge
توسعه دادن زیاد بحث کردن
to hold somebody in great respect
کسی را زیاد محترم داشتن
[احترام زیاد گذاشتن به کسی]
to occupy much space
فضای زیادی را اشغال کردن زیاد جا بردن
overstays
بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overwind
بیش از اندازه کوک کردن زیاد پیچیدن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com