English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
to overeach oneself زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
Other Matches
surcharge زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharges زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
overbuild زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
to fall on ones knees بیرون افتادن بلابه افتادن
to pick up oneself از افتادن خود جلوگیری کردن
giving اتفاق افتادن فدا کردن
operate عمل کردن بکار افتادن
forestall پیش افتادن ممانعت کردن
forestalled پیش افتادن ممانعت کردن
forestalls پیش افتادن ممانعت کردن
flag سنگفرش کردن پایین افتادن
flags سنگفرش کردن پایین افتادن
gives اتفاق افتادن فدا کردن
give اتفاق افتادن فدا کردن
trammel تعدیل کردن بدام افتادن
to come down with a run پایین افتادن افت کردن
stump قطع کردن سنگین افتادن
routing عزیمت کردن راه افتادن
stumps قطع کردن سنگین افتادن
philander زن بازی کردن دنبال زن افتادن
stumping قطع کردن سنگین افتادن
pick up oneself از افتادن خود جلوگیری کردن
stumped قطع کردن سنگین افتادن
operates عمل کردن بکار افتادن
operated عمل کردن بکار افتادن
load call وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
to overlie infant روی بچهای افتادن و او راخفه کردن
incident ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
incidents ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
winds خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
wind خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
hog tie عاجز ودرمانده کردن از کار افتادن
stall متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
stalling متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
compression ignition احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
I didnt get much sleep. زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
frequents مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequenting مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequent مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
overspend زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
propagated زیاد کردن
propagate زیاد کردن
overstock زیاد پر کردن
propagates زیاد کردن
to run rup زیاد کردن
propagating زیاد کردن
intensification زیاد کردن
heightens زیاد کردن
overloads زیاد پر کردن
increased زیاد کردن
increases زیاد کردن
overloaded زیاد پر کردن
add زیاد کردن
increase زیاد کردن
overload زیاد پر کردن
heightening زیاد کردن
heighten زیاد کردن
grnish زیاد کردن
heightened زیاد کردن
overcharge زیاد حساب کردن
over excite زیاد تحریک کردن
ransacked زیاد کاوش کردن
ransack زیاد کاوش کردن
over refine زیاد موشکافی کردن
overpress زیاد پافشاری کردن در
ransacking زیاد کاوش کردن
ransacks زیاد کاوش کردن
overfreight زیاد بار کردن
raises پروراندن زیاد کردن
raise پروراندن زیاد کردن
overcharged زیاد حساب کردن
overcharges زیاد حساب کردن
strain کوشش زیاد کردن
expanded , capacity زیاد کردن گنجایش
make much of استفاده زیاد کردن از
elevation of security زیاد کردن تامین
to overstrain oneself تقلای زیاد کردن
propagating زیاد کردن پروردن
propagates زیاد کردن پروردن
overload زیاد بار کردن
strains کوشش زیاد کردن
overloaded زیاد بار کردن
overloads زیاد بار کردن
propagated زیاد کردن پروردن
overrated زیاد براورد کردن
to overexert تقلای زیاد کردن
overcharging زیاد حساب کردن
propagate زیاد کردن پروردن
to overwork oneself زیاد کار کردن
oversimplifying زیاد ساده کردن
oversimplifies زیاد ساده کردن
oversimplified زیاد ساده کردن
oversimplification زیاد ساده کردن
overestimating زیاد براورد کردن
overestimates زیاد براورد کردن
overestimated زیاد براورد کردن
overwork کار زیاد کردن
overestimate زیاد براورد کردن
overheat زیاد گرم کردن
overheated زیاد گرم کردن
overheats زیاد گرم کردن
overworks کار زیاد کردن
overrates زیاد براورد کردن
overrating زیاد براورد کردن
oversimplify زیاد ساده کردن
overworked کار زیاد کردن
overworking کار زیاد کردن
adding زیاد کردن برد
add زیاد کردن برد
adds زیاد کردن برد
superheat گرم کردن زیاد
overrate زیاد براورد کردن
gap اختلاف زیاد شکافدار کردن
to bolt با سرعت زیاد حرکت کردن
gaps اختلاف زیاد شکافدار کردن
give or take <idiom> از مقدار چیزی کم یا زیاد کردن
extort اخاذی کردن زیاد ستاندن
call of more حق تقاضای زیاد کردن مبیع
extorts اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorting اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorted اخاذی کردن زیاد ستاندن
to rummage out با جستجوی زیاد پیدا کردن
overpress زیاداصرار کردن در زیاد فشاراوردن بر
ingurgitate فرا گرفتن زیاد پر کردن
To live a long life . عمر طولانی (زیاد ) کردن
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
overbear مغلوب کردن زیاد میوه دادن
slashed تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
to overrun oneself از دویدن زیاد خود را خسته کردن
enlarging توسعه دادن زیاد بحث کردن
slash تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
slashes تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
overset زینت دادن زیاد بار کردن
tasks زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
task زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
haunts زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
enlarges توسعه دادن زیاد بحث کردن
enlarge توسعه دادن زیاد بحث کردن
enlarged توسعه دادن زیاد بحث کردن
haunt زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
to hold somebody in great respect کسی را زیاد محترم داشتن [احترام زیاد گذاشتن به کسی]
overstays بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to occupy much space فضای زیادی را اشغال کردن زیاد جا بردن
overstaying بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstayed بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstay بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to dwell on زیاد وقت صرف کردن روی کشیدن
overwind بیش از اندازه کوک کردن زیاد پیچیدن
inflating پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
to work hard سخت و با زحمت زیاد کار کردن [اصطلاح روزمره]
lionize مورد توجه زیاد قرار گرفتن شیر کردن
overstock زیاد ذخیره کردن موجودی بیش از حدلزوم داشتن
to piss off the wrong people <idiom> آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
inflates پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
pick and choose در سوا کردن چیزی دقت ووسواس زیاد داشتن
inflate پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
unhorse از اسب افتادن یا پیاده شدن اسب را از گاری یا درشگه باز کردن
slaver گلیز مالیدن بزاق از دهان ترشح کردن اب افتادن دهان
to get caught up in something در چیزی گیر کردن [افتادن] [گرفتار شدن] [اصطلاح روزمره] [اصطلاح مجازی]
overrating بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
multiple حاوی قط عات زیاد بودن یا عمل کردن به روشهای مختلف
overrate بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrated بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrates بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
religionize دینداری زیاد نشان دادن مذهبی یا مذهب دار کردن
decimate از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimated از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimates از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimating از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
to fall to شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
shim واشر نازکی از جنس فلز بادقت زیاد جهت پر کردن فاصله بین دو قطعه
stick گیر کردن گیر افتادن
keypad مجموعه ده کلید با طرح . شامل شده در بیشتر صفحه کلیدها به صورت کلیدهای جداگانه برای وارد کردن حجم زیاد داده عددی
tumbles افتادن
topples از سر افتادن
scores خط افتادن
tumbled افتادن
topple از سر افتادن
fall افتادن
to shank off افتادن
score خط افتادن
lagged پس افتادن
toppled از سر افتادن
lags پس افتادن
plonk افتادن
toppling از سر افتادن
To do something in a pique . سر لج افتادن
retard پس افتادن
retarding پس افتادن
retards پس افتادن
plonked افتادن
lies افتادن
To go out o fashion . از مد افتادن
oppose در افتادن
to be off ones feed افتادن
scored خط افتادن
out of breath <idiom> به هن هن افتادن
foundered از پا افتادن
founder از پا افتادن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com