English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English Persian
overspend زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
Other Matches
surcharges زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharge زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
extravagantly با افراط زیاد
overmuch بحد افراط بمقدار زیاد
to be on the strain زیاد مصرف شدن
lavishing ولخرجی کردن افراط کردن
lavishes ولخرجی کردن افراط کردن
lavish ولخرجی کردن افراط کردن
lavished ولخرجی کردن افراط کردن
indulges افراط کردن
wanton افراط کردن
indulge افراط کردن
indulged افراط کردن
to carry to excess افراط کردن در
indulging افراط کردن
carousing در مشروب افراط کردن
caroused در مشروب افراط کردن
take an extreme course افراط یا تفریط کردن
go to extreme افراط و تفریط کردن
cachinnate در خنده افراط کردن
overbuy در خرید افراط کردن
carouse در مشروب افراط کردن
to take an extreme course افراط یاتفریط کردن
carouses در مشروب افراط کردن
expended مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
expends مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
expending مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
expend مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
This car is heavy on petrol ( gas ) . این اتوموبیل مصرف بنزینش زیاد است
overacted در ایفای نقش خود افراط کردن
overact در ایفای نقش خود افراط کردن
overacts در ایفای نقش خود افراط کردن
overacting در ایفای نقش خود افراط کردن
run through <idiom> اصراف کردن بیهوده مصرف کردن
overtrading بیش ازحد معامله کردن افراط در داد و ستد
overbuild زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
frequents مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequenting مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequent مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
expends صرف کردن مصرف کردن
expending صرف کردن مصرف کردن
expended صرف کردن مصرف کردن
expend صرف کردن مصرف کردن
put away مصرف کردن
to use up مصرف کردن
use up مصرف کردن
eats مصرف کردن
dismantles بی مصرف کردن
eat مصرف کردن
dismantled بی مصرف کردن
consume مصرف کردن
consumed مصرف کردن
spend مصرف کردن
spends مصرف کردن
dismantle بی مصرف کردن
dismantling بی مصرف کردن
consumes مصرف کردن
uses مصرف استفاده کردن
slather بطورافراط مصرف کردن
uses بکاربردن مصرف کردن
use مصرف استفاده کردن
use بکاربردن مصرف کردن
to work off مصرف کردن دست کشیدن از
use up تمام شدن مصرف کردن
shoot up <idiom> مواد را از راه تزریق مصرف کردن
To consume all ones energy . تمام نیروی خودرا مصرف کردن
premix قبل از مصرف مخلوط کردن پیش امیختن
bumming ادم مفت خور یا ولگرد ولگردی یا مفت خوری کردن بحد افراط مشروب نوشیدن
bum ادم مفت خور یا ولگرد ولگردی یا مفت خوری کردن بحد افراط مشروب نوشیدن
bums ادم مفت خور یا ولگرد ولگردی یا مفت خوری کردن بحد افراط مشروب نوشیدن
bummed ادم مفت خور یا ولگرد ولگردی یا مفت خوری کردن بحد افراط مشروب نوشیدن
disposal انهدام اسناد و مدارک یا وسایل مصرف واگذار کردن
overloads زیاد پر کردن
to run rup زیاد کردن
propagated زیاد کردن
propagates زیاد کردن
overloaded زیاد پر کردن
propagating زیاد کردن
add زیاد کردن
overload زیاد پر کردن
propagate زیاد کردن
heighten زیاد کردن
heightened زیاد کردن
heightening زیاد کردن
heightens زیاد کردن
grnish زیاد کردن
increase زیاد کردن
increased زیاد کردن
overstock زیاد پر کردن
intensification زیاد کردن
increases زیاد کردن
overheat زیاد گرم کردن
to overexert تقلای زیاد کردن
overpress زیاد پافشاری کردن در
ransacking زیاد کاوش کردن
propagates زیاد کردن پروردن
overcharge زیاد حساب کردن
overheated زیاد گرم کردن
overload زیاد بار کردن
propagate زیاد کردن پروردن
raise پروراندن زیاد کردن
propagating زیاد کردن پروردن
overloads زیاد بار کردن
raises پروراندن زیاد کردن
overcharges زیاد حساب کردن
overloaded زیاد بار کردن
to overstrain oneself تقلای زیاد کردن
overworks کار زیاد کردن
overheats زیاد گرم کردن
overworking کار زیاد کردن
overworked کار زیاد کردن
overwork کار زیاد کردن
ransack زیاد کاوش کردن
overcharged زیاد حساب کردن
ransacked زیاد کاوش کردن
propagated زیاد کردن پروردن
to overwork oneself زیاد کار کردن
add زیاد کردن برد
expanded , capacity زیاد کردن گنجایش
overrate زیاد براورد کردن
oversimplifying زیاد ساده کردن
ransacks زیاد کاوش کردن
oversimplify زیاد ساده کردن
oversimplifies زیاد ساده کردن
oversimplified زیاد ساده کردن
oversimplification زیاد ساده کردن
overestimating زیاد براورد کردن
overestimates زیاد براورد کردن
overestimate زیاد براورد کردن
overestimated زیاد براورد کردن
superheat گرم کردن زیاد
adds زیاد کردن برد
over excite زیاد تحریک کردن
elevation of security زیاد کردن تامین
overrating زیاد براورد کردن
strain کوشش زیاد کردن
strains کوشش زیاد کردن
over refine زیاد موشکافی کردن
make much of استفاده زیاد کردن از
overrates زیاد براورد کردن
adding زیاد کردن برد
overfreight زیاد بار کردن
overrated زیاد براورد کردن
overcharging زیاد حساب کردن
call of more حق تقاضای زیاد کردن مبیع
ingurgitate فرا گرفتن زیاد پر کردن
extorting اخاذی کردن زیاد ستاندن
gaps اختلاف زیاد شکافدار کردن
give or take <idiom> از مقدار چیزی کم یا زیاد کردن
overpress زیاداصرار کردن در زیاد فشاراوردن بر
gap اختلاف زیاد شکافدار کردن
extorts اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorted اخاذی کردن زیاد ستاندن
to rummage out با جستجوی زیاد پیدا کردن
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
extort اخاذی کردن زیاد ستاندن
To live a long life . عمر طولانی (زیاد ) کردن
to bolt با سرعت زیاد حرکت کردن
to overeach oneself زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
slashes تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
enlarging توسعه دادن زیاد بحث کردن
enlarges توسعه دادن زیاد بحث کردن
task زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
enlarged توسعه دادن زیاد بحث کردن
overbear مغلوب کردن زیاد میوه دادن
overset زینت دادن زیاد بار کردن
enlarge توسعه دادن زیاد بحث کردن
slashed تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
haunt زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
to overrun oneself از دویدن زیاد خود را خسته کردن
haunts زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
slash تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
tasks زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
overstaying بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to occupy much space فضای زیادی را اشغال کردن زیاد جا بردن
to dwell on زیاد وقت صرف کردن روی کشیدن
overstay بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstays بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstayed بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overwind بیش از اندازه کوک کردن زیاد پیچیدن
average propensity to consume میل متوسط به مصرف نسبتی از درامد که به مصرف اختصاص می یابد
diminishing utility اصل تقلیل تمایل به مصرف دراینده در اثر مصرف مقدارزیادی از یک کالا در زمان حال
consumer logistics امور امادی مصرف کنندگان مصرف کالا و اماد
to piss off the wrong people <idiom> آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
to work hard سخت و با زحمت زیاد کار کردن [اصطلاح روزمره]
inflate پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
inflates پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
lionize مورد توجه زیاد قرار گرفتن شیر کردن
inflating پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
overstock زیاد ذخیره کردن موجودی بیش از حدلزوم داشتن
pick and choose در سوا کردن چیزی دقت ووسواس زیاد داشتن
multiple حاوی قط عات زیاد بودن یا عمل کردن به روشهای مختلف
overrating بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrates بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrated بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimated از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimates از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimating از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
overrate بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com