English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (14 milliseconds)
English Persian
divided fire زیر اتش گرفتن چند هدف به طور همزمان تیر پراکنده اتش پراکنده
Other Matches
scatter پراکنده شدن پراکنده کردن
scatters پراکنده شدن پراکنده کردن
sparse پراکنده
diffuse پراکنده
diffusing پراکنده
scattered پراکنده
scatterd پراکنده
dissipated پراکنده
diffused پراکنده
sparsely پراکنده
far-flung پراکنده
far flung پراکنده
diffuses پراکنده
dispersoid پراکنده
disperses پراکنده کردن
interspersed پراکنده کردن
intersperses پراکنده کردن
scattered radiation تشعشع پراکنده
disperses پراکنده شدن
scatterer پراکنده ساز
dispersed پراکنده کردن
sporadic پراکنده انفرادی
disperse پراکنده شدن
interspersing پراکنده کردن
sporadically پراکنده انفرادی
straggly پراکنده اواره
disperse پراکنده کردن
intersperse پراکنده کردن
scattering پراکنده کردن
dispersing پراکنده کردن
dispersing پراکنده شدن
dash پراکنده کردن
dashed پراکنده کردن
disject پراکنده کردن
dissipative پراکنده سازنده
dashes پراکنده کردن
scatter plot ترسیم پراکنده
scatter program نمودار پراکنده
scatter read پراکنده خوانی
dispersed پراکنده شدن
seme افشانده پراکنده
interspersion پراکنده کردن
stray current جریان پراکنده
wild shot تیر پراکنده
magnetic stray field میدان پراکنده
sparse population جمعیت کم یا پراکنده
logorrhea پراکنده گویی
distributed practices تمرینهای پراکنده
outspread بسط پراکنده
scatterings چیزهای پراکنده
fragmentary delusion هذیان پراکنده
energy dissipation پراکنده سازی انرژی
diaspora جماعت یهودیان پراکنده
dispersal پراکندگی پراکنده سازی
scattered clouds ابرهای پراکنده [هواشناسی]
zigzag leakage flux شار پراکنده زیگزاگ
effuse پخش کردن پراکنده و متفرق
magnetic leakage flux فوران پراکنده نشتی مغناطیسی
cloudy with sunny intervals <idiom> پراکنده و تا اندازه ای آفتابی [هواشناسی]
sunny with cloudy intervals <idiom> پراکنده و تا اندازه ای آفتابی [هواشناسی]
round up جمع اوری اشیا یا اشخاص پراکنده
riot act قانون پراکنده ساختن اجتماعات آشوب طلب
to send things flying [بخاطر ضربه] به اطراف در هوا پراکنده شدن
to rally scattered troops جمع آوری کردن نیروهای نظامی پراکنده
haze غبارها یا ذرات ریزی که دراتمسفر پراکنده شده اند
lyophobic دارای عدم تجانس با مایعی که دران پراکنده شده
puff ball یکجورسماروغ که چون تخم دان گوی مانندان شکسته شودتخم ان پراکنده میشود
aluminum pigmented dope لعاب یا پرداخت که داخل ان تکههای کوچک الومینیوم بصورت معلق پراکنده شده است
material dispersion پراکنده شدن پالس نورانی درداخل یک فیبر نوری در نتیجه طول موجهای مختلف ساطع شده از یک منبع
fan 1-خنک کردن وسیله با استفاده از وزش هوا. 2-پراکنده کردن مجموعهای از وسایل و مضوعات
fanning 1-خنک کردن وسیله با استفاده از وزش هوا. 2-پراکنده کردن مجموعهای از وسایل و مضوعات
fans 1-خنک کردن وسیله با استفاده از وزش هوا. 2-پراکنده کردن مجموعهای از وسایل و مضوعات
fanned 1-خنک کردن وسیله با استفاده از وزش هوا. 2-پراکنده کردن مجموعهای از وسایل و مضوعات
meddled پراکنده کردن جماع کردن
meddles پراکنده کردن جماع کردن
meddle پراکنده کردن جماع کردن
scatters پراکنده کردن پخش کردن
scatter پراکنده کردن پخش کردن
Kurdish rug فرش کردی [مناطق بافت به صورت پراکنده بوده و بافته های آن نیز تمایز خاصی از نظر نقشه با دیگر شهرها ندارند. در آن از لچک ترنج گرفته تا افشان و هراتی بافته می شود.]
held ball گرفتن همزمان توپ
doubled گرفتن همزمان دو ماهی تفنگ دولول
doubled up گرفتن همزمان دو ماهی تفنگ دولول
double گرفتن همزمان دو ماهی تفنگ دولول
processor به صورت همزمان همزمان کار کند
to take medical advice دستوراز پزشک گرفتن دستورطبی گرفتن
simultaneous همزمان
parallelling همزمان
contemporary همزمان
paralleled همزمان
synchronic همزمان
parallel همزمان
synchronizer همزمان گر
paralleling همزمان
synchronous همزمان
contemporaries همزمان
coincidentally همزمان
parallels همزمان
proportional همزمان
concurrent همزمان
parallelled همزمان
simultaneously همزمان
isochrone همزمان
isochronous همزمان
concurrent processing پردازش همزمان
simultaneous processing پردازش همزمان
concurrent training اموزش همزمان
concurrent reinforcement تقویت همزمان
concurrent operation عملکرد همزمان
concurrent execution اجرای همزمان
concurrent validity اعتبار همزمان
concurrent همرو همزمان
synchronised همزمان کردن
concurrent تقریباگ همزمان
concurrent variation تغییر همزمان
concentred elimination حذف همزمان
synchronises همزمان کردن
concentred exchange تبادل همزمان
synchronising همزمان کردن
concentred reaction واکنش همزمان
concurrently اجرای همزمان
simultaneity همزمانی همزمان
synchronous reactance راکتانس همزمان
synchronous speed سرعت همزمان
synchronous admittance گذرایی همزمان
synchronous telegraphy تلگراف همزمان
synchronous transmission انتقال همزمان
synchronous transmission مخابره همزمان
synchronous vibrator لرزه گر همزمان
synchrinized همزمان بودن
synchronic همگاه همزمان
synchronous operation عملیات همزمان
synchronous communication ارتباط همزمان
synchronous impedance ناگذرایی همزمان
simultaneous extinction خاموشی همزمان
synchronous generator مولد همزمان
synchronous machine ماشین همزمان
selsyn موتور همزمان
synchronous condenser خازن همزمان
synchronous motor موتور همزمان
synchronous device دستگاه همزمان
synchronous network شبکه همزمان
synchronization همزمان سازی
coincide همزمان بودن
synchronize همزمان کردن
coincided همزمان بودن
synchronous phase advance خازن همزمان
coincides همزمان بودن
synchronizing همزمان سازی
coinciding همزمان بودن
synchronized sweep روبش همزمان
synchroscope همزمان نما
syncheronous communications مخابره همزمان
synchronizes همزمان کردن
synchronizing torque گشتاور پیچشی همزمان
synchronizer دستگاه همزمان کننده
synchronizing signal پیام همزمان ساز
coincident penalty پنالتی همزمان دو تیم
synchronizing pulses ضربههای همزمان سازی
full duplex پروتکل دوسوی همزمان
synchronizing separator جداکننده همزمان سازی
concurrent programming برنامه نویسی همزمان
horizontal synchronizing همزمان ساز افقی
two way simultaneous operation عملکرد همزمان دو طرفه
compatability قابلیت کار همزمان
concurrent program execution اجرای همزمان برنامه
simultaneous color television تلویزیون رنگی همزمان
paralleling که همزمان ارسال می شوند
parallel که همزمان ارسال می شوند
parallel که همزمان ارسال شود
paralleling که همزمان ارسال شود
parallels که همزمان ارسال شود
parallels که همزمان ارسال می شوند
parallelled که همزمان ارسال شود
acoustic synchronizer همزمان ساز صوتی
simultaneous input/output ورودی و خروجی همزمان
parallelling که همزمان ارسال شود
paralleled که همزمان ارسال شود
paralleled که همزمان ارسال می شوند
parallelling که همزمان ارسال می شوند
parallelled که همزمان ارسال می شوند
binary synchronous communication ارتباطات همزمان دودویی
volley fire پرتاب همزمان گلوله ها با هم
duplexes ارسال داده در دو جهت همزمان
simultaneous باهم واقع شونده همزمان
synchronize همزمان شدن با هم مطابق کردن
synchronising همزمان شدن با هم مطابق کردن
mainframe computer مانند تعداد عملوند همزمان
overlap processing اجرای همزمان فعالیتهای ورودی
synchronizing limiter لامپ مراقب همزمان سازی
bursts پیام همزمان ساز رنگ
bisync synchronouscommunication binaryارتباطات همزمان دودویی
burst پیام همزمان ساز رنگ
duplex ارسال همزمان دو سیگنال در یک امتداد
synchronises همزمان شدن با هم مطابق کردن
color sync signal پیام همزمان ساز رنگ
duplex ارسال داده در دو جهت همزمان
synchronizes همزمان شدن با هم مطابق کردن
synchronised همزمان شدن با هم مطابق کردن
duplexes ارسال همزمان دو سیگنال در یک امتداد
slag کفه گرفتن تفاله گرفتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com