Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 219 (17 milliseconds)
English
Persian
saltwater
زیست کننده در اب شور
Search result with all words
inhabitant
زیست کننده در
coexistent
باهم زیست کننده
endobiotic
زیست کننده درمیان بافتهای میزبان خود
fluvial
زیست کننده در رودخانه
halobiont
موجود زیست کننده دراب شور
lacustrine
زیست کننده دردریاچه
lentic
زیست کننده در ابهای راکد
limicoline
زیست کننده درساحل
limnetic
زیست کننده در اب شیرین
limnic
زیست کننده در اب شیرین
lotic
زیست کننده بر روی امواج سریع السیر
mesarch
زیست کننده درناحیه مرطوب
post diluvian
زیست کننده پس از طوفان پس از طوفان رخ داده
saxatile
درسنگ زیست کننده یا روییده
stenobathic
درعمق کم زیست کننده
stenohaline
زیست کننده در اب شور به غلظت بخصوصی
xerophyte
گیاه زیست کننده درنواحی خشک و بی اب
live-in
زیست کننده در محل کار
Other Matches
to tip something
[British E]
ته نشین شدن چیزی
[محیط زیست]
[بوم شناسی]
[حفاظت محیط زیست]
to tip something
[British E]
رسوب کردن چیزی
[محیط زیست]
[بوم شناسی]
[حفاظت محیط زیست]
to tip something
[British E]
ذخیره کردن چیزی
[محیط زیست]
[بوم شناسی]
[حفاظت محیط زیست]
eco-branch
شعبه زیست بوم
[شاخه اقتصاد مناسب با زیست بوم]
environmental preservation
نگهداشت زیست محیطی حفافت زیست محیطی
corrector
جبرانگر تعدیل کننده تصحیح کننده تنظیم کننده
subsistence
زیست
bio-
زیست -
biogen
زیست زا
performance of the dam
زیست سد
symbion
هم زیست
biogeography
زیست جغرافی
biogenetic
زیست زادی
biologism
زیست شناسی
joie de vivre
زیست شادی
viability
زیست پذیری
subsistence
وسایل زیست
subsistence
مربوط به زیست
biogeographic
زیست جغرافیایی
environment
محیط زیست
biosphere
زیست سپهر
biogenesis
زیست زاد
biophysics
زیست- فیزیک
biogenic
زیست زاییده
biogenosphere
زیست کره
biogenosphere
زیست سپهر
biomass
زیست توده
biome
اقلیم زیست
biologist
زیست شناس
biogas
زیست گاز
biogases
زیست گاز
biological clock
زیست گشت
eco-
زیست بوم
homeland
زیست بوم
homelands
زیست بوم
existences
زیست موجودیت
existence
زیست موجودیت
modus vivendi
شیوه زیست
biotechnology
زیست فناوری
settlement
زیست گاه
biome
زیست بوم
biomechanics
زیست مکانیک
biometrics
زیست سنجی
biometrics
زیست سنجش
biometry
زیست سنجی
biosphere
فضای زیست
biosphere
زیست کره
biopolymer
زیست بسپار
biospher
زیست کره
biotype
زیست گروه
bioluminescence
زیست تابی
libido
زیست مایه
libidos
زیست مایه
settlements
زیست گاه
worked
زیست عمل
livability
زیست پذیری
colony
زیست گاه
exvia
برون زیست
work
زیست عمل
subsists
زیست کردن
subsisting
زیست کردن
libidinal
زیست مایهای
life force
زیست نیرو
life space
فضای زیست
biological chemistry
زیست شیمی
subsisted
زیست کردن
liveware
زیست افزار
biochemists
زیست شیمیدان
biologically
زیست شناختی
biological
زیست شناختی
biology
زیست شناسی
environments
محیط زیست
biochemistry
زیست شیمی
biochemistry
زیست- شیمی
subsist
زیست کردن
biochemist
زیست شیمیدان
eco-tech
فناوری زیست بوم
eco-technology
فناوری زیست بوم
biologism
زیست شناختی نگری
proclimax
منطقه زیست جانوریاگیاهی
biological control
کنترل زیست شناختی
biomass pyramid
هرم زیست توده
amylum
نشاسته
[زیست شیمی]
environmentalist
محیط زیست شناس
human biometric
زیست سنجی انسانی
phenology
زیست پدیده شناسی
environmentalist
محیط زیست گرا
environmentalists
محیط زیست شناس
environmentalists
محیط زیست گرا
biochemistry
بیوشیمی
[زیست شیمی]
biological chemistry
بیوشیمی
[زیست شیمی]
life zone
منطقه زیست شناسی
biocid
زیست کش مانع حیات
environmentalism
محیط زیست شناسی
environmental costs
مضار زیست محیطی
biochron
زیست زمان جانداران
biochemical catalyst
کاتالیزور زیست شیمیایی
environmental impact
نشانزد زیست محیطی
bioclimatology
زیست اقلیم شناسی
environmental protection
حفاظت محیط زیست
environmentalism
محیط زیست گرایی
geobiology
زمین زیست شناسی
biodegradable
زیست تجزیه پذیر
environmental benefit
فواید زیست محیطی
environmental conservation
حفافت محیط زیست
psychobiology
روانشناسی زیست شناختی
viable
زیست پذیر ماندنی
to be parasitic
[on]
انگلی شدن
[زیست شناسی]
limnologist
زیست شناس جانوران اب شیرین
b.o.d
نیاز زیست شیمیایی به اکسیژن
to be parasitic
[on]
پارازیتی شدن
[زیست شناسی]
may fly
حشرهای که یک روز زیست میکند
xerophile
قابل زیست در محیطهای خشک
biomass feedstock
مواد اولیه زیست توده
bio-
پیشوند وابسته به زیست یا زیستشناسی
xerophilous
قابل زیست درمحیطهای خشک
bionic
وابسته به زیست سازه شناسی
biochemical oxygen demand
نیاز زیست شیمیایی به اکسیژن
green PC
رایانه زیست بوم دوستانه
genetic screen
بررسی ژن
[پزشکی]
[زیست شناسی]
gene analysis
بررسی ژن
[پزشکی]
[زیست شناسی]
biological oxygen demand
نیاز زیست شیمیایی به اکسیژن
genetic analysis
بررسی ژن
[پزشکی]
[زیست شناسی]
biologic
زیست شناسی معرفت الحیات
host
ارگانیسم میزبان
[زیست شناسی]
host organism
ارگانیسم میزبان
[زیست شناسی]
medial meniscus
منیسک داخلی
[زیست شناسی]
[کالبدشناسی]
biotecture
[معماری تاثیر گرفته از زیست شناسی]
adenoid
لوزه سوم
[کالبدشناسی]
[زیست شناسی]
pharyngeal tonsil
لوزه سوم
[کالبدشناسی]
[زیست شناسی]
nasopharyngeal tonsil
لوزه سوم
[کالبدشناسی]
[زیست شناسی]
genetic screen
بررسی ژنتیکی
[پزشکی]
[زیست شناسی]
gene analysis
بررسی ژنتیکی
[پزشکی]
[زیست شناسی]
genetic analysis
بررسی ژنتیکی
[پزشکی]
[زیست شناسی]
environmental services
دوایر خدمات بهسازی محیط زیست
paleontology
مبحث زیست شناسی دوران قدیم
starch
[Amylum]
نشاسته
[زیست شیمی]
[غذا و آشپزخانه]
the Green Dot®
[recycling symbol]
علامت نقطه سبز
[بازچرخی در محیط زیست]
biology
زیست شناسی زندگی حیوانی وگیاهی هرناحیه
java sparrow
نوعی مرغ جولا که در جاوه زیست میکند
pond life
جانوران بی مهره
[که دراستخرها و حوض ها زیست می کنند.]
radiobiology
مبحث زیست شناسی مربوط به تشعشعات رادیو اکتیو
biodegraability
قابلیت تجزیه بیولوژیکی پذیرندگی فروافت زیست شناختی
to greenwash
نشان دادن که انگاری نگران محیط زیست باشند
paleontologist
ویژه گر زیست شناسی دوران قدیم یا کهنه سنگی
genetics
شاخهای از علم زیست شناسی که در باره انتقال وراثت
sere
تغییر وسیر تکاملی محیط زیست گیاهان وجانوران خشک
limnology
بخشی از زیست شناسی که درباره موجودات اب شیرین بحث میکند
phenology
مبحث رابطه بین اب وهواوتغییرات حاصله در پدیدههای زیست شناسی
greenwash
نمایش سطحی یا ریاکارانه توسط یک سازمان که نگران محیط زیست است
hematology
شاخهای از زیست شناسی که درباره خون ودستگاههای خونساز بحث میکند
Plans for the dam have been rejected by environmentalists.
برنامه ریزیها برای سد از طرف محیط زیست شناسان رد شده است.
biocenology
رشتهای از زیست شناسی که از اجتماعی موجودات و تاثیرانها بریکدیگر بحث میکند
altitude/height hold
متوقف کننده سقف پروازهواپیما محدود کننده خودکارارتفاع پرواز هواپیما
propounder
ابراز کننده یا مطرح کننده وصیت نامه در دادگاه امورحسبی
marshaller
هدایت کننده به محل تجمع جمع اوری کننده یکان
inhibitor
کنترل کننده سوزش خرج موشک ممانعت کننده ازاشتعال
quick disconnect coupling
کوپلینگی برای لولههای ی سیالات دارای دریچههای مسدود کننده و اجزاء اب بندی- کننده
sensor
گیرنده یادریافت کننده خاطرات حسی ضبط کننده
primer
وسیله به کار اندازنده مشتعل کننده گرم کننده
primers
وسیله به کار اندازنده مشتعل کننده گرم کننده
homogeneous computer network
یچ کننده و توزیع کننده که همه کانالهای داده آن از پروتکل و نرخ ارسال یکسان استفاده می کنند
biogeography
رشتهای از زیست شناسی که درباره طرزانتشار و پخش حیوانات ونباتات بحث میکند
distractive
گیج کننده برگرداننده یا اشغال کننده فکر
steam fitter
نصب کننده وتعمیر کننده لولههای بخار
makgi boowi
نقاط حمله کننده و دفاع کننده تکواندو
detonator
منفجر کننده مشتعل کننده چاشنی منفجرکننده
detonators
منفجر کننده مشتعل کننده چاشنی منفجرکننده
vasomotor
اعصاب تنگ کننده وگشاد کننده رگها
changer
دواتصال کننده که اتصال کننده مادگی را به نری
interceptors
هواپیمای رهگیری کننده استراق سمع کننده
del credere
وصول کننده مطالبات تضمین کننده طلبها
interceptor
هواپیمای رهگیری کننده استراق سمع کننده
search jammer
تولید کننده پارازیت در انتن رادار وسیله جلوگیری کننده از تجسس رادار وسیله جلوگیری کننده از مراقبت
biotechnology
ان قسمت از مباحث فنی که مربوط به اعمال قواعد زیست شناسی درانسان وماشین الات است
claqueur
تشویق کننده
[یا هو کننده]
استخدام شده
padding
پنهان کننده یااستتار کننده پیامها
sprining charge
خرج چال کننده یا گود کننده
prepossessing
مجذوب کننده جلب توجه کننده
suppressive
خنثی کننده اتش سرکوب کننده
expostulator
سرزنش کننده نصیحت کننده باسرزنش
stop order
دستور عدم پرداخت از طرف صادر کننده سند مالی به مرجع پرداخت کننده
astigmatizer
وسیله استیگمات کننده وسیله تقویت کننده مسافت یاب برای دیدن نور کم در شب
modifier
اصلاح کننده تعدیل کننده
intermediaries
وساطت کننده مداخله کننده
modifiers
اصلاح کننده تعدیل کننده
intermediary
وساطت کننده مداخله کننده
oppressive
خورد کننده ناراحت کننده
thickeners
غلیظ کننده پرپشت کننده
contractive
جمع کننده چوروک کننده
transmitter
منتقل کننده مخابره کننده
prosecutors
پیگرد کننده تعقیب کننده
prosecutor
پیگرد کننده تعقیب کننده
practicer
تمرین کننده مشق کننده
favourer
یاری کننده مساعدت کننده
thickener
غلیظ کننده پرپشت کننده
insulator
جدا کننده عایق کننده
insulators
جدا کننده عایق کننده
provisioner
تدارک کننده تهیه کننده
corruptor
فاسد کننده منحرف کننده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com