English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English Persian
prevarication ساختن وکیل با طرف موکل افهارات دو پهلو و گمراه کننده شاهد
Other Matches
prevarication خیانت وکیل به موکل
constituents انتخاب کننده موکل
constituent انتخاب کننده موکل
briefest خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefer خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
brief خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefed خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
screwy گمراه کننده
misleading گمراه کننده
seductive گمراه کننده
delusive گمراه کننده
sinister گمراه کننده
screwiest گمراه کننده
screwier گمراه کننده
sinuous غیرمستقیم گمراه کننده
lothario گمراه کننده زنان
delusory فریبنده گمراه کننده
illusory گمراه کننده مشتبه سازنده
hocus pocus چیز گمراه کننده معضل
illusive گمراه کننده مشتبه سازنده
perversive گمراه کننده منحرف سازنده
accidentalism تشخیص علائم گمراه کننده مرض
The comparison is misleading [flawed] . مقایسه گمراه کننده [ ناقص ] است.
ignisfatuus چیز گمراه کننده شعله کمرنگ
smokescreen عمل یا حرف گمراه کننده یا مستتر سازنده
disbar سلب صلاحیت از وکیل کردن ممنوع الوکاله کردن وکیل اخراج وکیل از کانون وکلاء
pleadings افهارات طرفین دعوی صورت افهارات طرفین دعوی
They were walking three abreast. سه نفری پهلو به پهلو قدم می زدند
To toss and turn. To roll over. از پهلو به پهلو غلتیدن (درخواب وغیره )
line abreast کشتی هایی که پهلو به پهلو می روند
practitioner وکیل کیف به دست وکیلی که کاراصلیش وکالت باشد وکیل حرفهای
practitioners وکیل کیف به دست وکیلی که کاراصلیش وکالت باشد وکیل حرفهای
bunkcombe نطق وکیل در مجلس برای خودنمایی در پیش وکیل کنندگان
it confirms my statements موید افهارات من است
dying declarations افهارات پیش از فوت
enfants terribles کسی که با افهارات بی جاوکارهای بی موردموجب تصدیع خاطرگردد
enfant terrible کسی که با افهارات بی جاوکارهای بی موردموجب تصدیع خاطرگردد
barrister وکیل مشاور وکیل دعاوی
barristers وکیل مشاور وکیل دعاوی
retainers حق المشاوره ثابت و مقطوع وکیل دائمی قرارداد پرداخت دستمزد وکیل دائمی
retainer حق المشاوره ثابت و مقطوع وکیل دائمی قرارداد پرداخت دستمزد وکیل دائمی
demurrer عبارت از ان است که خوانده ضمن تصدیق اصل افهارات خواهان
client موکل
clients موکل
mandator موکل
briefless بی موکل
principal عمده موکل
principals عمده موکل
principals موکل ارباب
principal موکل ارباب
collateral پهلو به پهلو متوازی
side by side columns ستونهای پهلو به پهلو
galncing collision برخورد پهلو به پهلو
lawyers and laymen وکیل و غیر وکیل
lohmannizing غوطه ور ساختن فلز درنمکهای ملقمه کننده و سپس روکش کردن انها توسط دو یاچند الیاژ پوشاننده محافظ
vouchers شاهد
voucher شاهد
witnessing شاهد
warranter شاهد
testimonial شاهد
testimonials شاهد
beholder شاهد
beholders شاهد
theme شاهد
themes شاهد
testifier شاهد
testate شاهد
affiant شاهد
observers شاهد
observer شاهد
witnesses شاهد
looker on شاهد
blankest شاهد
witnessed شاهد
blank شاهد
witness شاهد
scareup فاهر ساختن برای مصرف تامین کردن بسرعت ساختن
expert witness شاهد خبره
rebutting evidence شاهد معارض
witnessed شاهد مدرک
skilled witness شاهد متخصص
ocular witness شاهد عینی
instance مثال شاهد
eye witness شاهد عینی
instances مثال شاهد
witnesses شاهد مدرک
challenging a witness جرح شاهد
witnessing شاهد مدرک
eye-witness شاهد عینی
eye witness شاهد عینی
witness شاهد مدرک
eyewitness شاهد عینی
as God is my witness ... خدا شاهد است ...
To produce a witness. دردادگاه شاهد آوردن
I swear by the almighty that… خدا شاهد است که ...
The written statements of the witness. اظهارات کتبی شاهد
testator شاهد میراث گذار
eye-witnesses شاهد عینی گواه خوددیده
eyewitness شاهد عینی گواه خوددیده
witness گواه شاهد شهادت دادن
Two witnesses should testify. دو شاهد باید شهادت بدهند
I saw it for myself . I was an eye –witness خودم شاهد قضیه بودم
eyewitnesses شاهد عینی گواه خوددیده
evidence شاهد باگواهی ثابت کردن
witnessed گواه شاهد شهادت دادن
witnessing گواه شاهد شهادت دادن
History is the best testimony. تاریخ بهترین شاهد است
witnesses گواه شاهد شهادت دادن
devious گمراه
self deluded گمراه
astray گمراه
hell bent گمراه
amiss گمراه
hell-bent گمراه
aberrant گمراه
perverted گمراه
inveglement گمراه
stray گمراه شدن
corruptible گمراه شدنی
misdirect گمراه کردن
misdirected گمراه کردن
mislead گمراه کردن
inveigling گمراه کردن
misinform گمراه کردن
inveigles گمراه کردن
to lead up the garden گمراه کردن
misinformed گمراه کردن
inveigler گمراه سازنده
to lead astray گمراه کردن
to lead a گمراه کردن
to go a گمراه شدن
straying گمراه شدن
strays گمراه شدن
seduction گمراه سازی
to fall into error گمراه شدن
lead astray گمراه کردن
to go astray گمراه شدن
to get lost گمراه شدن
she went wrong گمراه شد پالانش کج شد
to put off the scent گمراه کردن
misguide گمراه کردن
misinforming گمراه کردن
misinforms گمراه کردن
seduce گمراه کردن
perverts گمراه شدن
seduces گمراه کردن
pervert گمراه شدن
seducer گمراه کنندهseduction
err گمراه شدن
seduced گمراه کردن
misled گمراه کردن
inveigle گمراه کردن
seducing گمراه کردن
perverting گمراه شدن
heterodox گمراه زندیق
misdirecting گمراه کردن
misdirects گمراه کردن
errs گمراه شدن
erred گمراه شدن
perverse گمراه هرزه
misleads گمراه کردن
inveigled گمراه کردن
confidnetial relationship with client حفظ اسرار موکل حفظ اسرارمشتری
My clothes are a witness to my poverty. لباسی که بتن دارم شاهد فقر است
onlooker رهگذری که چیزی را تماشا می کند یا شاهد می شود
witness stand محلی که شاهد درانجا ایستاده و شهادت میدهد
lost شکست خورده گمراه
to be deluded گمراه شده بودن
inveigles گمراه کردن وبردن
to be fooled گمراه شده بودن
baffle گیج یا گمراه کردن
inveigled گمراه کردن وبردن
baffling گیج یا گمراه کردن
baffles گیج یا گمراه کردن
baffled گیج یا گمراه کردن
inveigle گمراه کردن وبردن
throw off <idiom> گیج شدن ،گمراه
inveigling گمراه کردن وبردن
debaueh ازراه درکردن گمراه کردن
pervertible گمراه شدنی کج راه کردنی
self blinded گمراه شده توسط نفس خود
sidling از پهلو
sideways از پهلو
sideward از پهلو
flanked پهلو
nip and tuck پهلو به پهلو
two edged دو پهلو
laterally از پهلو
sidewards از پهلو
ship side پهلو
flank پهلو
hexagons شش پهلو
one-sided یک پهلو
three sided سه پهلو
side arm از پهلو
side view از پهلو
yoko پهلو
side by side پهلو به پهلو
one sided یک پهلو
handing پهلو
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com