English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (40 milliseconds)
English Persian
to agree on something سازش کردن با چیزی
Other Matches
adaptable organism موجود زنده سازش پذیر زیستمند سازش پذیر
compounds سازش کردن
compounded سازش کردن
agrees سازش کردن
compromis سازش کردن
agreeing سازش کردن
agree سازش کردن
come to terms سازش کردن
to a oneself to سازش کردن
assimilated سازش کردن
comport سازش کردن
comporting سازش کردن
comports سازش کردن
meets سازش کردن
meet سازش کردن
assimilate سازش کردن
assimilates سازش کردن
assimilating سازش کردن
comported سازش کردن
compound سازش کردن
live up to <idiom> طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
to come to an understanding پیدا کردن سازش پیداکردن
put up برای انتخابات نامزد کردن سازش کردن
put-up برای انتخابات نامزد کردن سازش کردن
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
brooking تحمل کردن سازش کردن
settles تصفیه کردن سازش کردن
settle تصفیه کردن سازش کردن
brooks تحمل کردن سازش کردن
brooked تحمل کردن سازش کردن
brook تحمل کردن سازش کردن
meet half way مصالحه کردن سازش کردن
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
compounding a felony سازش کردن در دعوی ناشی از جنایت با پرداخت مبلغی به عنوان غرامت به مجنی علیه یا قائم مقام او
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
peaceful settlement سازش
compatibility سازش
mise سازش
compromis سازش
agreements سازش
agreement سازش
keeping سازش
acclimatization سازش
compromises سازش
compromise سازش
complot سازش
amicable settlement سازش
compromising سازش
adaptations سازش
adaptation سازش
coldigor سازش با سرما
union اتحاد سازش
unity سازش سازگاری
unions اتحاد سازش
conformation سازش توافق
adaption توافق سازش
compatibility سازش پذیری
acclimatization سازش با محیط
collusion سازش هم نیرنگ
adaptation توافق سازش
adaptations توافق سازش
adaptability سازش پذیری
adaptableness سازش مناسبت
adaptability قابلیت توافق و سازش
to come to terms سازش یا موافقت پیداکردن
accommodation سازش با مقتضیات محیط
accommodations سازش با مقتضیات محیط
acclimation اعتیاد به اب و هوای جدید سازش
voluntary partition افراز با رضایت یا سازش طرفین
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
modernism نو گرایی سازش دادن عقاید قدیم باافکار جدید
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavoring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
prejudged تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudging تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
set loose <idiom> رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
refers توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
referred توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refer توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to pull off something [contract, job etc.] چیزی را تهیه کردن [تامین کردن] [شغلی یا قراردادی]
premeditate قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
to pirate something چیزی را غیر قانونی چاپ کردن [دو نسخه ای کردن]
fraise نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
cession صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
valuate ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to throw light upon روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
denounce علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
to beg for a thing چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
references توجه کردن یا کار کردن با چیزی
brief خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
reference توجه کردن یا کار کردن با چیزی
minding فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
briefest خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefed خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
beck باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
briefer خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
minds فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
mind فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
deducts کم کردن چیزی از کل
deduct کم کردن چیزی از کل
to reason out something چیزی را حل کردن
make something do با چیزی تا کردن
deducted کم کردن چیزی از کل
deducting کم کردن چیزی از کل
defrost یخ چیزی را اب کردن
defrosted یخ چیزی را اب کردن
to cut down [on] something چیزی را کم کردن
to cut back [on] something چیزی را کم کردن
to smell at something چیزی را بو کردن
to cut something چیزی را کم کردن
defrosting یخ چیزی را اب کردن
defrosts یخ چیزی را اب کردن
make do with something با چیزی تا کردن
to work out something چیزی را حل کردن
to throw something overboard چیزی را ول کردن
fills پر کردن چیزی
fill پر کردن چیزی
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance 1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
replaces برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replace برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
push فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replaced برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
via حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
replacing برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
pushes فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushed فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
querying پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
query پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queried پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queries پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
to get [hold of] something فراهم کردن چیزی
to bring something فراهم کردن چیزی
to lay stress on something چیزی راتاکید کردن
to point to something به چیزی اشاره کردن
To give the meaning of something . to interpret something . چیزی را معنی کردن
fill up کاملاگ پر کردن چیزی
To devour something . چیزی را یک لقمه کردن
to point to something به چیزی متوجه کردن
to tip something [British E] ته نشین کردن چیزی
to reason out something چیزی رامعین کردن
hurtling با چیزی تصادف کردن
simplifies ساده تر کردن چیزی
to work out something حل چیزی را پیدا کردن
hurtles با چیزی تصادف کردن
hurtled با چیزی تصادف کردن
hurtle با چیزی تصادف کردن
meanest مشخص کردن چیزی
meaner مشخص کردن چیزی
To give up (overlook)something. از چیزی صرفنظر کردن
mean مشخص کردن چیزی
unmask چیزی رااشکار کردن
unmasked چیزی رااشکار کردن
unmasking چیزی رااشکار کردن
unmasks چیزی رااشکار کردن
to obtain something کسب کردن چیزی
to obtain something فراهم کردن چیزی
lay hands upon something چیزی راتایید کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com