English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (42 milliseconds)
English Persian
to gloze over one's words سخنان کسی رابدانگونه تاویل کردن که عیب ان پوشیده ماند
Other Matches
my words hurt his feelings سخنان من باو بر خورد سخنان من قلب او را جریحه دار کرد
he took my words in good part سخنان مرا بخوبی تلقی نمود از سخنان من نرنجید
gloze voer تاویل کردن
to explain away تاویل کردن
gloss تاویل کردن
explicating تاویل کردن توضیح دادن
explicates تاویل کردن توضیح دادن
explicated تاویل کردن توضیح دادن
explicate تاویل کردن توضیح دادن
paraphrases تفسیر کردن تاویل کردن
explian تاویل کردن تفسیر کردن
paraphrase تفسیر کردن تاویل کردن
paraphrasing تفسیر کردن تاویل کردن
paraphrased تفسیر کردن تاویل کردن
of an unknown parentage پوشیده تبار پوشیده گهر
teases سخنان نیشدارگفتن
teaze سخنان نیشدارگفتن
mumbo jumbo سخنان نامفهوم
your words offended her از سخنان شمارنجید
voice-overs سخنان افزوده
tease سخنان نیشدارگفتن
and all that و از اینگونه سخنان
voice-over سخنان افزوده
teased سخنان نیشدارگفتن
he was provoked by my words از سخنان من رنجید
w.wordsŠyelk=yolk سخنان بی مغز
soothingly با سخنان نرم
paraphrasing تاویل
gloss تاویل
interpertation تاویل
interpretation تاویل
interpretations تاویل
paraphrased تاویل
paraphrases تاویل
glozing تاویل
construction تاویل
paraphrase تاویل
constructions تاویل
he was provoked by my words سخنان من باو برخورد
get a rise out of someone <idiom> سخنان نیش دارزدن
paraphraser تاویل کننده
glozingly تاویل کنان
gloss تاویل سفرنگ
paraphrast تاویل کننده
frost سرمازده کردن ازشبنم یا برف ریزه پوشیده ش دن
frosts سرمازده کردن ازشبنم یا برف ریزه پوشیده ش دن
your words offended her سخنان شما به احساسات اوبرخورد
to pour out abusive words سخنان فحش امیزپی در پی اداکردن
sharp tongued بکار برنده سخنان زننده
snow capped دارای قله پوشیده از برف برف پوشیده
to pour oil on troubled water خشم کسیرا با سخنان نرم فرونشاندن
I take exception to the tone of your remarks. من به لحن سخنان شما اعتراض می کنم.
to weigh one's word سخنان خودرا سنجیدن سنجیده سخن گفتن
to over hear any one سخنان کسی را بطور غیرمستقیم یا بدون میل اوشنیدن
to strike a spark out of جرقه یابرق دراوردن از واداربه گفتن سخنان یکرکردن
pictures که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
picturing که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
pictured که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
picture که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
echolalia تکرار و تقلید سخنان دیگران که گاهی نوعی مرض میشود
residues پس ماند
remanence پس ماند
residue پس ماند
inertia ماند
magnetic inertia پس ماند مغناطیسی
storing می باقی می ماند
he did not open his lips خاموش ماند
it was left unfinished ناتمام ماند
store می باقی می ماند
moment of inertia گشتاور ماند
Water staing (long ) in one place becomes putrid . <proverb> آب که یک جا ماند مى گندد.
that borders upon madness اینکاربدیوانگی می ماند
inertial force نیروی ماند
residual magnetism مغناطیس پس ماند
principal axis of inertia محور اصلی ماند
principal moment of inertia لنگر اصلی ماند
rest mass جرم ماند [فیزیک]
mass جرم ماند [فیزیک]
I couldnt (failed to) get that long- cherished wish. داغش به دلم ماند
She wI'll survive . She wI'll pull through. زنده خواهد ماند
She was left out in the cold . she was left high and dry . سرش بی کلاه ماند
He wisely stayed at home . عقل کردودرمنزل ماند
proper mass جرم ماند [فیزیک]
intrinsic mass جرم ماند [فیزیک]
invariant mass جرم ماند [فیزیک]
it was snowed under زیر برف ماند
rotational inertia گشتاور ماند [فیزیک]
angular mass گشتاور ماند [فیزیک]
The would left a mark. جای زخم باقی ماند
residual آنچه در پشت سر باقی می ماند
It left a good taste in my mouth . مزه اش توی دهانم ماند
displacement hull قسمتی از بدنه قایق که در اب می ماند
much sugar was left قند زیادی باقی ماند
impulse پالسی که زمان کوتاهی می ماند
impulses پالسی که زمان کوتاهی می ماند
She wI'll never realize this wish. این آرزو بدلش خواهد ماند
The judge remained an honest man all his life . قاضی تمام عمرش درستکار ماند
pratincole سکجور مرغ باران که به پرستو می ماند
The snow doesn't stay on the ground. [The snow doesn't stick.] [American English] , [The snow doesn't settle.] [British English] برف روی زمین نمی ماند.
disclosing یات چیزی که باید مخفی می ماند
impulsive آنچه برای زمان کوتاهی می ماند
duration مدت زمانی که چیزی سالم می ماند
dead wood میلههای افتاده بولینگ که درجا می ماند
discloses یات چیزی که باید مخفی می ماند
That way, it stays in suspension. به این صورت معلق باقی می ماند.
disclose یات چیزی که باید مخفی می ماند
A full purse never lacks friends.. <proverb> یک کیسه پر هرکز بدون رفیق نمى ماند .
baby split وضعی که میلههای 2 و 7 یا3 و 01 بولینگ باقی می ماند
If you dont study hard ( hard enough ) , you cant go to a higher class. اگرخوب درس نخوانی درهمین کلاس خواهی ماند
knuckle sprue استخوانهای ریخته گری-فولادی که در داخل کانالهاباقی می ماند
sea echelon بخشی از ناوهای هجومی که در عملیات اب خاکی در دریاباقی می ماند
This is an elusive word . این لغت خیلی فرار است ( درحافظه باقی نمی ماند )
fairness شرایطی که تا اجرای هر عمل درخواستی در سیستم در یک محدوده زمان باقی می ماند
hypothecate در CL به معاملاتی اطلاق میشود که ضمن ان وثیقه دین در اختیارمدیون باقی می ماند
I dont quite remembered to post (mail)your letter. کاملا" بخاطرم ماند ( یادم نرفت ) که نامه تان را پست کنم
switching خط و مدار ارتباطی که در صورت نیاز ایجاد میشود و تا زمان لازم باقی می ماند
input دستور زبان برنامه نویسی که منتظر ورود داده می ماند از پورت یا صفحه کلید
inputted دستور زبان برنامه نویسی که منتظر ورود داده می ماند از پورت یا صفحه کلید
steady state مدار یا وسیله یا برنامهای که در وضعیتی می ماند که هیچ عملی انجام نمیدهد ولی ورودی می پذیرد و..
feathered پوشیده
recondite پوشیده
crested پوشیده
latent پوشیده
covert پوشیده
private پوشیده
crypto پوشیده
dressed پوشیده
larvated پوشیده
defilade پوشیده
privates پوشیده
occult پوشیده
impenetrable پوشیده
veiled پوشیده
painted پوشیده
shaded پوشیده
overcast پوشیده
furry خز پوشیده
inapparent پوشیده
furriest خز پوشیده
florid پوشیده از گل
uncovered غیر پوشیده
acloud پوشیده از ابر
storehouses انبار سر پوشیده
shrubby پوشیده از بوته
storehouse انبار سر پوشیده
scurvy پوشیده از شوره
covert پوشیده پوشپر
panoplied زره پوشیده از سر تا پا
ivied پوشیده از پاپیتال
overgrown with plants پوشیده از گیاه
glace پوشیده ازشکر
solvated حلال پوشیده
covered space فضای پوشیده
covered space فضای سر پوشیده
covered position موضع پوشیده
masked epilepsy صرع پوشیده
blotchy پوشیده از لکه
covered approach مسیر پوشیده
beetles پوشیده شدن
concealed پوشیده شده
beetle پوشیده شدن
masked depression افسردگی پوشیده
mystic sense معنی پوشیده
snowy پوشیده از برف
cryptical پوشیده مرموز
surmounted with snow پوشیده از برف
habilitate لباس پوشیده
bosky پوشیده ازبیشه
secrets اسرارامیز پوشیده
cryptogenous پوشیده سبب
secret اسرارامیز پوشیده
grassy پوشیده از چمن
cryptonimous پوشیده نام
cryptonym نام پوشیده
defiladed area منطقه پوشیده
enclosed bridge پل فرماندهی سر پوشیده
sadly dressed جامه غم پوشیده
plumbeous پوشیده از سرب
bosky پوشیده از بوته
indoor swimming pool استخر سر پوشیده
efflorescent پوشیده ازگرداملاح
scanned image تصویر پوشیده
kerchiefed or chift بادستمال پوشیده
icier پوشیده از یخ بسیارسرد
iciest پوشیده از یخ بسیارسرد
icy پوشیده از یخ بسیارسرد
verrucose پوشیده از گندمه
latent defect نقض پوشیده
snow clad برف پوشیده
feathery پوشیده ازپر
armor basis پوشیده با زره
cloudy پوشیده از ابر
robed in bleck سیاه پوشیده
shod کفش پوشیده
stubbly پوشیده از کاهبن
rolling country زمین پوشیده
verrucous پوشیده از گندمه
there was no secrecy about it مطلب پوشیده ای نبود
woody چوبی پوشیده از چوب
culverts مجرای سر پوشیده ابرو
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com