English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
proration سرشکنی تقسیم به نسبت
Other Matches
prorate به نسبت تقسیم کردن
divisor عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
leverage نسبت بدهی به دارائی خالص تغییر نسبت غیر معین
ohm's law جریان در یک مدار با ولتاژ نسبت مستقیم وبا مقاومت نسبت عکس دارد
lift fan توربوفنی که با نسبت کنارگذارزیاد تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکاررود
liftjet توربوفن یا توربوجتی بسیارسبک وزنی با نسبت کنارگذرکم که تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکارمیرود
baseband 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
base band 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
trellis coding روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
attributable قابل نسبت دادن نسبت دادنی
prorata برحسب نسبت معین بهمان نسبت
subdivide بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdividing بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivided بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
sectors کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sector کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
nationallism مکتب ملیت اعتقاد به برتری یک ملت نسبت به ملل دیگر و لزوم وفاداری مطلق هر تابع نسبت به ملیت خود
admeasurement تقسیم
repartition تقسیم
cleavage تقسیم
allocating تقسیم
allocates تقسیم
allocate تقسیم
allotment تقسیم
divisions تقسیم
admensuration تقسیم
apportionment تقسیم
dispensation تقسیم
cleavages تقسیم
dispensations تقسیم
distribution تقسیم
dealing تقسیم
branches تقسیم
distributions تقسیم
graduator خط تقسیم کن
sharing تقسیم
branch تقسیم
division تقسیم
allotments تقسیم
dichotomy تقسیم به دو بخش
dividing تقسیم بندی
compartment تقسیم کردن
compartments تقسیم کردن
fifty fifty تقسیم بالمناصفه
regionalism تقسیم کشوربنواحی
subdivisions تقسیم مجدد
subdivision تقسیم مجدد
fifty-fifty تقسیم بالمناصفه
allotments پخش تقسیم
junction boxes جعبه تقسیم
allotment پخش تقسیم
zeradivide تقسیم بر صفر
junction box جعبه تقسیم
partings تقسیم تجزیه
parting تقسیم تجزیه
division sign نماد تقسیم
divisions of labour تقسیم کار
separate تقسیم کردن
intersects تقسیم کردن
divisible قابل تقسیم
intersected تقسیم کردن
intersect تقسیم کردن
water point نقطه تقسیم اب
separates تقسیم کردن
separated تقسیم کردن
division of labour تقسیم کار
meiosis تقسیم کاهشی
division of labor تقسیم کار
division line خط تقسیم شده
division check ازمایش تقسیم
divisibility قابلیت تقسیم
divide exception خطای تقسیم
divide exception استثناء تقسیم
dividable قابل تقسیم
distribution pannel تابلوی تقسیم
distribution of the estate تقسیم ترکه
distribution of forces تقسیم نیروها
distribution coefficient ضریب تقسیم
distribution box جعبه تقسیم
divisional مربوط به تقسیم
fire distribution تقسیم اتش
meiosis تقسیم سلولی
load distribution تقسیم بار
line graduation تقسیم بندی خط
o o line خط تقسیم دیدبانی
indistributable تقسیم نشدنی
partition function تابع تقسیم
hyphenation تقسیم کلمه
frequency distribution تقسیم فرکانس
frequency domulipliction تقسیم فرکانس
frequency division تقسیم فرکانس
frequency alloment تقسیم فرکانس
splice box جعبه تقسیم
distributing box جعبه تقسیم
sharing the market تقسیم بازار
divider پرگار تقسیم
divider تقسیم کننده
divisive تقسیم کننده
divided تقسیم شده
administers تقسیم کردن
administering تقسیم کردن
administered تقسیم کردن
administer تقسیم کردن
market segmentation تقسیم بازار
dichotomies تقسیم به دو بخش
division عمل تقسیم
divisions عمل تقسیم
aminister تقسیم کردن
demultiplexer تقسیم کننده
quartile تقسیم شده به 4/3و 4/1
delay allowance زمان تقسیم
compart تقسیم کردن
clastic تقسیم شونده
scissor قطع تقسیم
busbar جعبه تقسیم
severability قابلیت تقسیم
short division تقسیم باختصار
battery bus جعبه تقسیم
sortition تقسیم با قرعه
autotomy تقسیم خودبخود
to share out تقسیم کردن
share تقسیم کردن
distributing تقسیم کردن
give-and-take <idiom> تقسیم کردن
divide تقسیم کردن
divides تقسیم کردن
denominator تقسیم کننده
graduating بدرجات تقسیم
go halves <idiom> تقسیم مساوی
graduates بدرجات تقسیم
division تقسیم [ریاضی]
graduate بدرجات تقسیم
shares تقسیم کردن
distribute تقسیم کردن
shared تقسیم کردن
denominators تقسیم کننده
distributes تقسیم کردن
panels صفحه تقسیم برق
trisect تقسیم بسه قسمت
undistributed earnings منافع تقسیم نشده
cross loading تقسیم بارهای هواپیما
graduates تقسیم بندی کردن
switch board صفحه تقسیم برق
panel صفحه تقسیم برق
graduating تقسیم بندی کردن
amitosis تقسیم ساده یاختهای
Six [divided] by three is two. شیش تقسیم بر سه می شود دو.
trichotomy تقسیم بسه بخش
unit distribution روش تقسیم به یکان
unmodulated که تقسیم نشده است
whack up تقسیم به سهام کردن
splitting a window تقسیم بندی پنجره
pull one's weight <idiom> کارها را تقسیم کردن
frequency dividing network شبکه تقسیم فرکانس
autotomize تقسیم خودبخود کردن
fractionize تقسیم بجزء کردن
fractionalize تقسیم بجزء کردن
sectors جزء تقسیم کردن
sector جزء تقسیم کردن
balkanization تقسیم بقطعات ریز
bifurcation تقسیم بدو شاخه
voltage division تقسیم یا پخش ولتاژ
graduate تقسیم بندی کردن
versicular division تقسیم به بیتهای کوچک
divisibly بطور قابل تقسیم
partition تقسیم افراز کردن
classis تقسیم برحسب طبقه
table of distribution جدول تقسیم اماد
amorphous بدون تقسیم بندی
degree gradution تقسیم بندی درجهای
redistribution of force تقسیم مجدد نیروها
self divison تقسیم خود بخود
time slicing تقسیم بندی زمانی
tierce به سه قسمت تقسیم کردن
residuary legatee باقیمانده ماترک پس از تقسیم
compartmentation تقسیم بندی کردن
retained profit سود تقسیم نشده
undistributed profits سود تقسیم نشده
cantons به بخش تقسیم کردن
canton به بخش تقسیم کردن
denominationalism اعتقاد به تفکیک و تقسیم
break down تقسیم بندی کردن
shires به استان تقسیم کردن
amitosis تقسیم مستقیم یاخته
amitosis یک نوع تقسیم سلولی
distribution point نقطه تقسیم اماد
partitions تقسیم افراز کردن
distributing mains شبکه تقسیم اصلی
distributed profit سود تقسیم شده
distributed fire اتش تقسیم شده
distribute among the creditors in propor به غرماء تقسیم کردن
lot تقسیم بندی کردن
shire به استان تقسیم کردن
diffract باجزاء تقسیم شدن
dial graduation تقسیم بندی درجهای
undivided profit سود تقسیم نشده
tripartition تقسیم بسه قسمت
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com