English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
He nodded. سرش راتکان داد ( بعلامت موافقت )
Other Matches
He shook his head. سرش راتکان داد (بعلامت مخالفتی ونفی )
bat چشمک زدن مژگان راتکان دادن
bats چشمک زدن مژگان راتکان دادن
batted چشمک زدن مژگان راتکان دادن
The demonstrators were waving the flags. تظاهر کنندگان پرچمها راتکان می دادند
masurium فلزمازوریوم بعلامت a
As a mark of respect ( esteem) . بعلامت احترام
to interlock levers اهرم هارابهم پیوستن بدانسان که هرکدام راتکان دهندهمه باهم تکان می خورد
How very odd. Well I never. چه چیزها ( بعلامت تعجب )
terbium عنصر فلزی کمیاب بعلامت Tb
tellurium شبه فلز کمیابی بعلامت Te
thallium عنصر فلزی مشتق از الومینیوم بعلامت TI
beryllium فلز بریلیوم بعلامت Beبرنگ خاکستری فولادی
nod تکاندادن سر بعلامت توافق سرتکان دادن باسراشاره کردن
nodded تکاندادن سر بعلامت توافق سرتکان دادن باسراشاره کردن
nodding تکاندادن سر بعلامت توافق سرتکان دادن باسراشاره کردن
nods تکاندادن سر بعلامت توافق سرتکان دادن باسراشاره کردن
protest flag پرچم قرمز کوچک بعلامت اعتراض راننده قایق
hoick فریاد تازی دار بعلامت اعلام کشف مسیر شکار
white flag پرچم سفید برای اعلام حضوراتومبیل امدادی یا داوردرمسیر یا در پایان خط بعلامت باقی ماندن یک دور ازمسابقه
storm warning پرچم قرمز با مرکز سیاه یا 2چراغ قرمز بعلامت باد شدید
adhesion موافقت
accommodating موافقت
understanding موافقت
understandings موافقت
settle for <idiom> موافقت با
unions موافقت
agreements موافقت
agreement موافقت
accompt موافقت
agreeability موافقت
agreeableness موافقت
assentation موافقت
sympathy موافقت
sympathies موافقت
congeniality موافقت
congruity موافقت
consentaneity موافقت
acquiescence موافقت
union موافقت
approbation موافقت
accordance موافقت
consented موافقت
approval موافقت
ententes cordiales موافقت
ententes موافقت
entente موافقت
consenting موافقت
consents موافقت
accord موافقت
keeping موافقت
concurrence موافقت
accords موافقت
accorded موافقت
consent موافقت
treaties موافقت نامه
concordat موافقت نامه
treaty موافقت نامه
compliable قابل موافقت
acquiesce موافقت کردن
assentient موافقت دهنده
accommodation تطبیق موافقت
accomodate موافقت کردن
disagreements عدم موافقت
disagreement عدم موافقت
accommodations تطبیق موافقت
approbate موافقت کردن
congruence موافقت تناسب
quota agreement موافقت سهمیه
to come in to line موافقت کردن
to come to an agreement موافقت پیداکردن
to look after موافقت کردن
verbal agreement موافقت شفاهی
come to terms <idiom> به موافقت رسیدن
go along <idiom> موافقت کردن
in league with <idiom> موافقت مخفیانه
no go <idiom> موافقت نکردن
propitiousness موافقت مساعدت
congruency موافقت تناسب
accord موافقت کردن
gentlemen's agreement موافقت شرافتمندانه
homologate موافقت کردن
implicit agreement موافقت ضمنی
incompliance عدم موافقت
incongrvity عدم موافقت
non cincurrence عدم موافقت
non compliance عدم موافقت
non concurrence عدم موافقت
non placer موافقت نمیشود
nonconformity عدم موافقت
grant موافقت کردن
complied موافقت کردن
assenting موافقت کردن
assents موافقت کردن
accords موافقت کردن
accorded موافقت کردن
comply موافقت کردن
complying موافقت کردن
acceded موافقت کردن
granted موافقت کردن
grants موافقت کردن
concurs موافقت کردن
concurring موافقت کردن
admit موافقت کردن
concurred موافقت کردن
concur موافقت کردن
complies موافقت کردن
assent موافقت کردن
assented موافقت کردن
accedes موافقت کردن
acceding موافقت کردن
accede موافقت کردن
approving موافقت کردن
consented موافقت کردن
gibes موافقت کردن
jibe موافقت کردن
jibed موافقت کردن
jibes موافقت کردن
jibing موافقت کردن
agreement موافقت نامه
agreements موافقت نامه
endorsement موافقت تایید
endorsements موافقت تایید
consenting موافقت کردن
approve موافقت کردن
consents موافقت کردن
approves موافقت کردن
condescension تمکین موافقت
consent موافقت کردن
consented موافقت رضایت دادن
wage agreement موافقت نامه دستمزد
consents موافقت رضایت دادن
to strike a bargain درمعامله موافقت پیداکردن
consent موافقت رضایت دادن
to agree on something موافقت کردن با چیزی
unity شراکت موافقت واحد
consenting موافقت رضایت دادن
in keeping with <idiom> مشابه ،موافقت کردن
in agreement with somebody با کسی موافقت داشتن
as previously agreed upon <adv.> همینطور که قبلا موافقت شد
to be in disagreement [with somebody] موافقت نکردن [با کسی]
to come to terms سازش یا موافقت پیداکردن
mutilateral agreement موافقت چند جانبه
trade agreement موافقت نامه تجاری
disgreement عدم موافقت اختلاف
assented رضایت دادن موافقت
geneva convention موافقت نامه ژنو
assents رضایت دادن موافقت
assenting رضایت دادن موافقت
incongruousness عدم موافقت یا تطابق
approval to the majority با اکثریت موافقت کردن
assent رضایت دادن موافقت
bond تعهد موافقت نامه
arbitration agreement موافقت نامه داوری
to fall in فروکشیدن موافقت کردن
collogue موافقت دروغی کردن
approbate پسندیدن موافقت کردن
to a to a proposal or opinion باپیشنهادیاعقیدهای موافقت کردن
come to an agreement موافقت پیدا کردن
overwrite باپرداخت موافقت کردن
it depends on his approval منوط به موافقت و تصویب اوست
bretton woods agreement موافقت نامه برتن وودز
protocols مقاوله نامه موافقت مقدماتی
protocol مقاوله نامه موافقت مقدماتی
acquiesces رضایت دادن موافقت کردن
to givein one's a. موافقت خودرا اعلام کردن
to go in with ملحق شدن با موافقت کردن با
agreeing موافقت کردن موافق بودن
agrees موافقت کردن موافق بودن
acquiesced رضایت دادن موافقت کردن
to be at odds [with somebody] [on / over something] ) موافقت نکردن [با کسی] [سر چیزی]
acquiescing رضایت دادن موافقت کردن
to be split [over something] [with somebody] موافقت نکردن [با کسی] [سر چیزی]
agree موافقت کردن موافق بودن
lip service <idiom> تنها زبونی موافقت کردن
to be at strife [with somebody] [over something] موافقت نکردن [با کسی] [سر چیزی]
to assent مورد موافقت قرار دادن
consent موافقت ورثه با مندرجات وصیتنامه رضایت
consents موافقت ورثه با مندرجات وصیتنامه رضایت
to come to an explanation درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
consented موافقت ورثه با مندرجات وصیتنامه رضایت
general agreement on tariff & trade (gat موافقت نامه عمومی تعرفه وتجارت
consenting موافقت ورثه با مندرجات وصیتنامه رضایت
right on <idiom> نشان دادن موافقت (درست است بله)
win a lady's hand موافقت زنی را برای ازدواج جلب کردن
talk into <idiom> موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
overt collusion تبانی چند شرکت برای کنترل بازار با موافقت صریح یکدیگر
escrow موافقت نامه بین دونفرکه بامانت نزدشخص ثالثی سپرده شودوتاحصول شرایط بخصوص بدون اعتبارباشد
pourparley جلسه غیررسمی برای مذاکره در اطراف عهد نامه یا موافقت نامه تبادل نظر کردن
pourparler جلسه غیررسمی برای مذاکره در اطراف عهد نامه یا موافقت نامه تبادل نظر کردن
She's agreed to fill in for me on Friday, but I'd be pushing my luck if I asked her to do it on Saturday, too. او [زن] موافقت کرد روز جمعه جاینشین من باشد اما من شورش را در می آوردم اگر از او [زن] درخواست بکنم که شنبه هم جاینشین من بشود.
obeying حرف شنوی کردن موافقت کردن
obeys حرف شنوی کردن موافقت کردن
obeyed حرف شنوی کردن موافقت کردن
obey حرف شنوی کردن موافقت کردن
admits موافقت کردن تصدیق کردن
admitting موافقت کردن تصدیق کردن
ok تصویب کردن موافقت کردن
inconformity عدم مطابقت عدم موافقت
okay تصویب کردن موافقت کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com