English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
psychrophilic سرما دوست
Other Matches
it is proof against cold سرما در ان کارگر نسیت دافع سرما است
crymotherapy درمان بوسیله سرما سرما درمانی
cryotherapy درمان بوسیله سرما سرما درمانی
A friend in need is a friend indeed.. <proverb> دوست آن باشد که گیرد دست دوست,در پریشان یالى و درماندگى.
I like to be friends with you. من دوست دارم با تو دوست باشم.
coldest سرما
colds سرما
colder سرما
cold سرما
cold short شکنندگی در سرما
to feel cold از سرما یخ زدن
to freeze از سرما یخ زدن
coldigor سازش با سرما
chill سرما خنکی
cold frame سرما دورکن
catch cold سرما خوردن
cold frames سرما دورکن
refrigerating technique فن سرما سازی
chills سرما دادن
chills سرما خنکی
i wonder he did not catch cold که سرما نخورد
chill سرما دادن
catch a cold <idiom> سرما خوردن
we were perished with cold از سرما مردیم
To be freezing to death . از سرما خشک شدن
cold is merely privative سرما چیزی جز عدم
hoarfrost سرما ریزه پژه
I was frozen to death . از سرما سیاه شدم
I have a cold. من سرما خورده ام. [پزشکی]
rime سرما ریزه پله
exposure to cold درمعرض سرما بودن
slight cold سرما خوردگی کم یا جزئی
to benvmb with cold از سرما بیحس کردن
he is recovered from his cold سرما خوردگی او برطرف شد
I was shivering all over with cold . از سرما مثل بید می لرزیدم
I dont mind the cold . از سرما ناراحت نمی شوم
I am done with you. رابطه بین من و تو تمام شد! [رابطه بین دوست پسر و دوست دختر]
I am [have] finished with you. رابطه بین من و تو تمام شد! [رابطه بین دوست پسر و دوست دختر]
frostbite یخ زدگی بافت بدن در اثر سرما
oxygen tents چادراکسیژن مخصوص معالجه سرما خوردگی وامثال ان
pea jacket or coat جامه کلفت پشمی که ملوانان در سرما می پوشند
nurse a cold سرما خوردگی را ماندن درخانه علاج کردن
oxygen tent چادراکسیژن مخصوص معالجه سرما خوردگی وامثال ان
chilled to the bones <idiom> نفوذ سوز سرما تا مغز استخوان [احساس یخ زدگی]
to tuck up a child [British E] پتوی روی بچه را درست کردن [که سرما نخورد]
to tuck in a child پتوی روی بچه را درست کردن [که سرما نخورد]
gooseflesh دانه دانه شدن یا ترکیدگی پوست در اثر سرما یا ترس
chums دوست
amicable دوست
heart to heart دوست
heart-to-heart دوست
heart-to-hearts دوست
unfriended بی دوست
dienophile دی ان دوست
leal دوست
hydrophilic compound اب دوست
hydrophilic اب دوست
philogynist زن دوست
philoginous زن دوست
bozo دوست
chum دوست
friendless بی دوست
buddies دوست
buddy دوست
formalist دوست
friend دوست
schoolmate دوست
friends دوست
schoolmates دوست
allying دوست
ally دوست
philhellene دوست یونان
philhellenic دوست یونان
saprophytic پوده دوست
pornerastic جنده دوست
philobiblic کتاب دوست
philotechnic صناعت دوست
philotechnic صنعت دوست
careerists حرفه دوست
negrophil سیاه دوست
negrophil زنگی دوست
necrophilous لاشه دوست
myrmecophilous مورجه دوست
isophilic همجنس دوست
lithophilous سنگ دوست
nucleophile هسته دوست
philanthrope بشر دوست
phihellenic یونانی دوست
phiadelphian نوع دوست
I need my e من دوست دارم
patiot میهن دوست
oxyphile اسید دوست
oxyphil اسید دوست
ornithophilous مرغ دوست
liquorish نوشابه دوست
solomon صلح دوست
pen pals دوست قلمی
pen pals دوست مکاتبهای
unlovely دوست نداشتنی
take kindly to <idiom> دوست داشتن
pen pal دوست مکاتبهای
pen pal دوست قلمی
girlfriends دوست دختر
sweet tooth شیرینی دوست
to make a friend of دوست شدن با
lovable دوست داشتنی
his friend's murder قتل دوست او
xenophile بیگانه دوست
zoophilic حیوان دوست
zoophilous حیوان دوست
careerist حرفه دوست
family man زن و بچه دوست
family men زن و بچه دوست
girlfriend دوست دختر
lipophilic چربی دوست
culturist فرهگ دوست
liked دوست داشتن
like دوست داشتن
sporting بازی دوست
gregarious گروده دوست
affects دوست داشتن
affect دوست داشتن
crony دوست صمیمی
cronies دوست صمیمی
disliking دوست نداشتن
dislikes دوست نداشتن
disliked دوست نداشتن
likes دوست داشتن
social گروه دوست
social جمعیت دوست
chessist شطرنج دوست
cater cousin دوست صمیمی
bibliophil کتاب دوست
anglophile انگلیسی دوست
amativeness دوست داشتن
acidophile اسید دوست
acidophile ترشی دوست
boyfriends دوست پسر
boyfriend دوست پسر
likeable دوست داشتنی
likable دوست داشتنی
dislike دوست نداشتن
fraternizing دوست بودن
cobber دوست صمیمی
patriotic میهن دوست
patriots وطن دوست
patriot وطن دوست
expressionist حالت دوست
expressionism حالت دوست
philanthropists بشر دوست
lovely دوست داشتنی
loveliest دوست داشتنی
lovelier دوست داشتنی
rats دوست بی وفا
philanthropist بشر دوست
loyalist دولت دوست
loyalists دولت دوست
fraternizes دوست بودن
fraternized دوست بودن
fraternize دوست بودن
fraternising دوست بودن
fraternises دوست بودن
fraternised دوست بودن
friends دوست کردن
friend دوست کردن
peaceable صلح دوست
warlike جنگ دوست
humanitarian بشر دوست
loveable دوست داشتنی
dendrophilous درخت دوست
heliophilous افتاب دوست
electrophile الکترون دوست
hemophile خون دوست
francophil فرانسه دوست
halophilous نمک دوست
hand in glove دوست همراز
hydrophilic ترکیب اب دوست
hand in glove دوست یک دل ویکزبان
hydrophilic اب دوست علاقمند به اب
hydrophile اب دوست علاقمند به اب
humnanist همنوع دوست
gallophile فرانسه دوست
kissing kind باهم دوست
friendly state کشور دوست
germanophil المان دوست
hydrophilic compound ترکیب اب دوست
dislikable دوست نداشتنی
hail fellow دوست صمیمی
hand and glove دوست یک دل ویکزبان
hand and glove دوست همراز
dislikeable دوست نداشتنی
intimado دوست صمیمی
francophile فرانسه دوست
humansit انسان دوست
dressy متداول لباس دوست
mammonite ثروت دوست زرپرست
dressiest متداول لباس دوست
dressier متداول لباس دوست
savor فهمیدن دوست داشتن
gregarious جمعیت دوست گروه جو
Recent search history
Search history is off. Activate
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com