Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English
Persian
footed
سر تیر ماده سختی راقراردادن
Other Matches
tempers
درجه سختی طبیعی حالت سختی بازپخت
temper
درجه سختی طبیعی حالت سختی بازپخت
tempered
درجه سختی طبیعی حالت سختی بازپخت
thermite
ماده مخصوص جوش کاری و ماده اتشزای داخل گلولههای اتشزا
antiset
ماده ضدغلیظ شدن و بستن مواد ماده سیال کننده
materialism
فلسفه اصالت ماده اعتقاد به اینکه انچه وجود دارد ماده است
photoresist
ماده شیمیایی ای که در اثر اعمال نور به یک ماده مقاومت و محکم تبدیل میشود
gunk
ماده کثیف و چسبناک ماده چرب
female connector
دوشاخه ماده متصل کننده ماده
dope
معرف یک ماده شیمیایی خاص به یک ماده
dopes
معرف یک ماده شیمیایی خاص به یک ماده
coolants
ماده سرماساز ماده خنک کننده
coolant
ماده سرماساز ماده خنک کننده
fuelled
ماده انرژی زا ماده کارساز
fuels
ماده انرژی زا ماده کارساز
fuelling
ماده انرژی زا ماده کارساز
pigments
ماده رنگی ماده ملونه
fuel
ماده انرژی زا ماده کارساز
pigment
ماده رنگی ماده ملونه
fueled
ماده انرژی زا ماده کارساز
gynandromorph
جانور نر و ماده هم نر و هم ماده
anti-
ماده کائوچویی خاص برای عبور بار الکتریکی ایستا به یک زمین الکتریکی . یک اپراتور ماده را پیش از کنترل اعضای الکترونیکی حساس که ممکن است در اثر الکتریسیته ساکن آسیب ببیند کنترل میکند
oogamete
سلول جنسی ماده یاخته جنسی ماده
duress
سختی
arduousness
سختی
astingency
سختی
rigors
سختی
rigour
سختی
hardily
به سختی
heavily
به سختی
seriously
به سختی
hardness
سختی
hardiness
سختی
hardness of water
سختی اب
intenseness
سختی
rigours
سختی
difficulties
سختی
impenetrableness
سختی
soreness
سختی
implacability
سختی
inclemency
سختی
induration
سختی
inexpiableness
سختی
intension
سختی
steeliness
سختی
strictness
سختی
difficulty
سختی
toughness
سختی
tenacity
سختی
long suffering
سختی کش
buckram
سختی
stiffness
سختی
austerity
سختی
intolerableness
سختی
sternness
سختی
rigorousness
سختی
adamancy
سر سختی
hardships
سختی
rigorism
سختی
intractability
سختی
rigor
سختی
inexorability
سختی
odburacy
سختی
aggravation
سختی
flintiness
سختی
oppressiveness
سختی
inflexibility
سختی
adamancy
سختی
terribleness
سختی
intensity
سختی
hardship
سختی
severity
سختی
privations
سختی
violence
سختی
roughing
سختی
rigidity
سختی
grievousness
سختی
privation
سختی
hard lines
سختی
depth of hardening zone
عمق سختی
hardness test
ازمایش سختی
impact hardness
سختی برخورد
strain hardness
سختی درجه
thermosetting
سختی پذیر
I hardly ate
من تو را سختی خوردم
depth of case
عمق سختی
solidity
استواری سختی
imperviousness
سختی بی اعتنائی
hardenability
قابلیت سختی
strain hardness
سختی کشی
resistance
سختی مخالفت
life of privation
زندگی در سختی
eburnation
عاجی سختی
to suffer hardship
سختی کشیدن
water hardness
درجه سختی آب
stubbornness
سر سختی لجاجت
tenacity coefficient
ضریب سختی
graveness
عبوسی سختی
temporary hardness
سختی موقت
asperity
سختی ترشی
soften
سختی را گرفتن
softened
سختی را گرفتن
softens
سختی را گرفتن
durometer
سختی سنج
gameness
جان سختی
irreconcilability
سختی در عقیده
irreconcilableness
سختی در عقیده
acataposis
سختی بلع
permanent hardness of water
سختی دایم اب
narrow circumstances
تنگی سختی
softener
کاهنده سختی اب
painfulness
زحمت سختی
addle
سختی گرفتاری
duration
سختی بقاء
permanent hardness
سختی دائمی
refractorily
باسر سختی
hardly any
به سختی هیچ
[هر]
stubbornly
از روی سر سختی
rebound hardness
سختی جهشی
granite
سختی استحکام
sclerometer
سختی سنج
stress
سختی پریشان کردن
drop hardness test
ازمایش سختی سقوطی
hardly a child anymore
دیگر به سختی بچه ای
stressing
سختی پریشان کردن
go for broke
<idiom>
به سختی تلاش کردن
thrust hardness
درجه سختی فشاری
scleroscope hardness
دستگاه سختی سنج
thermoset
پلاستیک سختی ناپذیر
stresses
سختی پریشان کردن
scratch hardness
درجه سختی خراش
heavy fighting is in progress
جنگ سختی جریان
the violence of a wind
سختی یاتندی باد
hardness testing machine
دستگاه ازمایش سختی
rockwell hardness test
ازمایش سختی راک ول
scratch hardness tester
ازمایشگر سختی خراش
brinell hardness number
ضریب سختی برینل
to rub through or along
با سختی بسر بردن
eke out
<idiom>
به سختی بدست آوردن
It was raining hard.
باران سختی می با رید
vickers hardness test
ازمایش سختی ویکرز
red hardness
سختی گرم سرخ
to start with difficulty
به سختی روشن شدن
to escape with life and limb
سختی رهایی جستن
nip and tuck
<idiom>
به سختی تمام کردن
come down hard on
<idiom>
به سختی تنبه کردن
quenching
ترساندن درجه سختی
thermoplastics
پلاستیک سختی ناپذیر
rebound hardness test
ازمایش سختی جهشی
to get off easy
بدون سختی رها یافتن
pressed for time
<idiom>
با اشکال وبه سختی وقت
dark horse
<idiom>
کاندیدی که به سختی مردم بشناسندش
pull through
در سختی بکسی کمک کردن
let (someone) have it
<idiom>
شخصی را به سختی صدمه زدن
joming test
ازمایش تعیین سختی فلزات
hardness tester
ازمایش کننده یا تستر سختی
to pile up or on the agony
شرح اندوه یا سختی ای رازیادترکردن
to plow
[one's way]
through something
[American English]
با سختی در کاری جلو رفتن
charley horse
سختی وگرفتگی دردناک ماهیچه
to get off lightly
بدون سختی رها یافتن
to get off cheaply
بدون سختی رها یافتن
lift is full of troubles
زندگی را سراسر سختی است
serverance allowance
حق پوشاک برای سختی هوا
thermoplast
پلاستیک سختی ناپذیر ترموپلاست
Difficult times lie ahead.
دوران سختی درپیش است
English is not a hard language .
انگلیسی زبان سختی نیست
water softener
[کاهش دهنده درجه سختی آب]
violence
شدت و تندی و سختی خشونت
He is hard nut to crack .
آدم سختی (سخت گیری )است
to talk like a Dutch uncle to somebody
[American E]
<idiom>
کسی را به سختی راملامت کردن
[اصطلاح]
dutch uncle
کسی که به سختی دیگری راملامت کند
irresistibleness
غیر قابل مقاومت بودن سختی
vicker's diamond hardness tester
دستگاه ازمایش تعیین سختی فلزات
brinell hardness test
طریقه اندازه گیری سختی برینل
impenitence
سر سختی زیاد در گناهکاری پشیمان نشدن از گناه
give (someone) a hard time
<idiom>
لحظات سختی برای کسی فراهم کردن
implacably
از روی سختی یا سنگدلی چنانکه ارامش نپذیرد
dimension stock
چوب سختی که به ابعاد معینی تبدیل شده
accolades
سختی مراسم اعطای منصب شوالیه یا سلحشوری و یاشهسواری
accolade
سختی مراسم اعطای منصب شوالیه یا سلحشوری و یاشهسواری
high test
امتحان سختی را گذرانده دارای قوه فراره زیاد
carbonet hardness
درجه سختی آب و عاملی جهت تعیین رنگرزی بهتر
durometer
اسبابی که بوسیله ان سختی وسفتی اجسام را معین میکنند
I have got into a jam . Iam in a tight corner . I am in a bad fix.
بد طوری گیر کرده ام ( دروضع سختی قرار دارم )
to take the bull by the horns
دلیرانه با سختی روبرو شدن با شاخ گاوی درافتادن
to stand the racket
ازعهده ازمایش برامدن تحمل سختی وامتحان کردن بردباری
lignum vi tae
یکجور درخت گرمسیری صمغ دار درامریکاکه چوب سختی دارد
It's pretty hard to be in a bad mood around a fivemonth old baby.
ناراحت بودن در کنار یک نوزاد پنج ماهه کار سختی است.
cold rolling
عملیاتی که برای افزایش سختی و استکام فولاد روی ان صورت میگیرد
parkinsonism
اختلال مزمن عصبی که با سختی عضلات بدن ولرزش مشخص میشود
final setting time
مدت زمانی که بتن بدان درجه از سختی برسد که بتواندفشار معین را تحمل کند
nerd
شخصی که صرفا کامپیوتری شده است و به سختی درباره چیزی که مربوط به فناوری نباشد حرف می زند یا فکر میکند
nerds
شخصی که صرفا کامپیوتری شده است و به سختی درباره چیزی که مربوط به فناوری نباشد حرف می زند یا فکر میکند
multipoundage syatem
روش تمرین وزنه برداری باکاستن وزنه هنگام سختی کار
matter
ماده
mattered
ماده
articles
ماده
mattering
ماده
matters
ماده
substances
ماده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com