Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 243 (12 milliseconds)
English
Persian
onerous
سنگین
massive
سنگین
massively
سنگین
weightier
سنگین
weightiest
سنگین
weighty
سنگین
pressure
سنگین
pressured
سنگین
pressures
سنگین
pressuring
سنگین
exacting
سنگین
heavier
سنگین
heavies
سنگین
heaviest
سنگین
heavy
سنگین
waterlogged
سنگین
ponderous
سنگین
weighted
سنگین
unwieldy
سنگین
staid
سنگین
extensive
سنگین
heftier
سنگین
heftiest
سنگین
hefty
سنگین
lumpier
سنگین
lumpiest
سنگین
lumpy
سنگین
stodgy
سنگین
burdensome
سنگین
saturnine
سنگین
cumbersome
سنگین
carking
سنگین
cloggy
سنگین
heft
سنگین
high proof
سنگین
hulky
سنگین
largo a
سنگین
loggy
سنگین
logy
سنگین
lumberingly
سنگین
lumpish
سنگین
mim
سنگین
homely
[British E]
<adj.>
سنگین
[واژه تحقیری]
Other Matches
heavy lift
حمل و نقل هوایی سنگین واحد حمل و نقل هوایی سنگین
heaviest
دل سنگین
heavy
دل سنگین
heavies
دل سنگین
heavier
دل سنگین
weight ton
تن سنگین
navol
اب سنگین
overweight
سنگین تر از حد
hard water
اب سنگین
heavy water
اب سنگین
heavy footed
دل سنگین
laden
سنگین پر
heavy hydrogen
هیدروژن سنگین
heavy industries
صنایع سنگین
hard colors
رنگهای سنگین
demure
جدی سنگین
stodgy
سنگین وکندرو
loggy
سنگین در فکروحرکت
heavy industry
صنایع سنگین
light heavyweight
نیم سنگین
millstones
بار سنگین
millstone
بار سنگین
heavy metal
فلز سنگین
outbalance
سنگین تر بودن از
gravitate
سنگین کردن
gravitated
سنگین کردن
gravitates
سنگین کردن
gravitating
سنگین کردن
heavy drop
بارریزی سنگین
heavy concrete
بتن سنگین
heavy goods
کالاهای سنگین
heavy artillery
توپخانه سنگین
heavy armed
سنگین اسلحه
heavy arm
سلاح سنگین
heavy alloy
الیاژ سنگین
mackinaw
کت کوتاه و سنگین
heavy hended
سنگین دست
naphtha
بنزین سنگین
light heavy
نیم سنگین
overbalance
سنگین تر بودن از
heavy soil
خاک سنگین
emcumber
سنگین کردن
deep mourning
عزاداری سنگین
d. of hearing
سنگین گوش
colored crystal
بلور سنگین
centrosphere
سنگین کره
heavy weight
سنگین وزن
heavyish
کمی سنگین
behave prettily
سنگین باش
high proof spirit
عرق سنگین
heavy particle
ذره سنگین
high polymer
بسپار سنگین
high interest
بهره سنگین
high dollar value
سنگین قیمت
baryon
ذره سنگین
incumber
سنگین کردن
heavy shapes
پروفیلهای سنگین
overbalanced
سنگین تر بودن از
overbalances
سنگین تر بودن از
overbalancing
سنگین تر بودن از
clog
: سنگین کردن
gravity abutment
گرانپایه سنگین
clogged
: سنگین کردن
clogs
: سنگین کردن
grand opera
اپرای سنگین
weight
سنگین کردن
clump
ضربه سنگین
heavy oil
روغن سنگین
clumped
ضربه سنگین
clumping
ضربه سنگین
clumps
ضربه سنگین
heavyish
سنبته سنگین
overburdensome
زیاد سنگین
hard of hearing
سنگین گوش
dullest
کند سنگین
dulling
کند سنگین
dulls
کند سنگین
heavyweights
سنگین وزن
load
سنگین کردن
loads
سنگین کردن
heavyweights
بزرگ و سنگین
heavyweight
سنگین وزن
heavyweight
بزرگ و سنگین
heavy petroleum
نفتخام سنگین
to weigh heavy
سنگین بودن
to sit heavy on the stomach
سنگین بودن
encumber
سنگین کردن
encumbered
سنگین کردن
duller
کند سنگین
dulled
کند سنگین
dull
کند سنگین
heavy traffic
ترافیک سنگین
be off hand with someone
<idiom>
سر سنگین بودن
traffic congestion
راهبندان سنگین
laden
سنگین بار
burden
سنگین بارکردن
tie-up
راهبندان سنگین
fuller
سنگین کننده
dense traffic
ترافیک سنگین
heavy handed
سنگین دست
encumbering
سنگین کردن
soberly
سنگین موقر
sledgehammers
چکش سنگین
slugfest
مسابقه سنگین
ham fisted
سنگین دست
sadiron
اتوی سنگین
sober
سنگین موقر
heavy-handed
سنگین دست
preponderate
سنگین تر بودن
burdens
سنگین بارکردن
grave
موقر سنگین
graves
موقر سنگین
gravest
موقر سنگین
overweigh
سنگین تر بودن از
overpoise
سنگین تر بودن از
profound sleep
خواب سنگین
gravely
بطور سنگین
slams
ضربت سنگین
slamming
ضربت سنگین
ham-fisted
سنگین دست
to pound a long
سنگین رفتن
slammed
ضربت سنگین
titan crane
جرثقیل سنگین
ham handed
سنگین دست
sledgehammer
چکش سنگین
slam
ضربت سنگین
encumbers
سنگین کردن
There is heavy traffic.
ترافیک سنگین است.
overlade
بار زیاد سنگین
heavy goods
محصول صنایع سنگین
heavy goods
ماشین الات سنگین
heavy machinery
ماشین الات سنگین
in the case of traffic jam
[congestion]
هنگام راهبندان سنگین
The traffic is heavy.
ترافیک سنگین است.
heavy plate
ورق فلزی سنگین
lollop
سنگین راه رفتن
lop sided
یکسو سنگین یک سوسبک
to lie heavy on one's heart
بار سنگین بر دل بودن
stowage
حمل بار سنگین
sidewinder
ضربت سنگین از پهلو
saraband
رقص سنگین اسپانیولی
overladen
زیر بار سنگین
pavan
یکجور رقص سنگین
pash
سقوط برف سنگین
major pieces
سوارهای سنگین شطرنج
overtask
کارزیاد سنگین دادن به
logy
سنگین درفکر وحرکت
tympany
مبالغه صدای سنگین
larrup
سنگین حرکت کردن
to impose conditions
با شرایط سنگین بارکردن
high rate of interest
نرخ سنگین بهره
She is a dignified woman.
زن سنگین وموقری است
She has become rather off hand.
سایه اش سنگین شده
principal types of foot
فشرده کننده آب سنگین
wain
ارابه سنگین و بزرگ
onerously
بطور سنگین یا شاق
trade-offs
سبک و سنگین کردن
lug
سنگین حرکت کردن
preponderance
فزونی سنگین تری
squid
قلاب سنگین ماهیگیری
outweighs
سنگین تر بودن از مهمتربودن از
squids
قلاب سنگین ماهیگیری
outweighing
سنگین تر بودن از مهمتربودن از
outweighed
سنگین تر بودن از مهمتربودن از
outweigh
سنگین تر بودن از مهمتربودن از
overtaxing
مالیات سنگین بستن بر
slough
ضربه سنگین زدن
waddling
کج و سنگین راه رفتن
lugged
سنگین حرکت کردن
machetes
کارد بزرگ و سنگین
trade-off
سبک و سنگین کردن
trade off
سبک و سنگین کردن
hulks
کشتی سنگین وکندرو
clodhopper
کفشهای زمخت سنگین
clodhoppers
کفشهای زمخت سنگین
lugging
سنگین حرکت کردن
lugs
سنگین حرکت کردن
machete
کارد بزرگ و سنگین
waddles
کج و سنگین راه رفتن
aerodyne
هواپیمای سنگین تر از هوا
hulk
کشتی سنگین وکندرو
full and down
ناو پر بار و سنگین
overtax
مالیات سنگین بستن بر
taxes
تحمیل تقاضای سنگین
taxed
تحمیل تقاضای سنگین
tax
تحمیل تقاضای سنگین
drags
سنگین وبی روح
dragged
سنگین وبی روح
heavier than air aircraft
هواپیمای سنگین تر از هوا
slugs
ضربت سنگین زدن به
drag
سنگین وبی روح
slugged
ضربت سنگین زدن به
slug
ضربت سنگین زدن به
lightweight
آنچه سنگین نیست
flump
سنگین راه رفتن
dull of hearing
دارای گوش سنگین
delibration
سبک سنگین کردن
waddled
کج و سنگین راه رفتن
waddle
کج و سنگین راه رفتن
heavy piece
سوار سنگین شطرنج
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com