English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (35 milliseconds)
English Persian
tingle سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
tingled سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
tingles سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
tingling سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
Other Matches
urticarial خارش سوزش
urticaria خارش سوزش
shoots درد کردن سوزش داشتن
shoot درد کردن سوزش داشتن
smarter سوزش داشتن
smart سوزش داشتن
smartest سوزش داشتن
smarting سوزش داشتن
smarts سوزش داشتن
smarted سوزش داشتن
inoxidize از سوزش باز داشتن
urticant خارش دار چیزی که خارش بیاورد
burn out تمام شدن سوخت به طور غیرمنتظره خاتمه سوزش زمان خاتمه سوزش سوختن
itch خارش کردن خاریدن
itched خارش کردن خاریدن
itches خارش کردن خاریدن
longer میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longs میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long- میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
tingled حس خارش
pruritus خارش
pruriency خارش
tingling حس خارش
tingle حس خارش
psora خارش
tingles حس خارش
itched خارش
itching خارش
itchless بی خارش
itches خارش
scabies خارش
scall خارش
itch خارش
dry scall خارش
prurience خارش
urticarial بدن خارش
prurient خارش دار
itchiness احساس خارش
itching palm کف خارش دار
urticaria بدن خارش
prurigmous خارش دار
itchy خارش دار
scabietic خارش دار
pruriginous خارش دار
prurigo خارش سخت
papula برامدگی خارش دار
prurigo مرض خارش پوست
urtication ایجاد خارش وسوزش
paresthesia اختلال حس لمس بصورت خارش
rashes محل خارش یاتحریک روی پوست
rash محل خارش یاتحریک روی پوست
irritations سوزش
ignition سوزش
nip سوزش
irritation سوزش
deflagration سوزش
nipped سوزش
combustion سوزش
nips سوزش
prickling سوزش دار
causalgia سوزش عصبی
abradant سوزش اور
stings خلش سوزش
progressive burning سوزش تدریجی
burns سوزش موادمنفجره
burn سوزش موادمنفجره
nippy سوزش دار
irritative سوزش اور
caustic سوزش اور
heartburn سوزش معده
stinging خلش سوزش
gas burning سوزش گاز
irritants سوزش اور
irritant سوزش اور
abrasive سوزش آور
pyrosis سوزش معده
urticant سوزش دار
burning rate نواخت سوزش
combustibility قابلیت سوزش
sting خلش سوزش
urticate سوزش دادن
irritating رنجاننده سوزش اور
dysuria سوزش ادرار [پزشکی]
pangs درد سوزش ناگهانی
pang درد سوزش ناگهانی
painful urination سوزش ادرار [پزشکی]
abrasives سوزش اور سایا
irritatingly بطور سوزش اور
painful urination دش میزی [سوزش ادرار] [پزشکی]
dysuria دش میزی [سوزش ادرار] [پزشکی]
alkali proof مقاومت محلول سوزش اور
twinge سوزش سرزنش وجدان دردشدیدوناگهانی
dysuria ادرار همراه با سوزش واشکال
twinges سوزش سرزنش وجدان دردشدیدوناگهانی
neutral burning سوزش دوطرفه حبههای باروت خرج
funny bone <idiom> جایی پشت آرنج که موقع ضربه سوزش وخارش میکند
money to burn <idiom> بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
to keep down زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
to keep up از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
vacillated دل دل کردن تردید داشتن
vacillate دل دل کردن تردید داشتن
vacillating دل دل کردن تردید داشتن
vacillates دل دل کردن تردید داشتن
withholding مضایقه داشتن خودداری کردن
evinces معلوم کردن ابراز داشتن
withhold مضایقه داشتن خودداری کردن
hold forth پیشنهاد کردن انتظار داشتن
celebrating نگاه داشتن تقدیس کردن
withheld مضایقه داشتن خودداری کردن
diverts متوجه کردن معطوف داشتن
evince معلوم کردن ابراز داشتن
celebrates نگاه داشتن تقدیس کردن
partook بهره داشتن طرفداری کردن
celebrate نگاه داشتن تقدیس کردن
withholds مضایقه داشتن خودداری کردن
impound ضبط کردن نگه داشتن
divert متوجه کردن معطوف داشتن
impounds ضبط کردن نگه داشتن
diverted متوجه کردن معطوف داشتن
impounding ضبط کردن نگه داشتن
entertain سرگرم کردن گرامی داشتن
entertained سرگرم کردن گرامی داشتن
entertains سرگرم کردن گرامی داشتن
impounded ضبط کردن نگه داشتن
kithe اعلام داشتن اعتراف کردن
rages غضب کردن شدت داشتن
raged غضب کردن شدت داشتن
rage غضب کردن شدت داشتن
awards مقرر داشتن اعطا کردن
awarding مقرر داشتن اعطا کردن
awarded مقرر داشتن اعطا کردن
award مقرر داشتن اعطا کردن
aspire ارزو کردن اشتیاق داشتن
evincing معلوم کردن ابراز داشتن
aspiring ارزو کردن اشتیاق داشتن
inhibit باز داشتن و نهی کردن
treat بحث کردن سروکار داشتن با
retain ابقاء کردن نگاه داشتن
snifter خرخر کردن زکام داشتن
imported دخل داشتن به تاثیر کردن در
treated بحث کردن سروکار داشتن با
inform مستحضر داشتن اگاه کردن
aspired ارزو کردن اشتیاق داشتن
inhibits باز داشتن و نهی کردن
retained ابقاء کردن نگاه داشتن
retains ابقاء کردن نگاه داشتن
importing دخل داشتن به تاثیر کردن در
To wish (long) for something. آرزوی چیزی را کردن (داشتن )
embosom بغل کردن عزیز داشتن
head ریاست داشتن بر رهبری کردن
retaining ابقاء کردن نگاه داشتن
evinced معلوم کردن ابراز داشتن
aspires ارزو کردن اشتیاق داشتن
trut اطمینان داشتن توکل کردن
treats بحث کردن سروکار داشتن با
informs مستحضر داشتن اگاه کردن
import دخل داشتن به تاثیر کردن در
persuading بران داشتن ترغیب کردن
persuades بران داشتن ترغیب کردن
persuade بران داشتن ترغیب کردن
to feel fear احساس ترس کردن [داشتن]
to keep off دورنگاه داشتن دفع کردن
informing مستحضر داشتن اگاه کردن
play بازی کردن حرکت ازاد داشتن
plays بازی کردن حرکت ازاد داشتن
aims قصد داشتن هدف گیری کردن
file در بایگانی نگاه داشتن ضبط کردن
stereotyping یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
stereotypes یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
stereotype یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
aim قصد داشتن هدف گیری کردن
avouch مقرر داشتن تصدیق و تایید کردن
played بازی کردن حرکت ازاد داشتن
playing بازی کردن حرکت ازاد داشتن
withold دریغ داشتن مضایقه کردن بازداشتن
aimed قصد داشتن هدف گیری کردن
simulate شباهت داشتن به شبیه سازی کردن
stereotypy یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
turn (someone) off <idiom> ناراحت کردن،انزجار ، نفرت داشتن
envisaging انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
to shut in تو نگاه داشتن از خروج جلوگیری کردن
to respect persons ملاحظه کردن وواهمه داشتن ازمردم
simulating شباهت داشتن به شبیه سازی کردن
envisage انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
envisaged انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
filed در بایگانی نگاه داشتن ضبط کردن
envisages انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
simulates شباهت داشتن به شبیه سازی کردن
in touch <idiom> بایکدیگر صحبت کردن،درارتباط داشتن
inhibitor کنترل کننده سوزش خرج موشک ممانعت کننده ازاشتعال
meaner مقصود داشتن هدف داشتن
cost قیمت داشتن ارزش داشتن
abhors بیم داشتن از ترس داشتن از
reside اقامت داشتن مسکن داشتن
hoping انتظار داشتن ارزو داشتن
proffer تقدیم داشتن عرضه داشتن
hoped انتظار داشتن ارزو داشتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com