English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English Persian
coronation oath سوگند هنگام تاج گذاری
Other Matches
swear سوگند خوردن قسم یاد کردن سوگند دادن
swears سوگند خوردن قسم یاد کردن سوگند دادن
piezoelectric ویژگی برخی کریستالها که به هنگام اعمال ولتاژ به انهاتحت فشار قرار می گیرند یابه هنگام قرار گرفتن درمعرض فشار مکانیکی یک ولتاژ تولید می کنند
residential investments سرمایه گذاری مسکن سرمایه گذاری به شکل خانههای مسکونی
acceleration principle یعنی سرمایه گذاری مساوی است باحاصلضرب ضریب شتاب میزان سرمایه گذاری لازم برای افزایش یک واحد تولید در تغییرات در تولید
punctuation marks علائم نقطه گذاری درجملات نشان نقطه گذاری
overcapitalization سرمایه گذاری بیش ازحد سرمایه گذاری افراطی
punctuation mark علائم نقطه گذاری درجملات نشان نقطه گذاری
desired investment سرمایه گذاری مطلوب سرمایه گذاری مورد نظر
clear one's ears متعادل کردن فشار نسبت به پرده گوشها هنگام شیرجه فشار متعادل در طرفین هنگام شیرجه در اب
cooperative scorer بهره گیرنده از روش سرمایه گذاری مشترک استفاده کننده از سرمایه گذاری مشترک
oaths سوگند
sacrament سوگند
sacraments سوگند
attestation سوگند
adjuration سوگند
oath سوگند
unintended investment سرمایه گذاری برنامه ریزی نشده سرمایه گذاری پیش بینی نشده
abjured سوگند شکستن
adjure سوگند دادن
to take an oath سوگند خوردن
to lift one's hand سوگند خوردن
to administer سوگند دادن
gar سوگند ملایم
odd :سوگند ملایم
taking an oath اتیان سوگند
take oath سوگند یادکردن
take an oath سوگند خوردن
swearing formula سوگند نامه
up my conscience به وجدانم سوگند
abjures سوگند شکستن
upon my honor به شرافتم سوگند
to swear an oath [on, to] , to take an oath [on; to] سوگند خوردن [به]
admirster an oath سوگند دادن
abjure سوگند شکستن
abjuring سوگند شکستن
abstention from taking an oath نکول سوگند
administrations سوگند دادن
administration سوگند دادن
odder :سوگند ملایم
oddest :سوگند ملایم
upon my world بشرافتم سوگند
adjurer سوگند دهنده
administering an oath سوگند دادن
oath of allegiance سوگند وفاداری
by g به جرجیس سوگند
by god سوگند بخدا
Hippocratic oath سوگند بقراطی
swearing اتیان سوگند
affidavits سوگند نامه
loyalty oath [American E] سوگند وفاداری
false oath سوگند دروغ
od سوگند ملایم
swears سوگند خوردن
swear by سوگند خوردن به
swearings-in سوگند دادن
swear سوگند خوردن
swearing-in سوگند دادن
swearing in سوگند دادن
god-awful سوگند - قسم - برایبیانبدیونامطبوعبودنچیزی
swear on سوگند به چیزی خوردن
sanctity of an oath حرمت سوگند یا قسم
goddamn سوگند - قسم - برایبیانهیجانوعصبانیت
official oath سوگند قانونی یا رسمی
forswear سوگند دروغ خوردن
forswears سوگند دروغ خوردن
to forswear oneself سوگند دروغ خوردن
put a person on his oath کسی را سوگند دادن
to swear like a trooper زیاد سوگند خوردن
to swear by all that is sacred بمقدسات عالم سوگند
to perjure oneself سوگند شکنی کردن
wager of law تبری جستن با سوگند
to lift one's hand دست به سوگند برداشتن
sanctioning فتوای کلیسایی سوگند
manswear سوگند دروغ خوردن
to swore falsely سوگند دروغ خوردن
forswearing سوگند دروغ خوردن
goddammit سوگند - قسم - برایبیانناراحتیوعصبانیت
attesting سوگند یاد کردن
sanctioned فتوای کلیسایی سوگند
abjeure با سوگند ترک کردن
to keep an oath inviolate نقض نکردن سوگند
sanction فتوای کلیسایی سوگند
attest سوگند یاد کردن
sanctions فتوای کلیسایی سوگند
attests سوگند یاد کردن
attested سوگند یاد کردن
perjure سوگند دروغ خوردن
perjures سوگند دروغ خوردن
perjuring سوگند دروغ خوردن
abjurer or abjuror سوگند شکن ترک
to keep an oath inviolate معتبر نگه داشتن سوگند
conjured سوگند دادن جادو کردن
attests سوگند دادن تصدیق کردن
attest سوگند دادن تصدیق کردن
conjuring سوگند دادن جادو کردن
in my f. به ایین سوگند خدامی داند
forsworn سوگند دروغ یاد کرده
attested سوگند دادن تصدیق کردن
attesting سوگند دادن تصدیق کردن
conjures سوگند دادن جادو کردن
conjure سوگند دادن جادو کردن
perjury سوگند شکنی گواهی دروغ
to swear tre sonagainstany one سوگند برای خیانت بکسی خوردن
they are sworn frends بیکدیگر سوگند دوستی خورده اند
compurgator یادکننده سوگند برای تبرئه دیگری
public روش رمز گذاری داده که از یک کلید برای رمز گذاری و کلید دیگر برای رمز گشایی استفاده میکند
perjured سوگند دروغ خورده دروغی داده شده
he swore off drinking سوگند خوردکه از نوشابه خوری دست بکشد
i swore him to secrecy او را سوگند دادم که راز راپوشیده نگاه دارد
by the holy poker سوگند شوخی امیزی است چون به انروزهای غریب ومانندان
to swear in با سوگند دادن وارد کارکردن بامراسم تحلیف داخل کردن
fuze ماسوره گذاری کردن چاشنی مواد منفجره چاشنی چاشنی گذاری کردن
fuzing چاشنی گذاری چاشنی گذاری کردن
nighttide شب هنگام
night tide هنگام شب
night season شب هنگام
season هنگام
seasoned هنگام
oestrum هنگام
night time هنگام شب
night-time هنگام شب
seasons هنگام
moment هنگام
moments هنگام
nightfall شب هنگام
during هنگام
night season هنگام شب
terming هنگام
termed هنگام
term هنگام
timed هنگام
times هنگام
at night شب هنگام
time هنگام
at dark هنگام شب
at nightfall شب هنگام
gamut هنگام
at the same moment در آن هنگام
when entering هنگام ورود
wintertime هنگام زمستان
summertime هنگام تابستان
hexachord هنگام شش بردهای
update به هنگام دراوردن
updated به هنگام دراوردن
updates به هنگام دراوردن
on occasion هنگام لزوم
on seeing him هنگام دیدن او
hard times هنگام تنگدستی
in- درفرف هنگام
execution time هنگام اجرا
in درفرف هنگام
on arrival هنگام ورود
teatime هنگام چای
meal time هنگام غذاخوری
compile time هنگام همگردانی
at mess هنگام خوردن
dusk هنگام غروب
at noon هنگام فهر
daytime هنگام روز
at one's leisure هنگام فراغت
translate time هنگام ترجمه
here's to you هنگام نوشیدن
spring time هنگام بهار
playtime هنگام بازی
in case of emergency هنگام اضطرار
to die in harness هنگام کار
binding time هنگام انقیاد
daytide هنگام روز
inprocess هنگام کار
perjurer کسی که سوگند دروغ می خورد یا شهادت دروغ میدهد
therewith دران هنگام بدانوسیله
to brush over هنگام عبورپوز زدن
then انگاه دران هنگام
ortive وابسته به هنگام طلوع
dewfall هنگام ریزش شبنم
in the case of traffic jam [congestion] هنگام راهبندان سنگین
nooning هنگام فهر ناهار
nights شب هنگام برنامه شبانه
night شب هنگام برنامه شبانه
red handed هنگام ارتکاب جنایت
batfowl هنگام شب مرغ را شکارکردن
cash on delivery پرداخت هنگام تحویل
it puckered up in sewing هنگام دوختن جمع شد
damage in transit خسارت در هنگام ترانزیت
chevy فریاد هنگام شکار
landing weight وزن با هنگام تخلیه
when it came to a push چون هنگام کوشش
hard-bitten سخت هنگام جنگ
parthian glance نگاه هنگام جدایی
d. wish خواهش هنگام مردن
milter ماهی نر هنگام تخم ریزی
natural form وضع بدن هنگام تیراندازی
invigilation پاییدن شاگردان هنگام امتحانات
high time هنگام خوشی وعیش ونوش
damaged in transit صدمه دیده هنگام ترانزیت
escaped water تلفات اب هنگام بهره برداری
invigilated شاگردان را هنگام امتحانات پاییدن
demand report گزارشی که به هنگام نیازتولید میشود
landed weight وزن کالا هنگام تخلیه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com