English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (10 milliseconds)
English Persian
anti inflationary policy سیاست انقباضی
Search result with all words
contractionary fiscal policy سیاست مالی انقباضی
restrictive fiscal policy سیاست مالی انقباضی
contractionary monetary policy سیاست پولی انقباضی
restrictive monetary policy سیاست پولی انقباضی
tight money سیاست پولی انقباضی
Other Matches
We are firm believers that party politics has no place in foreign policy. ما کاملا متقاعد هستیم که سیاست حزب جایی در سیاست خارجی ندارد .
policy maker سیاست ساز و سیاست افرین تعیین کننده خط مشی سیاسی
monetrarist keynesian debate اینکه ایا سیاست پولی موثر است یا سیاست مالی
deflationary انقباضی
spastical انقباضی
spasticity حالت انقباضی
deflationary gap شکاف انقباضی
deflationary pressure فشار انقباضی
restrictive effect اثر انقباضی
spastic انقباضی تشنجی
systolic pressure فشارخون انقباضی
spastics انقباضی تشنجی
contractile force نیروی انقباضی
contraction crack ترک انقباضی
shrinkage crack ترک انقباضی
systolic phase دوره انقباضی قلب
systole مرحله انقباضی یک دوره کار قلب
geostrophic وابسته به نیروی انحناء وپیچیدگی یا انقباضی که دراثرگردش زمین ایجادمیشود
monetarists طرفداران مکتب پولی گروهی که معتقدند که سیاست پولی در رابطه باایجاد ثبات اقتصادی و تثبیت اشتغال و درامد نقش موثرتری نسبت به سیاست مالی دارد . همچنین این عده اعتقاد دارند که اقتصاد بخودی خود تثبیت خواهد شد
politics سیاست
diplomacy فن سیاست
politcs سیاست
kingcraft سیاست
king craft سیاست
politic سیاست
policies سیاست
policy سیاست
new deal سیاست جدید
fiscal policy سیاست مالیاتی
financial policy سیاست مالی
development policy سیاست توسعه
public life زندگی در سیاست
diplomatically سیاست مابانه
expansionary policy سیاست انبساطی
employment policy سیاست اشتغال
economic policy سیاست اقتصادی
fair deal سیاست منصفانه
monopolist سیاست انحصاری
stop go policy سیاست تثبیت
national policy سیاست ملی
neutralism سیاست بی طرفی
social policy سیاست اجتماعی
restrictionism سیاست محدودیت
public policy سیاست عمومی
policy makers سیاست گذاران
policy of contianment سیاست تحدیدی
power politics سیاست زور
politcs علم سیاست
monetary policy سیاست پولی
tax policy سیاست مالیاتی
foreign policy سیاست خارجی
health policy سیاست بهداشتی
income policy سیاست درامدی
king craft سیاست پادشاهی
wage policy سیاست دستمزد
political sclence سیاست مدن
laisser faire سیاست اقتصادازاد
laissez faire سیاست اقتصادازاد
the policy of the government سیاست دولت
mercantilism سیاست بازرگانی
politcs سیاست شناسی
policy making سیاست گذاری
policy مسلک سیاست
acrobat سیاست باز
politics سیاست مدون
politics علم سیاست
politicians سیاست مدار
politicians وارددر سیاست
acrobats سیاست باز
politicians اهل سیاست
realpolitik سیاست تجربی
politician وارددر سیاست
realpolitik سیاست عملی
realpolitik سیاست زور
colonialism سیاست مستعمراتی
politician اهل سیاست
policy-making سیاست گذاری
politician سیاست مدار
fiscal policy سیاست مالی
diplomacy سیاست سیاستمداری
commercial policy سیاست بازرگانی
policies مسلک سیاست
budgetary policy سیاست بودجهای
anti development policy سیاست ضد توسعه
electoral term دوره مقننه [سیاست]
legislative periode دوره مقننه [سیاست]
politick سیاست بافی کردن
Pied Piper عوام انگیز [سیاست]
parliamentary term دوره مقننه [سیاست]
pure fiscal policy سیاست مالی خالص
punitory جزائی سیاست امیز
tools of fiscal policy ابزار سیاست مالی
rabble-rouser عوام انگیز [سیاست]
policy of pandering سیاست خودشیرین بودن
pure monetary policy سیاست پولی خالص
pricing policy سیاست قیمت گذاری
stabilization policy سیاست تثبیت اقتصادی
the open door policy سیاست دروازههای باز
executive [of a political party] شورای مجریه [سیاست]
executive council [of a political party] مجلس اجرائی [سیاست]
executive [of a political party] مجلس اجرائی [سیاست]
to retire from politics از سیاست بازنشسته شدن
opposition party حزب مخالف [سیاست]
executive council [of a political party] شورای مجریه [سیاست]
nationality [citizenship] ملیت [حقوق] [سیاست]
to launch in to politics داخل سیاست شدن
citizenship [status of a citizen] ملیت [حقوق] [سیاست]
brinkmanship سیاست قبول مخاطره
party politics سیاست بازیهای حزبی
International politics. سیاست بین الملل
To enter politics . وارد سیاست شدن
The policy of balance of power. سیاست موازنه قدرت
I have nothing to do with politics. کاری به سیاست ندارم
isolationism پیروی از سیاست انزوا
agricultural support policy سیاست حمایت از کشاورزی
import substitution policy سیاست جانشینی واردات
income policy سیاست مربوط به درامدها
easy money policy سیاست گشایش پول
institutionalism سیاست خیریه واخلاقی
intransigeance سخت گیری در سیاست
labour policy سیاست استخدام کارکنان
functional finance سیاست مالی اصولی
expansionary monetary policy سیاست پولی انبساطی
expansionary fiscal policy سیاست مالی انبساطی
polities طرز اداره سیاست
polity طرز اداره سیاست
active fiscal policy سیاست مالی فعال
austere fiscal policy سیاست مالی مضیق
credit squeeze سیاست انقباض اعتبار
decision making policy سیاست تصمیم گیری
diplomatize سیاست مداری کردن
discretionary fiscal policy سیاست مالی اختیاری
launch into politics داخل سیاست شدن
outward looking policy سیاست برون نگر
orientalism عقاید یا سیاست شرقی
discount rate policy سیاست نرخ تنزیل
open door policy سیاست درهای باز
ostrich policy سیاست خود فریبی
nonintervention سیاست کناره گیری
conservatism سیاست محافظه کاری
plateform اعلامیه سیاست دولت
tools of monetary policy ابزار سیاست پولی
policy of d. سیاست واگذاری اوضاع
policy instrument ابزار اجرای سیاست
nonintervention سیاست عدم مداخله
political sclence علم سیاست کشورها
begger my neighbour policy سیاست فقیر کردن کشورهمسایه
carpetbag سیاست بازی ودغلکاری کردن
mercantilism سیاست موازنه بازرگانی کشور
die hard پرمقاومت سیاست مدارمحافظه کار
passive fiscal policy سیاست مالی غیر فعال
centrist wing طرفدار جناح میانه رو [سیاست]
He takes ( heels) much interest in politics. به سیاست خیلی علاقه دارد
intransigence سخت گیری در سیاست ناسازگاری
clericalism سیاست واصول واعمال روحانیون
politics علم سیاست امور سیاسی
policy dilemma تناقض سیاست ها مشکل سیاستی
mercantilist طرفدار سیاست موازنه اقتصادی
intransigency سخت گیری در سیاست ناسازگاری
power politics سیاست جبر زور طلبی
To enter the arena of bloody politics. وارد صحنه سیاست شدن
radical اصل سیاست مدار افراطی
land policy سیاست اقتصادی مربوط به زمین
He is through ( done ) with politics . سیاست را بوسیده وکنار گذاشته
radicals اصل سیاست مدار افراطی
brinkmanship سیاست رفتن تا مرز جنگ
individualism اصول ازادی فردی در سیاست واقتصاد
austerity package بسته صرفه جویی [اقتصاد] [سیاست]
radicalism گرایش به سیاست افراطی تندروی و افراط
glasnost سیاست بحث آزاد مطالب و مسائل
opposition parliamentary group گروه مخالف در مجلس پارلمانی [سیاست]
agricultural price policy سیاست تعیین قیمت محصولات کشاورزی
fusionist هواخواه اصول پیوستگی وسازش در سیاست
mugwump سیاست و حزب بازی دوری میکند
to break off diplomatic relations روابط دیپلماتیکی را قطع کردن [سیاست]
To do something expediently. از روی سیاست کاری را انجام دادن
Politics someone hell. سیاست پدر ومادرندارد ( نمی شناسد )
[extreme] right-wing scene صحنه جناح راست [افراطی] [سیاست]
far-right extremist scene صحنه جناح راست [افراطی] [سیاست]
wire pulling گربه رقصانی تحریک سیاست بازی
closed-door meeting مجلس جدا از مردم عمومی [سیاست]
to have a closed meeting نشست محرمانه داشتن [بخصوص سیاست]
geopolitics درمشی سیاسی و سیاست خارجی کشور
isolationist طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
rabble-rouser تحریک کننده توده مردم [سیاست]
Pied Piper تحریک کننده توده مردم [سیاست]
politicises سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicising سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
militarists ارتش گرای هواخواه توسعه یا سیاست نظامی
politicization سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
militarist ارتش گرای هواخواه توسعه یا سیاست نظامی
politicize سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
environmental refugee پناهنده محیط زیستی [بوم شناسی ] [سیاست]
politicized سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicised سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicizing سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
He is not tactful (diplomatic)in dealing with people. دررفتارش با مردم سیاست بخرج نمی دهد
dumping سیاست تبعیض قیمت در تجارت بین الملل
irredentism سیاست اعاده نقاط ایتالیایی زبان بایتالیا
mc carthyism سیاست دست راستی افراطی و مخالفت بالیبرالیزم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com