Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 212 (3 milliseconds)
English
Persian
acrobat
سیاست باز
acrobats
سیاست باز
Search result with all words
isolationism
پیروی از سیاست انزوا
isolationism
سیاست مبتنی برکناره گیری و دوری جستن ازجریانات سیاسی جهان و نیزقطع رابطه اقتصادی با سایرکشورها
imperialism
استعمار طلبی سیاست مبتنی بر توسعه یک کشور تا حد یک امپراطوری ویا حفظ چنین قلمرویی درصورت وجود
imperialism
سیاست مبتنی بر استفاده از وسایل سیاسی برای بسط قدرت اقتصادی درخارج از محدوده کشورامپریالیستی
radical
اصل سیاست مدار افراطی
radicals
اصل سیاست مدار افراطی
diplomacy
سیاست سیاستمداری
diplomacy
فن سیاست
conservatism
سیاست محافظه کاری
dumping
سیاست تبعیض قیمت در تجارت بین الملل
policies
سیاست
policies
مسلک سیاست
policy
سیاست
policy
مسلک سیاست
mysticism
در عرصه سیاست به استفاده ازروشهای پیچیده و اسرارامیزدر تاسیسات سیاسی اطلاق میشود
monetarists
طرفداران مکتب پولی گروهی که معتقدند که سیاست پولی در رابطه باایجاد ثبات اقتصادی و تثبیت اشتغال و درامد نقش موثرتری نسبت به سیاست مالی دارد . همچنین این عده اعتقاد دارند که اقتصاد بخودی خود تثبیت خواهد شد
geopolitics
درمشی سیاسی و سیاست خارجی کشور
realpolitik
سیاست تجربی
realpolitik
سیاست عملی
realpolitik
سیاست زور
isolationist
طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
militarist
ارتش گرای هواخواه توسعه یا سیاست نظامی
militarists
ارتش گرای هواخواه توسعه یا سیاست نظامی
politicised
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicises
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicising
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicization
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicize
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicized
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicizes
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicizing
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
policy making
سیاست گذاری
policy-making
سیاست گذاری
individualism
اصول ازادی فردی در سیاست واقتصاد
colonialism
سیاست مستعمراتی
polities
طرز اداره سیاست
polity
طرز اداره سیاست
politician
اهل سیاست
politician
وارددر سیاست
politician
سیاست مدار
politicians
اهل سیاست
politicians
وارددر سیاست
politicians
سیاست مدار
politics
علم سیاست
politics
سیاست
politics
سیاست مدون
politics
علم سیاست امور سیاسی
politic
سیاست
intransigence
سخت گیری در سیاست ناسازگاری
intransigency
سخت گیری در سیاست ناسازگاری
radicalism
گرایش به سیاست افراطی تندروی و افراط
active fiscal policy
سیاست مالی فعال
agricultural price policy
سیاست تعیین قیمت محصولات کشاورزی
agricultural support policy
سیاست حمایت از کشاورزی
anti development policy
سیاست ضد توسعه
anti inflationary policy
سیاست انقباضی
austere fiscal policy
سیاست مالی مضیق
bagger my neihbour trade palicy
سیاست فقیر ساختن کشورهمسایه به منظور ابادساختن کشور خود با استثماران
begger my neighbour policy
سیاست فقیر کردن کشورهمسایه
budgetary policy
سیاست بودجهای
carpetbag
سیاست بازی ودغلکاری کردن
clericalism
سیاست واصول واعمال روحانیون
commercial policy
سیاست بازرگانی
contractionary fiscal policy
سیاست مالی انقباضی
restrictive fiscal policy
سیاست مالی انقباضی
contractionary monetary policy
سیاست پولی انقباضی
restrictive monetary policy
سیاست پولی انقباضی
corporate model
نمایش یا شبیه سازی ریاضی اعمال حسابداری و خطوط راهنمای سیاست مالی یک شرکت
crawling peg
سیاست نرخ ارز نااستوار نرخ ارز
credit squeeze
سیاست انقباض اعتبار
decision making policy
سیاست تصمیم گیری
development policy
سیاست توسعه
die hard
پرمقاومت سیاست مدارمحافظه کار
diplomatically
سیاست مابانه
diplomatize
سیاست مداری کردن
discount rate policy
سیاست نرخ تنزیل
discretionary fiscal policy
سیاست مالی اختیاری
easy money policy
سیاست گشایش پول
economic policy
سیاست اقتصادی
employment policy
سیاست اشتغال
expansionary fiscal policy
سیاست مالی انبساطی
expansionary monetary policy
سیاست پولی انبساطی
expansionary policy
سیاست انبساطی
fair deal
سیاست منصفانه
financial policy
سیاست مالی
fiscal drag
اثر کند کنندگی مالی هنگامیکه سیاست مالی نتواندرشد اقتصادی را حفظ نماید .
fiscal policy
سیاست مالی
fiscal policy
سیاست مالیاتی
foreign policy
سیاست خارجی
functional finance
سیاست مالی اصولی
functional finance
سیاست مالی دولت برای تثبیت وضع اقتصادی
fusionist
هواخواه اصول پیوستگی وسازش در سیاست
health policy
سیاست بهداشتی
import substitution policy
سیاست جانشینی واردات
income policy
سیاست درامدی
income policy
سیاست مربوط به درامدها
institutionalism
سیاست ترویج امور خیریه واصلاح بزهکاران از طرق اخلاقی و تادیبی
institutionalism
سیاست خیریه واخلاقی
intransigeance
سخت گیری در سیاست
inward looking development policies
سیاستهای توسعه "درون نگر " سیاست هائی است که بر خود اتکائی اقتصادی
Other Matches
We are firm believers that party politics has no place in foreign policy.
ما کاملا متقاعد هستیم که سیاست حزب جایی در سیاست خارجی ندارد .
policy maker
سیاست ساز و سیاست افرین تعیین کننده خط مشی سیاسی
monetrarist keynesian debate
اینکه ایا سیاست پولی موثر است یا سیاست مالی
kingcraft
سیاست
king craft
سیاست
politcs
سیاست
monopolist
سیاست انحصاری
wage policy
سیاست دستمزد
public life
زندگی در سیاست
national policy
سیاست ملی
neutralism
سیاست بی طرفی
new deal
سیاست جدید
power politics
سیاست زور
political sclence
سیاست مدن
politcs
سیاست شناسی
politcs
علم سیاست
policy of contianment
سیاست تحدیدی
public policy
سیاست عمومی
monetary policy
سیاست پولی
king craft
سیاست پادشاهی
the policy of the government
سیاست دولت
laisser faire
سیاست اقتصادازاد
tax policy
سیاست مالیاتی
laissez faire
سیاست اقتصادازاد
stop go policy
سیاست تثبیت
social policy
سیاست اجتماعی
mercantilism
سیاست بازرگانی
restrictionism
سیاست محدودیت
policy makers
سیاست گذاران
Pied Piper
عوام انگیز
[سیاست]
parliamentary term
دوره مقننه
[سیاست]
stabilization policy
سیاست تثبیت اقتصادی
legislative periode
دوره مقننه
[سیاست]
the open door policy
سیاست دروازههای باز
policy of d.
سیاست واگذاری اوضاع
punitory
جزائی سیاست امیز
electoral term
دوره مقننه
[سیاست]
pricing policy
سیاست قیمت گذاری
pure fiscal policy
سیاست مالی خالص
politick
سیاست بافی کردن
rabble-rouser
عوام انگیز
[سیاست]
political sclence
علم سیاست کشورها
pure monetary policy
سیاست پولی خالص
policy of pandering
سیاست خودشیرین بودن
tight money
سیاست پولی انقباضی
to retire from politics
از سیاست بازنشسته شدن
executive council
[of a political party]
شورای مجریه
[سیاست]
executive
[of a political party]
شورای مجریه
[سیاست]
opposition party
حزب مخالف
[سیاست]
executive
[of a political party]
مجلس اجرائی
[سیاست]
to launch in to politics
داخل سیاست شدن
tools of fiscal policy
ابزار سیاست مالی
tools of monetary policy
ابزار سیاست پولی
brinkmanship
سیاست قبول مخاطره
party politics
سیاست بازیهای حزبی
citizenship
[status of a citizen]
ملیت
[حقوق]
[سیاست]
International politics.
سیاست بین الملل
To enter politics .
وارد سیاست شدن
The policy of balance of power.
سیاست موازنه قدرت
I have nothing to do with politics.
کاری به سیاست ندارم
executive council
[of a political party]
مجلس اجرائی
[سیاست]
policy instrument
ابزار اجرای سیاست
labour policy
سیاست استخدام کارکنان
open door policy
سیاست درهای باز
orientalism
عقاید یا سیاست شرقی
outward looking policy
سیاست برون نگر
nonintervention
سیاست کناره گیری
nonintervention
سیاست عدم مداخله
launch into politics
داخل سیاست شدن
nationality
[citizenship]
ملیت
[حقوق]
[سیاست]
plateform
اعلامیه سیاست دولت
ostrich policy
سیاست خود فریبی
centrist wing
طرفدار جناح میانه رو
[سیاست]
He takes ( heels) much interest in politics.
به سیاست خیلی علاقه دارد
To enter the arena of bloody politics.
وارد صحنه سیاست شدن
power politics
سیاست جبر زور طلبی
mercantilism
سیاست موازنه بازرگانی کشور
He is through ( done ) with politics .
سیاست را بوسیده وکنار گذاشته
land policy
سیاست اقتصادی مربوط به زمین
brinkmanship
سیاست رفتن تا مرز جنگ
mercantilist
طرفدار سیاست موازنه اقتصادی
policy dilemma
تناقض سیاست ها مشکل سیاستی
passive fiscal policy
سیاست مالی غیر فعال
rabble-rouser
تحریک کننده توده مردم
[سیاست]
far-right extremist scene
صحنه جناح راست
[افراطی]
[سیاست]
austerity package
بسته صرفه جویی
[اقتصاد]
[سیاست]
Politics someone hell.
سیاست پدر ومادرندارد ( نمی شناسد )
Pied Piper
تحریک کننده توده مردم
[سیاست]
mugwump
سیاست و حزب بازی دوری میکند
wire pulling
گربه رقصانی تحریک سیاست بازی
opposition parliamentary group
گروه مخالف در مجلس پارلمانی
[سیاست]
closed-door meeting
مجلس جدا از مردم عمومی
[سیاست]
to have a closed meeting
نشست محرمانه داشتن
[بخصوص سیاست]
[extreme]
right-wing scene
صحنه جناح راست
[افراطی]
[سیاست]
To do something expediently.
از روی سیاست کاری را انجام دادن
to break off diplomatic relations
روابط دیپلماتیکی را قطع کردن
[سیاست]
glasnost
سیاست بحث آزاد مطالب و مسائل
environmental refugee
پناهنده محیط زیستی
[بوم شناسی ]
[سیاست]
irredentism
سیاست اعاده نقاط ایتالیایی زبان بایتالیا
mc carthyism
سیاست دست راستی افراطی و مخالفت بالیبرالیزم
He is not tactful (diplomatic)in dealing with people.
دررفتارش با مردم سیاست بخرج نمی دهد
libertarian
طرفدارآزادی
[جدا از حکم دولت]
فردی
[فلسفه]
[سیاست]
monroe doctrine
سیاست خارجی امریکا مبنی برمخالفت با گسترش نفوذاروپا درنیمکره غربی
jingo
کسی که به عنوان میهن پرستی از سیاست جنگجویانه و تجاوزکارانه دولت خودطرفداری میکند
policy of contianment
سیاست بازدارندگی اعمال سیاستی که باعث تحدید و توقف اقدامات سیاسی کشور دیگری بشود
monetary school
مکتب اقتصادی تحت رهبری میلتون فریدمن که معتقد به کارائی بیشترسیاست پولی نسبت به سیاست مالی در اقتصاد است
monroe doctrine
اصولی که مونرو رئیس جمهور امریکابه عنوان خط مشی سیاست خارجی امریکا به کنگره امریکا در سال 3281 اعلام کرد
the concert of europe
منظوردولی هستند که پس ازشکست ناپلئون اول در سال 5181 در کنفرانس وین سیاست خارجی خود را با هم هماهنگ ساختند و این هماهنگی بخصوص در زمینه مسائل مربوط به بالکان وعثمانی محسوس بود
laisser faire
عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
laissez faire
عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com