Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
He is through ( done ) with politics .
سیاست را بوسیده وکنار گذاشته
Other Matches
We are firm believers that party politics has no place in foreign policy.
ما کاملا متقاعد هستیم که سیاست حزب جایی در سیاست خارجی ندارد .
policy maker
سیاست ساز و سیاست افرین تعیین کننده خط مشی سیاسی
monetrarist keynesian debate
اینکه ایا سیاست پولی موثر است یا سیاست مالی
hold back
<idiom>
عقب وکنار ماندن
In every nook and corner .
درهر گوشه وکنار
spooney
اهل بوس وکنار
spoony
احمق اهل بوس وکنار
to give somebody a roasting
<idiom>
کسی را شستن وکنار گذاشتن
[ پر خاش]
smooching
بوسیدن وعشقبازی کردن بوس وکنار
smooches
بوسیدن وعشقبازی کردن بوس وکنار
smooched
بوسیدن وعشقبازی کردن بوس وکنار
smooch
بوسیدن وعشقبازی کردن بوس وکنار
to give somebody a ticking-off
<idiom>
کسی را شستن وکنار گذاشتن
[ پر خاش]
incurved
تو گذاشته
included
تو گذاشته تو مانده
new-laid
تازه گذاشته
new laid
تازه گذاشته
in pawn
گرو گذاشته
of ripe years
پابسن گذاشته
monetarists
طرفداران مکتب پولی گروهی که معتقدند که سیاست پولی در رابطه باایجاد ثبات اقتصادی و تثبیت اشتغال و درامد نقش موثرتری نسبت به سیاست مالی دارد . همچنین این عده اعتقاد دارند که اقتصاد بخودی خود تثبیت خواهد شد
stay behind
نیروی جا گذاشته شده
on sale
در معرض فروش گذاشته شده
I am wearing my hat at an angle .
کلاهم را کج ( یکوری ) سرم گذاشته ام
quartus
چهارمی شخص گذاشته وبارقم
I have pledged ( staked ) my reputation on it .
شهرتم را درگروی اینکار گذاشته ام
the price was not reasonable
بهای گزافی بران گذاشته بودند
specific devise
زمین مشخصی که به ارث گذاشته شود
spot shot
ضربه به گویی که در نقطه معین گذاشته شده
He had a cigar between his lips .
یک سیگار برگ گذاشته بود گوشه لبش
gingall
یکجورتفنگ سنگین که روی پایهای گذاشته اتش میکنند
plate mark
طرف ودولت روی سیمینه وزرینه گذاشته میشود
stay behind
باقی گذاشته شده نیروی باقیمانده در منطقه دشمن
lipping
قطعه چوبی که در ترک یاشکاف کمان گذاشته شده
dog cart
یکجورگردونه دوچرخه که کرسیهای ان پشت بپشت گذاشته شده وبرای
fly speck
گه یاکثافت مگس که بشکل خال یانقطهای درجایی گذاشته شود
succeeding spot
نقطه بعدی که توپ باید انجابه زمین گذاشته شود
Any reform of the insurance law must be left to the future.
هر اصلاح قانون بیمه باید به آینده باقی گذاشته شود.
Any reform of the pension law must be left to the future.
هر اصلاح قانون بازنشستگی باید به آینده باقی گذاشته شود.
chip off the old block
<idiom>
(هرچی گذاشته اون برداشته)رفتار مشابه به والدین داشتن
music stands
میزی که نت های موسیقی را روی آن گذاشته و جلو نوازنده قرار میدهند
planch
صفحهای از گل نسوزکه برای نگاه داشتن چیزی که دراتش گذاشته اندبکارمیرود
anchor block
بلوکهایی که جهت مهار کردن لوله هنگام نصب کار گذاشته میشوند
slush funds
بودجه یا پولیکه برای رشوه دادن یا تطمیع و غیره کنار گذاشته میشود
slush fund
بودجه یا پولیکه برای رشوه دادن یا تطمیع و غیره کنار گذاشته میشود
ostensorium
فرف سیمین ی زرینی که هنگام عشاربانی نان رادران گذاشته نمایش میدهند
hallmark
عیاری که از طرف زرگر یا دولت روی الات سیمین وزرین گذاشته میشود انگ
monstrance
فرف سیمین یا زرینی که هنگام عشا ربانی نان رادران گذاشته نمایش میدهند
exchange control
جلوگیری از ورودامتعه خارجی به وسیله محدود کردن ارزی که دراختیار واردکننده گذاشته میشود
ostensory
فرف سیمین یا زرینی که هنگام عشا ربانی نان دران گذاشته نمایش میدهند
foot block
قژعه چوبی یا فلزی کوچکی که در زیر ستون و روی خاک کار گذاشته میشود.
hallmarks
عیاری که از طرف زرگر یا دولت روی الات سیمین وزرین گذاشته میشود انگ
persiennes
یکجور پشت پنجرهای که تیکههای چوب یا اهن نازک راترک ترک ... کار گذاشته اند
liquidity perference
جدولی که میزان پولهایی را که مردم جهت استفاده از ربح انهاراکد گذاشته اند نشان میدهد
quantum meruit
کارفرما کاری را که برای انجام دادن به کارگر می داده و قرار می گذاشته که مزد او را برمبنای قاعده فوق بدهد
stamped addressed envelope
پاکتی که بر روی آن تمبر زده و میفرستند تا طرف مقابل در آن چیزی گذاشته و بدون پرداخت هزینه ای آنرا برگرداند
net ball
یکجور توپ بازی که توپ بایداز حلقهای که توری درزیران گذاشته اندردشود
fallow
بایر گذاشته ایش کردن شخم کردن
mortgage property
مال مرهون مال به رهن گذاشته شده
horned scully
مانع افقی زیرابی که برای سوراخ کردن بدنه کشتیهاکار گذاشته میشود و معمولابا بتون و تیراهن ساخته میشود
policy
سیاست
policies
سیاست
king craft
سیاست
kingcraft
سیاست
diplomacy
فن سیاست
politics
سیاست
politcs
سیاست
politic
سیاست
health policy
سیاست بهداشتی
laissez faire
سیاست اقتصادازاد
policy makers
سیاست گذاران
income policy
سیاست درامدی
social policy
سیاست اجتماعی
restrictionism
سیاست محدودیت
foreign policy
سیاست خارجی
king craft
سیاست پادشاهی
wage policy
سیاست دستمزد
policy of contianment
سیاست تحدیدی
public policy
سیاست عمومی
politcs
سیاست شناسی
political sclence
سیاست مدن
tax policy
سیاست مالیاتی
power politics
سیاست زور
stop go policy
سیاست تثبیت
new deal
سیاست جدید
neutralism
سیاست بی طرفی
laisser faire
سیاست اقتصادازاد
national policy
سیاست ملی
mercantilism
سیاست بازرگانی
monetary policy
سیاست پولی
the policy of the government
سیاست دولت
monopolist
سیاست انحصاری
politcs
علم سیاست
public life
زندگی در سیاست
politician
اهل سیاست
anti inflationary policy
سیاست انقباضی
budgetary policy
سیاست بودجهای
anti development policy
سیاست ضد توسعه
commercial policy
سیاست بازرگانی
realpolitik
سیاست زور
realpolitik
سیاست عملی
realpolitik
سیاست تجربی
policy making
سیاست گذاری
politician
وارددر سیاست
politician
سیاست مدار
politicians
اهل سیاست
politicians
وارددر سیاست
politicians
سیاست مدار
politics
علم سیاست
colonialism
سیاست مستعمراتی
acrobats
سیاست باز
acrobat
سیاست باز
development policy
سیاست توسعه
fiscal policy
سیاست مالی
employment policy
سیاست اشتغال
policy-making
سیاست گذاری
financial policy
سیاست مالی
fiscal policy
سیاست مالیاتی
fair deal
سیاست منصفانه
economic policy
سیاست اقتصادی
diplomacy
سیاست سیاستمداری
policies
مسلک سیاست
policy
مسلک سیاست
diplomatically
سیاست مابانه
expansionary policy
سیاست انبساطی
politics
سیاست مدون
tools of fiscal policy
ابزار سیاست مالی
parliamentary term
دوره مقننه
[سیاست]
legislative periode
دوره مقننه
[سیاست]
electoral term
دوره مقننه
[سیاست]
tools of monetary policy
ابزار سیاست پولی
to launch in to politics
داخل سیاست شدن
policy of pandering
سیاست خودشیرین بودن
stabilization policy
سیاست تثبیت اقتصادی
rabble-rouser
عوام انگیز
[سیاست]
Pied Piper
عوام انگیز
[سیاست]
the open door policy
سیاست دروازههای باز
executive council
[of a political party]
مجلس اجرائی
[سیاست]
tight money
سیاست پولی انقباضی
brinkmanship
سیاست قبول مخاطره
opposition party
حزب مخالف
[سیاست]
to retire from politics
از سیاست بازنشسته شدن
executive
[of a political party]
مجلس اجرائی
[سیاست]
nationality
[citizenship]
ملیت
[حقوق]
[سیاست]
party politics
سیاست بازیهای حزبی
citizenship
[status of a citizen]
ملیت
[حقوق]
[سیاست]
International politics.
سیاست بین الملل
To enter politics .
وارد سیاست شدن
executive council
[of a political party]
شورای مجریه
[سیاست]
The policy of balance of power.
سیاست موازنه قدرت
I have nothing to do with politics.
کاری به سیاست ندارم
executive
[of a political party]
شورای مجریه
[سیاست]
contractionary monetary policy
سیاست پولی انقباضی
polity
طرز اداره سیاست
import substitution policy
سیاست جانشینی واردات
income policy
سیاست مربوط به درامدها
polities
طرز اداره سیاست
institutionalism
سیاست خیریه واخلاقی
intransigeance
سخت گیری در سیاست
discretionary fiscal policy
سیاست مالی اختیاری
labour policy
سیاست استخدام کارکنان
launch into politics
داخل سیاست شدن
functional finance
سیاست مالی اصولی
active fiscal policy
سیاست مالی فعال
agricultural support policy
سیاست حمایت از کشاورزی
restrictive monetary policy
سیاست پولی انقباضی
restrictive fiscal policy
سیاست مالی انقباضی
contractionary fiscal policy
سیاست مالی انقباضی
credit squeeze
سیاست انقباض اعتبار
decision making policy
سیاست تصمیم گیری
diplomatize
سیاست مداری کردن
discount rate policy
سیاست نرخ تنزیل
easy money policy
سیاست گشایش پول
austere fiscal policy
سیاست مالی مضیق
expansionary fiscal policy
سیاست مالی انبساطی
expansionary monetary policy
سیاست پولی انبساطی
conservatism
سیاست محافظه کاری
plateform
اعلامیه سیاست دولت
orientalism
عقاید یا سیاست شرقی
open door policy
سیاست درهای باز
nonintervention
سیاست کناره گیری
nonintervention
سیاست عدم مداخله
policy instrument
ابزار اجرای سیاست
pure monetary policy
سیاست پولی خالص
policy of d.
سیاست واگذاری اوضاع
ostrich policy
سیاست خود فریبی
political sclence
علم سیاست کشورها
isolationism
پیروی از سیاست انزوا
politick
سیاست بافی کردن
pure fiscal policy
سیاست مالی خالص
punitory
جزائی سیاست امیز
pricing policy
سیاست قیمت گذاری
outward looking policy
سیاست برون نگر
passive fiscal policy
سیاست مالی غیر فعال
begger my neighbour policy
سیاست فقیر کردن کشورهمسایه
centrist wing
طرفدار جناح میانه رو
[سیاست]
radical
اصل سیاست مدار افراطی
carpetbag
سیاست بازی ودغلکاری کردن
politics
علم سیاست امور سیاسی
die hard
پرمقاومت سیاست مدارمحافظه کار
power politics
سیاست جبر زور طلبی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com