Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
colonialism
سیاست مستعمراتی
Other Matches
colonial
مستعمراتی
semicolonialism
نیمه مستعمراتی
colonial government
دولت یا حکومت مستعمراتی
We are firm believers that party politics has no place in foreign policy.
ما کاملا متقاعد هستیم که سیاست حزب جایی در سیاست خارجی ندارد .
policy maker
سیاست ساز و سیاست افرین تعیین کننده خط مشی سیاسی
monetrarist keynesian debate
اینکه ایا سیاست پولی موثر است یا سیاست مالی
The
[main]
protagonists in the colonial struggle were Great Britain and France.
بریتانیا و فرانسه سردمداران
[اصلی]
در مبارزه مستعمراتی بودند.
monetarists
طرفداران مکتب پولی گروهی که معتقدند که سیاست پولی در رابطه باایجاد ثبات اقتصادی و تثبیت اشتغال و درامد نقش موثرتری نسبت به سیاست مالی دارد . همچنین این عده اعتقاد دارند که اقتصاد بخودی خود تثبیت خواهد شد
politic
سیاست
king craft
سیاست
politics
سیاست
kingcraft
سیاست
politcs
سیاست
policy
سیاست
diplomacy
فن سیاست
policies
سیاست
foreign policy
سیاست خارجی
budgetary policy
سیاست بودجهای
fiscal policy
سیاست مالیاتی
fiscal policy
سیاست مالی
financial policy
سیاست مالی
fair deal
سیاست منصفانه
diplomatically
سیاست مابانه
economic policy
سیاست اقتصادی
development policy
سیاست توسعه
employment policy
سیاست اشتغال
expansionary policy
سیاست انبساطی
health policy
سیاست بهداشتی
restrictionism
سیاست محدودیت
national policy
سیاست ملی
neutralism
سیاست بی طرفی
new deal
سیاست جدید
public policy
سیاست عمومی
political sclence
سیاست مدن
public life
زندگی در سیاست
power politics
سیاست زور
politcs
سیاست شناسی
policy makers
سیاست گذاران
policy of contianment
سیاست تحدیدی
monopolist
سیاست انحصاری
income policy
سیاست درامدی
wage policy
سیاست دستمزد
king craft
سیاست پادشاهی
laisser faire
سیاست اقتصادازاد
the policy of the government
سیاست دولت
laissez faire
سیاست اقتصادازاد
tax policy
سیاست مالیاتی
stop go policy
سیاست تثبیت
mercantilism
سیاست بازرگانی
social policy
سیاست اجتماعی
monetary policy
سیاست پولی
politcs
علم سیاست
realpolitik
سیاست زور
acrobat
سیاست باز
politics
سیاست مدون
politics
علم سیاست
acrobats
سیاست باز
politicians
سیاست مدار
politicians
وارددر سیاست
politicians
اهل سیاست
realpolitik
سیاست تجربی
politician
سیاست مدار
politician
اهل سیاست
realpolitik
سیاست عملی
policy
مسلک سیاست
policy-making
سیاست گذاری
anti inflationary policy
سیاست انقباضی
anti development policy
سیاست ضد توسعه
politician
وارددر سیاست
diplomacy
سیاست سیاستمداری
policy making
سیاست گذاری
policies
مسلک سیاست
commercial policy
سیاست بازرگانی
to launch in to politics
داخل سیاست شدن
tight money
سیاست پولی انقباضی
Pied Piper
عوام انگیز
[سیاست]
the open door policy
سیاست دروازههای باز
stabilization policy
سیاست تثبیت اقتصادی
rabble-rouser
عوام انگیز
[سیاست]
electoral term
دوره مقننه
[سیاست]
legislative periode
دوره مقننه
[سیاست]
parliamentary term
دوره مقننه
[سیاست]
political sclence
علم سیاست کشورها
policy of pandering
سیاست خودشیرین بودن
politick
سیاست بافی کردن
pricing policy
سیاست قیمت گذاری
punitory
جزائی سیاست امیز
pure fiscal policy
سیاست مالی خالص
pure monetary policy
سیاست پولی خالص
executive council
[of a political party]
شورای مجریه
[سیاست]
executive
[of a political party]
شورای مجریه
[سیاست]
to retire from politics
از سیاست بازنشسته شدن
opposition party
حزب مخالف
[سیاست]
executive council
[of a political party]
مجلس اجرائی
[سیاست]
executive
[of a political party]
مجلس اجرائی
[سیاست]
tools of fiscal policy
ابزار سیاست مالی
tools of monetary policy
ابزار سیاست پولی
brinkmanship
سیاست قبول مخاطره
party politics
سیاست بازیهای حزبی
International politics.
سیاست بین الملل
To enter politics .
وارد سیاست شدن
The policy of balance of power.
سیاست موازنه قدرت
nationality
[citizenship]
ملیت
[حقوق]
[سیاست]
I have nothing to do with politics.
کاری به سیاست ندارم
policy of d.
سیاست واگذاری اوضاع
polities
طرز اداره سیاست
institutionalism
سیاست خیریه واخلاقی
contractionary monetary policy
سیاست پولی انقباضی
intransigeance
سخت گیری در سیاست
policy instrument
ابزار اجرای سیاست
active fiscal policy
سیاست مالی فعال
agricultural support policy
سیاست حمایت از کشاورزی
labour policy
سیاست استخدام کارکنان
diplomatize
سیاست مداری کردن
discount rate policy
سیاست نرخ تنزیل
income policy
سیاست مربوط به درامدها
functional finance
سیاست مالی اصولی
isolationism
پیروی از سیاست انزوا
expansionary monetary policy
سیاست پولی انبساطی
expansionary fiscal policy
سیاست مالی انبساطی
easy money policy
سیاست گشایش پول
discretionary fiscal policy
سیاست مالی اختیاری
polity
طرز اداره سیاست
import substitution policy
سیاست جانشینی واردات
austere fiscal policy
سیاست مالی مضیق
open door policy
سیاست درهای باز
contractionary fiscal policy
سیاست مالی انقباضی
orientalism
عقاید یا سیاست شرقی
outward looking policy
سیاست برون نگر
restrictive monetary policy
سیاست پولی انقباضی
restrictive fiscal policy
سیاست مالی انقباضی
nonintervention
سیاست عدم مداخله
plateform
اعلامیه سیاست دولت
credit squeeze
سیاست انقباض اعتبار
conservatism
سیاست محافظه کاری
ostrich policy
سیاست خود فریبی
decision making policy
سیاست تصمیم گیری
launch into politics
داخل سیاست شدن
citizenship
[status of a citizen]
ملیت
[حقوق]
[سیاست]
nonintervention
سیاست کناره گیری
politics
علم سیاست امور سیاسی
intransigence
سخت گیری در سیاست ناسازگاری
die hard
پرمقاومت سیاست مدارمحافظه کار
begger my neighbour policy
سیاست فقیر کردن کشورهمسایه
carpetbag
سیاست بازی ودغلکاری کردن
clericalism
سیاست واصول واعمال روحانیون
intransigency
سخت گیری در سیاست ناسازگاری
centrist wing
طرفدار جناح میانه رو
[سیاست]
policy dilemma
تناقض سیاست ها مشکل سیاستی
brinkmanship
سیاست رفتن تا مرز جنگ
mercantilist
طرفدار سیاست موازنه اقتصادی
radicals
اصل سیاست مدار افراطی
land policy
سیاست اقتصادی مربوط به زمین
To enter the arena of bloody politics.
وارد صحنه سیاست شدن
He takes ( heels) much interest in politics.
به سیاست خیلی علاقه دارد
radical
اصل سیاست مدار افراطی
He is through ( done ) with politics .
سیاست را بوسیده وکنار گذاشته
power politics
سیاست جبر زور طلبی
passive fiscal policy
سیاست مالی غیر فعال
mercantilism
سیاست موازنه بازرگانی کشور
to have a closed meeting
نشست محرمانه داشتن
[بخصوص سیاست]
opposition parliamentary group
گروه مخالف در مجلس پارلمانی
[سیاست]
closed-door meeting
مجلس جدا از مردم عمومی
[سیاست]
far-right extremist scene
صحنه جناح راست
[افراطی]
[سیاست]
individualism
اصول ازادی فردی در سیاست واقتصاد
Pied Piper
تحریک کننده توده مردم
[سیاست]
rabble-rouser
تحریک کننده توده مردم
[سیاست]
isolationist
طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
to break off diplomatic relations
روابط دیپلماتیکی را قطع کردن
[سیاست]
radicalism
گرایش به سیاست افراطی تندروی و افراط
[extreme]
right-wing scene
صحنه جناح راست
[افراطی]
[سیاست]
agricultural price policy
سیاست تعیین قیمت محصولات کشاورزی
glasnost
سیاست بحث آزاد مطالب و مسائل
austerity package
بسته صرفه جویی
[اقتصاد]
[سیاست]
fusionist
هواخواه اصول پیوستگی وسازش در سیاست
geopolitics
درمشی سیاسی و سیاست خارجی کشور
Politics someone hell.
سیاست پدر ومادرندارد ( نمی شناسد )
To do something expediently.
از روی سیاست کاری را انجام دادن
mugwump
سیاست و حزب بازی دوری میکند
wire pulling
گربه رقصانی تحریک سیاست بازی
politicization
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicises
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicize
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicising
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicised
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
He is not tactful (diplomatic)in dealing with people.
دررفتارش با مردم سیاست بخرج نمی دهد
militarists
ارتش گرای هواخواه توسعه یا سیاست نظامی
militarist
ارتش گرای هواخواه توسعه یا سیاست نظامی
mc carthyism
سیاست دست راستی افراطی و مخالفت بالیبرالیزم
dumping
سیاست تبعیض قیمت در تجارت بین الملل
irredentism
سیاست اعاده نقاط ایتالیایی زبان بایتالیا
environmental refugee
پناهنده محیط زیستی
[بوم شناسی ]
[سیاست]
politicizes
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicizing
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicized
سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
libertarian
طرفدارآزادی
[جدا از حکم دولت]
فردی
[فلسفه]
[سیاست]
functional finance
سیاست مالی دولت برای تثبیت وضع اقتصادی
monroe doctrine
سیاست خارجی امریکا مبنی برمخالفت با گسترش نفوذاروپا درنیمکره غربی
bagger my neihbour trade palicy
سیاست فقیر ساختن کشورهمسایه به منظور ابادساختن کشور خود با استثماران
institutionalism
سیاست ترویج امور خیریه واصلاح بزهکاران از طرق اخلاقی و تادیبی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com