Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
king craft
سیاست پادشاهی
Other Matches
We are firm believers that party politics has no place in foreign policy.
ما کاملا متقاعد هستیم که سیاست حزب جایی در سیاست خارجی ندارد .
monetrarist keynesian debate
اینکه ایا سیاست پولی موثر است یا سیاست مالی
policy maker
سیاست ساز و سیاست افرین تعیین کننده خط مشی سیاسی
the u kingdom
پادشاهی
king ship
پادشاهی
kinghood
پادشاهی
kingcraft
پادشاهی
the u states
پادشاهی
regal
پادشاهی
royal
پادشاهی
kingdom
پادشاهی
regality
پادشاهی
imperium
پادشاهی
sovereignty
پادشاهی
king dom
پادشاهی
tiara
تاچ پادشاهی
monarchize
پادشاهی کردن
paludament
شنل پادشاهی
tiara
کلاه پادشاهی
dethronement
عزل از پادشاهی
imperial
پادشاهی امپراتوری
tiaras
کلاه پادشاهی
tiaras
تاچ پادشاهی
coronate
مقام شهریاری پادشاهی
regalia
نشانها وعلائم پادشاهی
was a king in yemen
پادشاهی برد در یمن
United Kingdom
کشور متحده پادشاهی
RAF
مخفف نیروی هوایی پادشاهی
kingdom
مملکت یا کشور پادشاهی موالید
Carolean
[دوره پادشاهی چارلز دوم]
they crowed him king
تاج پادشاهی برسرش گذاشتن
Exchequer
مالیه خزانه دار پادشاهی
Saudi Arabia
کشور پادشاهی عربستان سعودی
monarchical
وابسته به یا همانند پادشاه یا نظام پادشاهی
imperial gallon
گالن پادشاهی برابر با6345/4لیتر
to r. aking
کسی رادوباره به تخت پادشاهی نشاندن
monetarists
طرفداران مکتب پولی گروهی که معتقدند که سیاست پولی در رابطه باایجاد ثبات اقتصادی و تثبیت اشتغال و درامد نقش موثرتری نسبت به سیاست مالی دارد . همچنین این عده اعتقاد دارند که اقتصاد بخودی خود تثبیت خواهد شد
sovereignty
پادشاهی و سلطنت وفرمانروایی حاکمیت و سیادت و سلطه
mixed government
حکومتی که در ان جنبههای پادشاهی واشرافی و دمکراسی با هم به کار گرفته شود
to wield a sceptre
پادشاهی کردن تسلط کردن
kingcraft
سیاست
politic
سیاست
policy
سیاست
politcs
سیاست
policies
سیاست
king craft
سیاست
diplomacy
فن سیاست
politics
سیاست
employment policy
سیاست اشتغال
economic policy
سیاست اقتصادی
public policy
سیاست عمومی
politcs
سیاست شناسی
public life
زندگی در سیاست
income policy
سیاست درامدی
health policy
سیاست بهداشتی
expansionary policy
سیاست انبساطی
fair deal
سیاست منصفانه
political sclence
سیاست مدن
financial policy
سیاست مالی
fiscal policy
سیاست مالی
fiscal policy
سیاست مالیاتی
monetary policy
سیاست پولی
foreign policy
سیاست خارجی
politcs
علم سیاست
the policy of the government
سیاست دولت
national policy
سیاست ملی
new deal
سیاست جدید
tax policy
سیاست مالیاتی
social policy
سیاست اجتماعی
mercantilism
سیاست بازرگانی
laissez faire
سیاست اقتصادازاد
restrictionism
سیاست محدودیت
laisser faire
سیاست اقتصادازاد
wage policy
سیاست دستمزد
power politics
سیاست زور
neutralism
سیاست بی طرفی
stop go policy
سیاست تثبیت
policy makers
سیاست گذاران
policy of contianment
سیاست تحدیدی
monopolist
سیاست انحصاری
diplomatically
سیاست مابانه
colonialism
سیاست مستعمراتی
budgetary policy
سیاست بودجهای
realpolitik
سیاست تجربی
realpolitik
سیاست عملی
realpolitik
سیاست زور
anti inflationary policy
سیاست انقباضی
anti development policy
سیاست ضد توسعه
policy making
سیاست گذاری
politics
سیاست مدون
politics
علم سیاست
politicians
سیاست مدار
politicians
وارددر سیاست
politicians
اهل سیاست
politician
سیاست مدار
politician
اهل سیاست
policy-making
سیاست گذاری
acrobats
سیاست باز
acrobat
سیاست باز
policy
مسلک سیاست
commercial policy
سیاست بازرگانی
diplomacy
سیاست سیاستمداری
development policy
سیاست توسعه
politician
وارددر سیاست
policies
مسلک سیاست
rabble-rouser
عوام انگیز
[سیاست]
electoral term
دوره مقننه
[سیاست]
pricing policy
سیاست قیمت گذاری
pure monetary policy
سیاست پولی خالص
parliamentary term
دوره مقننه
[سیاست]
the open door policy
سیاست دروازههای باز
pure fiscal policy
سیاست مالی خالص
legislative periode
دوره مقننه
[سیاست]
Pied Piper
عوام انگیز
[سیاست]
policy of pandering
سیاست خودشیرین بودن
punitory
جزائی سیاست امیز
stabilization policy
سیاست تثبیت اقتصادی
tight money
سیاست پولی انقباضی
executive
[of a political party]
مجلس اجرائی
[سیاست]
I have nothing to do with politics.
کاری به سیاست ندارم
opposition party
حزب مخالف
[سیاست]
to retire from politics
از سیاست بازنشسته شدن
executive council
[of a political party]
مجلس اجرائی
[سیاست]
The policy of balance of power.
سیاست موازنه قدرت
to launch in to politics
داخل سیاست شدن
nationality
[citizenship]
ملیت
[حقوق]
[سیاست]
citizenship
[status of a citizen]
ملیت
[حقوق]
[سیاست]
tools of fiscal policy
ابزار سیاست مالی
tools of monetary policy
ابزار سیاست پولی
executive council
[of a political party]
شورای مجریه
[سیاست]
brinkmanship
سیاست قبول مخاطره
party politics
سیاست بازیهای حزبی
executive
[of a political party]
شورای مجریه
[سیاست]
International politics.
سیاست بین الملل
To enter politics .
وارد سیاست شدن
functional finance
سیاست مالی اصولی
discount rate policy
سیاست نرخ تنزیل
institutionalism
سیاست خیریه واخلاقی
intransigeance
سخت گیری در سیاست
active fiscal policy
سیاست مالی فعال
labour policy
سیاست استخدام کارکنان
agricultural support policy
سیاست حمایت از کشاورزی
austere fiscal policy
سیاست مالی مضیق
launch into politics
داخل سیاست شدن
income policy
سیاست مربوط به درامدها
polities
طرز اداره سیاست
polity
طرز اداره سیاست
isolationism
پیروی از سیاست انزوا
diplomatize
سیاست مداری کردن
expansionary monetary policy
سیاست پولی انبساطی
expansionary fiscal policy
سیاست مالی انبساطی
easy money policy
سیاست گشایش پول
discretionary fiscal policy
سیاست مالی اختیاری
import substitution policy
سیاست جانشینی واردات
contractionary monetary policy
سیاست پولی انقباضی
orientalism
عقاید یا سیاست شرقی
outward looking policy
سیاست برون نگر
contractionary fiscal policy
سیاست مالی انقباضی
plateform
اعلامیه سیاست دولت
restrictive fiscal policy
سیاست مالی انقباضی
open door policy
سیاست درهای باز
nonintervention
سیاست کناره گیری
policy instrument
ابزار اجرای سیاست
policy of d.
سیاست واگذاری اوضاع
credit squeeze
سیاست انقباض اعتبار
nonintervention
سیاست عدم مداخله
ostrich policy
سیاست خود فریبی
politick
سیاست بافی کردن
political sclence
علم سیاست کشورها
decision making policy
سیاست تصمیم گیری
restrictive monetary policy
سیاست پولی انقباضی
conservatism
سیاست محافظه کاری
intransigency
سخت گیری در سیاست ناسازگاری
intransigence
سخت گیری در سیاست ناسازگاری
centrist wing
طرفدار جناح میانه رو
[سیاست]
die hard
پرمقاومت سیاست مدارمحافظه کار
begger my neighbour policy
سیاست فقیر کردن کشورهمسایه
carpetbag
سیاست بازی ودغلکاری کردن
clericalism
سیاست واصول واعمال روحانیون
radical
اصل سیاست مدار افراطی
mercantilism
سیاست موازنه بازرگانی کشور
brinkmanship
سیاست رفتن تا مرز جنگ
mercantilist
طرفدار سیاست موازنه اقتصادی
politics
علم سیاست امور سیاسی
radicals
اصل سیاست مدار افراطی
To enter the arena of bloody politics.
وارد صحنه سیاست شدن
land policy
سیاست اقتصادی مربوط به زمین
policy dilemma
تناقض سیاست ها مشکل سیاستی
passive fiscal policy
سیاست مالی غیر فعال
He is through ( done ) with politics .
سیاست را بوسیده وکنار گذاشته
power politics
سیاست جبر زور طلبی
He takes ( heels) much interest in politics.
به سیاست خیلی علاقه دارد
to have a closed meeting
نشست محرمانه داشتن
[بخصوص سیاست]
opposition parliamentary group
گروه مخالف در مجلس پارلمانی
[سیاست]
closed-door meeting
مجلس جدا از مردم عمومی
[سیاست]
far-right extremist scene
صحنه جناح راست
[افراطی]
[سیاست]
Pied Piper
تحریک کننده توده مردم
[سیاست]
rabble-rouser
تحریک کننده توده مردم
[سیاست]
isolationist
طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
radicalism
گرایش به سیاست افراطی تندروی و افراط
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com