Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (2 milliseconds)
English
Persian
To be dressed in black. To go into mourning.
سیاه پوشیدن ( عزاداری )
Other Matches
to wear mourning
پوشیدن سیاه پوشیدن
to wear willow
سیاه پوشیدن
bereavement
عزاداری
wellaway
عزاداری
mourning
عزاداری
bereavements
عزاداری
deep mourning
عزاداری سنگین
sympathies
[bereavement]
همدردی
[تسلیت]
[در عزاداری]
mourning paper
کاغذ ویژه عزاداری
howl
فریاد زدن عزاداری کردن
howled
فریاد زدن عزاداری کردن
howls
فریاد زدن عزاداری کردن
basalt
نوع سنگ چخماق یا اتش نشانی سیاه مرمر سیاه
silhouettes
نقاشی سیاه یکدست بصورت نیمرخ سیاه نشاندادن
silhouette
نقاشی سیاه یکدست بصورت نیمرخ سیاه نشاندادن
melanin
رنگ سیاه ولکههای سیاه روی پوست
crape
نوار ابریشمی سیاه سیاه پوشانیدن
sables
رنگ سیاه لباس سیاه
smutted whcat
گندم سیاه یا زنگ سیاه
ethiops
سیاب سیاه جیوه سیاه
bold face
طرح سیاه حرف سیاه
black hole
حفره سیاه چاله سیاه
black holes
حفره سیاه چاله سیاه
sable
رنگ سیاه لباس سیاه
overlaid
پوشیدن
hides
پوشیدن
mask
پوشیدن
wear
پوشیدن
wears
پوشیدن
hide
پوشیدن
go into
پوشیدن
indue
پوشیدن
masks
پوشیدن
overlay
پوشیدن
overlaying
پوشیدن
overlays
پوشیدن
to put on
پوشیدن
black body radiation
تابش جسم سیاه پرتو جسم سیاه
relinquished
چشم پوشیدن
wearing
وابسته به پوشیدن
shoe
کفش پوشیدن
relinquish
چشم پوشیدن
shoeing
کفش پوشیدن
to pass over
چشم پوشیدن از
put on
<idiom>
لباس پوشیدن
to dress up
لباس پوشیدن
have on
<idiom>
پوشیدن چیزی
waives
چشم پوشیدن از
shoes
کفش پوشیدن
waived
چشم پوشیدن از
waive
چشم پوشیدن از
relinquishes
چشم پوشیدن
pass over
چشم پوشیدن
to
[get]
dress
[ed]
جامه پوشیدن
forgo
چشم پوشیدن از
shirts
پیراهن پوشیدن
tog
لباس پوشیدن
dress
لباس پوشیدن
shirt
پیراهن پوشیدن
sandals
صندل پوشیدن
dresses
لباس پوشیدن
befog
بامه پوشیدن
habits
:جامه پوشیدن
habit
:جامه پوشیدن
sock
جوراب پوشیدن
bundle up
زیادلباس پوشیدن
sandal
صندل پوشیدن
enshoud
کفن کردن پوشیدن
to release one's right
از حق خود چشم پوشیدن
to wear motley
چهل تیکه پوشیدن
to rustle in silks
جامه ابریشمی پوشیدن
enshroud
کفن کردن پوشیدن
enshrouded
کفن کردن پوشیدن
enshrouding
کفن کردن پوشیدن
enshrouds
کفن کردن پوشیدن
disguises
جامه مبدل پوشیدن
disguised
جامه مبدل پوشیدن
disguise
جامه مبدل پوشیدن
quiteclaim
چشم پوشیدن از واگذارکردن
mab
نامرتب لباس پوشیدن
to deny oneself
از خود چشم پوشیدن
to garb oneself in silk
جامه ابریشمی پوشیدن
disguising
جامه مبدل پوشیدن
wrap up
<idiom>
لباس گرم پوشیدن
dressed to kill
<idiom>
بهترین لباس را پوشیدن
doll up
<idiom>
لباسهای تجملی پوشیدن
getup
<idiom>
لباس محلی پوشیدن
dressed to the nines (teeth)
<idiom>
زیبا وبرازندهلباس پوشیدن
decked out
<idiom>
لباسهای تجملی پوشیدن
to throw something overboard
چشم پوشیدن از چیزی
spared
مضایقه کردن چشم پوشیدن از
swashbuckle
لباس پرزرق وبرق پوشیدن
To overlook. To turn a blind eye.
چشم پوشیدن (نادیده گرفتن )
to take up one's livery
جامه نوکر بابی پوشیدن
spare
مضایقه کردن چشم پوشیدن از
To give up the idea.
چشم پوشیدن ( منصرف شدن )
vesture
پوشاندن لباس رسمی پوشیدن
redresses
دوباره پوشیدن جبران کردن
redressed
دوباره پوشیدن جبران کردن
redress
دوباره پوشیدن جبران کردن
ignoring
نادیده پنداشتن چشم پوشیدن
ignores
نادیده پنداشتن چشم پوشیدن
ignored
نادیده پنداشتن چشم پوشیدن
quitclaim
چشم پوشیدن از واگذار کردن
ignore
نادیده پنداشتن چشم پوشیدن
to try something on
چیزی را برای امتحان پوشیدن
dress up
<idiom>
بهترین لباس خود را پوشیدن
paper white monitor
صفحه نمایش که متن سیاه را روی صفحه سفید نمایش میدهد و نه مثل متنهای معمولی درخشان روی صفحه سیاه
dons
رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
donning
رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
donned
رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
don
رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
revest
جامه روحانی پوشیدن روکش کردن
wear out
<idiom>
پوشیدن چیزی تا کاملا بیفایده شود
to be dressed to kill
طوری لباس پوشیدن برای دلبری
to try on
برای امتحان پوشیدن بطورازمایش اغازکردن
to be
[look]
somewhat
[the]
worse for wear
[person, thing]
مناسب نبودن برای پوشیدن
[جامه ای]
to a oneself
خودرا اماده یامجهزکردن سلاح پوشیدن
My shoes stretched after wearing them for a couple of days .
پس از چند روز پوشیدن، کفشهایم گشاد شدند.
it will wear to your shape
بپوشیدبهترمیشود درنتیجه پوشیدن قالب تن شما خواهد شد
sported
پوشیدن وبرخ دیگران کشیدن ورزش وتفریح کردن
sports
پوشیدن وبرخ دیگران کشیدن ورزش وتفریح کردن
sport
پوشیدن وبرخ دیگران کشیدن ورزش وتفریح کردن
purdah
برای پوشیدن زنان ازدیدارمردان بویژه در هند پارچه پردهای
to pass by any thing
از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
doll up
بهترین لباس خود را پوشیدن خود را اراستن
marshes
سیاه اب
grimy
سیاه
Negroes
سیاه
swamps
سیاه اب
ebon
سیاه
pitch dark
سیاه
marsh
سیاه اب
night black
سیاه
bogs
سیاه اب
Negro
سیاه
sooty
سیاه
mossy
سیاه اب
jetty
سیاه
jetties
سیاه
dogwood
سیاه ال
bog
سیاه اب
pitchy
سیاه
quagmires
سیاه اب
swamp
سیاه اب
blacks
سیاه
blackest
سیاه
sad coloured
سیاه
black
سیاه
swamped
سیاه اب
blacked
سیاه
blacker
سیاه
quagmire
سیاه اب
glaucoma
اب سیاه
jet-black
سیاه سیاه
swamping
سیاه اب
black brittleness
ترک سیاه
ethiops
مهجون سیاه
darky
سیاه زنگی
black anneal
سیاه گداختن
black cap
کلاه سیاه
black eyed
سیاه چشم
donjon
سیاه چال
black light
نور سیاه
black bile
صفرای سیاه
dunggeon
سیاه چال
crowberry
سنگروی سیاه
black ash
خاکستر سیاه
eriochrome black
سیاه اریوکروم
ethiope
سیاه پوست
black book
کتاب سیاه
black brittleness
شکستگی سیاه
doit
پول سیاه
black body
جسم سیاه
ethiopian
سیاه پوست
black diamond
الماس سیاه
dark coloured
سیاه رنگ
d.'s cow
سوسک سیاه
bone black
عاج سیاه
boldface
حروف سیاه
blackcock
باقرقره سیاه نر
blackcap
کاکل سیاه
hohlraum
جسم سیاه
blackbody
جسم سیاه
blackamoor
سیاه زنگی
black wash
رنگ سیاه
black shortness
ترک سیاه
black load
سرب سیاه
black powder
باروت سیاه
black short
شکستگی سیاه
black propaganda
تبلیغات سیاه
buck wheat
گندم سیاه
french wheat
گندم سیاه
black finish
پوشش سیاه
black gang
غلام سیاه
Congo
یکجورچای سیاه
black lead
سرب سیاه
colly
سیاه کردن
black letter
حرف سیاه
black level
تراز سیاه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com