English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 171 (10 milliseconds)
English Persian
sense winding سیم پیچ احساس
Search result with all words
sense حس احساس
sense احساس کردن
sense احساس
sensed حس احساس
sensed احساس کردن
sensed احساس
senses حس احساس
senses احساس کردن
senses احساس
gusto احساس
malaise احساس مرض
sensibilities احساس ودرک هش
sensibility احساس ودرک هش
miss از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
missed از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
misses از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
sensitive آنچه حتی تغییرات کوچک را هم احساس میکند
stolid فاقد احساس
stolidly فاقد احساس
apathetic بی احساس
sensation احساس
sensations احساس
feeling احساس
feelings احساس
prickling احساس سوزن سوزنی یا تیغ تیغی
humiliation احساس حقارت
auto توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
autos توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
feeler احساس کننده
feelers احساس کننده
perception دریافت احساس
perceptions دریافت احساس
mouse توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mouses توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
appreciate احساس کردن
appreciated احساس کردن
appreciates احساس کردن
appreciating احساس کردن
feel احساس کردن
feels احساس کردن
nostalgia احساس غربت
handle احساس بادست
handles احساس بادست
antipathy احساس مخالف
sensing احساس
subliminal غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
subliminally غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
sentiment احساس
sensory وابسته به مرکز احساس حساس
impassively بی نشان دادن احساس درد یاعاطفه
pins and needles احساس مورمور در اثر خواب رفتگی
amoral بدون احساس مسئولیت اخلاقی
touch وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touches وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
hunch فن احساس وقوع امری در اینده
hunched فن احساس وقوع امری در اینده
hunches فن احساس وقوع امری در اینده
hunching فن احساس وقوع امری در اینده
impression احساس
impressions احساس
presentiment عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
presentiments عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
abklingen محو شدن تدریجی احساس
aesthesia قوه احساس
aesthesiogenic احساس زا
aesthsis احساس
ahedonia فقدان احساس لذت
anhedonia فقدان احساس لذت
amenability احساس مسئولیت
angst احساس وحشت و نگرانی احساس بیم
apperception احساس
apperceptive وابسته به درک و احساس
appriciation احساس
carebaria احساس فشار در سر
consternate احساس تحیر و وحشت کردن متوحش شدن
dual sensation احساس دوگانه
dysphoria بیقراری احساس ملالت وکسالت
esthesia فرفیت احساس و ادراک حساسیت
esthesiometer احساس سنج
esthesis احساس
euthymia احساس سرحالی
extrasensory ماورای احساس معمولی خارج از احساس عادی
feeling of inadequacy احساس نابسندگی
feeling of inadequacy احساس بی کفایتی
forefeel ازپیش احساس کردن
guilt feeling احساس گناه
he felt a t. on his shoulder احساس دست بخوردگی روی شانه خودکرد
impalpably چنانکه لتوان با لامسه احساس کرد بطور بسیارنرم
impassible فاقد احساس
impassibly بی نشان دادن احساس درد
impercipient بی احساس ادم بی بصیرت
inapprehensible نامفهوم غیرقابل احساس
intangibly چنانکه نتوان احساس کرد
itchiness احساس خارش
limen استانه احساس
malease احساس مرض
mechanical mouse mouse حرکت داده میشود و توپ درون آن می چرخد و به احساس کننده ها که حرکات افق و عمودی را کنترل می کنند برخورد میکند
membrane keyboard احساس کننده فشار را فعال میکند
palpability قابل احساس و لمس
percipience احساس
Other Matches
synesthesia احساس سوزش یادرد در یک عضو بدن در اثروجود درد در عضو دیگر بدن احساس متقارن
thick skinned بی احساس
sense line خط احساس
sense switch گزینهء احساس
sense organ عامل احساس
sense wire سیم احساس
really احساس میکنم
dreaded <adj.> پر از احساس هراس
perished [British] [colloquial] [feeling extremely cold] <adj.> احساس یخ زدگی
chilled to the bones <idiom> احساس یخ زدگی
pang احساس بد وناگهانی
sensation of hunger احساس گرسنگی
sensorium مرکز احساس
subjective sensation احساس غیرعینی
supersensory مافوق احساس
aggro احساس پرخاشگری
heavy heart <idiom> احساس ناراحتی
tail between one's legs <idiom> احساس شرمندگی
hate one's guts <idiom> احساس انزجار از کسی
give voice to <idiom> احساس ونظرت رابیان کن
feel a bit under the weather <idiom> [یک کم احساس مریضی کردن]
to be humbled احساس فروتنی کردن
feel like a million dollars <idiom> احساس خوبی داشتن
To feel lonely (lonesme). احساس تنهائی کردن
wamble احساس تهوع کردن
too big for one's breeches/boots <idiom> احساس بزرگی کردن
warm one's blood/heart <idiom> احساس راحتی کردن
to freeze احساس سردی کردن
to feel humbled احساس فروتنی کردن
to feel cold احساس سردی کردن
a pang of hunger احساس ناگهانی گرسنگی
ill at ease <idiom> احساس عصبانیت وناراحتی
unreality feeling احساس ناواقعی بودن
traction sensation احساس کشیدگی پوست
referred sensation احساس جابه جا شده
scunner احساس نفرت کردن
I've got the munchies. یکدفعه احساس گرسنگی میکنم.
Do you feel hungry? شما احساس گرسنگی می کنید؟
I feel faint with hunger. از گرسنگی احساس ضعف می کنم.
to feel a pang of jealousy ناگهانی احساس حسادت کردن
to feel humbled احساس شکسته نفسی کردن
a pang of love احساس رنج آور عشق
to be humbled احساس شکسته نفسی کردن
sensate اماده پذیرش حس احساس کردن
to t. on any one's corn احساس کسی راجریحه دارکردن
prenotion احساس قبلی نسبت بچیزی
to feel fear احساس ترس کردن [داشتن]
see one's way clear to do something <idiom> احساس از عهده کاری برآمدن را داشتن
(the) creeps <idiom> احساس تنفر ویا ترس شدید
to be touched [hit] by a pang of regret ناگهانی احساس پشیمانی [افسوس] کردن
conscience-stricken دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
siege mentality احساس مورد حمله و خصومت بودن
nurse a grudge <idiom> احساس تنفر از بعضی مردم را داشتن
I'm not a bit hungry. یکخورده هم احساس گرسنگی نمی کنم.
valetudinarianism احساس ضعف و سستی وسواس سلامتی
to feel a pang of guilt ناگهانی احساس بکنند که گناه کار هستند
the bird is p of that event مرغ وقوع ان رویدادرا ازپیش احساس میکند
have half a mind <idiom> احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
telesthesia احساس چیزی از مسافت دوربدون دخالت حواس پنجگانه
to feel like something احساس که شبیه به چیزی باشد کردن [مثال پارچه]
chilled to the bones <idiom> نفوذ سوز سرما تا مغز استخوان [احساس یخ زدگی]
to be on a guilt trip <idiom> احساس خیالی داشتن که مقصر هستنند [اصطلاح روزمره]
Her teacher's presence caused her considerable discomfort. بودن دبیر او [زن] احساس ناراحتی زیادی برای او [زن] ایجاد کرد.
He felt like he'd finally broken the jinx. او [مرد] این احساس را میکرد که بالاخره طلسم را شکنده بود.
She is laying a guilt trip on [is guilt-tripping] me for not breast feeding. او [زن] به من احساس گناه کاربودن میدهد چونکه من [به او] شیر پستان نمی دهم.
textile زیر دست [احساس نرمی یا زبری فرش بدون توجه به طرح و رنگ آن]
He bought them expensive presents, out of guilt. او [مرد] بخاطر احساس گناهش برای آنها هدیه گران بها خرید.
Free style [سبک قرن نوزده در احساس سبک کلاسیک و دومستیک]
to feel any one's pulse حس کردن احساس کردن دریافتن
quadrature encoding سیستمی که جهت حرکت mouse را مشخص میکند. در یک mouse مکانیکی , دو احساس WS و سیگنال حرکت عمودی و افقی آنرا تشخیص می دهند. با این روش این سیگنالها ارسال می شوند
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com