English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English Persian
to put out of court شایسته مطرح کردن ندانستن
Other Matches
disqualified سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualifies سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualify سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualifying سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
propounding مطرح کردن
putting مطرح کردن
introduces مطرح کردن
propound مطرح کردن
introducing مطرح کردن
introduced مطرح کردن
to touch on مطرح کردن
to touch upon مطرح کردن
puts مطرح کردن
to bring forth مطرح کردن
introduce مطرح کردن
to raise مطرح کردن
to bring up مطرح کردن
lays مطرح کردن
bring up مطرح کردن
table مطرح کردن
tabled مطرح کردن
tables مطرح کردن
lay مطرح کردن
set forth for discussion مطرح کردن
put forward مطرح کردن
propounds مطرح کردن
put مطرح کردن
tabling مطرح کردن
pose : مطرح کردن گذاردن
overture کشف مطرح کردن
posed : مطرح کردن گذاردن
overtures کشف مطرح کردن
poses : مطرح کردن گذاردن
posing : مطرح کردن گذاردن
pose a question سوال مطرح کردن
to bring up تقدیم یا مطرح کردن
raise a question مطرح کردن سوال
lays قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
lay قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
To discuss a question with someone . موضوعی را با کسی مطرح کردن
obtrude بدون تقاضا چیزی را مطرح کردن
to put to the issue بطور متنازع فیه مطرح کردن
obtruded بدون تقاضا چیزی را مطرح کردن
obtrudes بدون تقاضا چیزی را مطرح کردن
obtruding بدون تقاضا چیزی را مطرح کردن
to set no great store by قیمتی ندانستن
to d. the need of لازم ندانستن
to set no great store by مهم ندانستن
rehashed بحثهای قدیمی را دوباره بصورت جدیدی مطرح کردن
rehash بحثهای قدیمی را دوباره بصورت جدیدی مطرح کردن
rehashes بحثهای قدیمی را دوباره بصورت جدیدی مطرح کردن
disown از خود ندانستن نشناختن
disowning از خود ندانستن نشناختن
disowns از خود ندانستن نشناختن
disowned از خود ندانستن نشناختن
to throw cold water on نیکو ندانستن وناچیزشمردن
wit's end <idiom> ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
quotable شایسته نقل قول کردن
condition شرط نمودن شایسته کردن
moot مطرح کردن دادخواهی کردن
discusses مطرح کردن گفتگو کردن
discussing مطرح کردن گفتگو کردن
hold forth مطرح کردن سخنرانی کردن
discussed مطرح کردن گفتگو کردن
discuss مطرح کردن گفتگو کردن
Dont sidetrack the issue. خودت را به کوچه علی چپ نزن ( وانمود به ندانستن )
head-hunting <idiom> جستجو کردن برای یافتن شخصی شایسته ولایق
propounded مطرح
under consideration مطرح
in contemplation مطرح
to come upon مطرح شدن
kaldor criterion مطرح گردید
considered مطرح شده
to be on the carpet مطرح بودن
to come up مطرح شدن
come up مطرح شدن
to come on the tapis مطرح شدن
broacher مطرح کننده
reoccurrence دوباره مطرح شدن
under consideration مطرح شده مطروحه
reoccurring دوباره مطرح شدن
The subject under discrssion . موضوعی که مطرح نیست
Money is no object at all . پول اصلا" مطرح نیست
talk out مطرح مذاکره قرار دادن
The badness of the climate is immaterial. بدی آب وهوا مطرح نیست
extrajudicial خارج از موضوع مطرح شده دردادگاه
When wI'll the matter come up for discussion ? موضوعی را کی برای بحث مطرح خواهند کرد ؟
worthy شایسته
true <adj.> شایسته
worthiest شایسته
real <adj.> شایسته
worthier شایسته
apropos شایسته
utilitarian [useful] <adj.> شایسته
qua شایسته
useful <adj.> شایسته
correct <adj.> شایسته
exact <adj.> شایسته
proper <adj.> شایسته
suitable <adj.> شایسته
purposive <adj.> شایسته
purposeful <adj.> شایسته
purpose-built <adj.> شایسته
practical <adj.> شایسته
practicable <adj.> شایسته
functional <adj.> شایسته
good شایسته
convenient <adj.> شایسته
appropriate [for an occasion] <adj.> شایسته
accurate [correct] <adj.> شایسته
meets شایسته
inept نا شایسته
meet شایسته
competent شایسته
seemly شایسته
qualified شایسته
meritorious شایسته
proper شایسته
fittest شایسته
fits شایسته
pertinent شایسته
fit شایسته
companionable شایسته رفاقت
ought not شایسته نیست
conditioning شایسته سازی
meetly بطور شایسته
ogr شایسته غول
as it deserves بطور شایسته
beseem شایسته بودن
adequate شایسته بودن
becoming شایسته درخور
meritorious شایسته ترین
devisable شایسته اندیشه
courtly شایسته دربار
fittest لایق شایسته
by fits and starts شایسته لایق
fits لایق شایسته
behove شایسته بودن
fit لایق شایسته
proper dress جامه شایسته
to be proper for شایسته بودن
behoove شایسته بودن
in due form بطرز شایسته
devisable شایسته تامل
courtlier شایسته دربار
intrinsic مرتب شایسته
derisible شایسته ریشخند
suitable شایسته فراخور
rightfully <adv.> بطور شایسته
christianlike شایسته مسیحیت
properly <adv.> بطور شایسته
justly <adv.> بطور شایسته
worshipful شایسته احترام
worthful شایسته مستحق
duly <adv.> بطور شایسته
correctly <adv.> بطور شایسته
aright <adv.> بطور شایسته
befitting درخور شایسته
pensionable شایسته بازنشستگی
properly بطور شایسته
apt مناسب شایسته
courtliest شایسته دربار
meet for a man شایسته است که
winnable شایسته پیروزی
rightly <adv.> بطور شایسته
quoteworthy شایسته ذکر
fitly بطور شایسته
the ticket کار شایسته
eligible شایسته انتخاب
discreditable شایسته بی اعتباری
workmanlike شایسته کارگر خوب
gentlemanlike شایسته مرد نجیب
qualified for work شایسته یاقابل کارکردن
servile شایسته نوکران چاپلوس
humance انسانی شایسته بشریت
fit to work شایسته یاقابل کارکردن
righting شایسته خوب ذیحق
best شایسته ترین پیشترین
sufficient شایسته صلاحیت دار
suitably بطور مناسب یا شایسته
worthy to become a king شایسته شاه شدن
nameable شایسته نام بردن
worthily بطور شایسته و در خور
righted شایسته خوب ذیحق
it does not befit me to شایسته من نیست که مرانشاید که
oughtn't نبایستی شایسته نیست
workmanly شایسته کارگر خوب
ineligible نا شایسته برای انتخاب
right شایسته خوب ذیحق
competent شایسته دارای سر رشته
gentlewomanlike شایسته بانوان نجیب ومحترم
give someone their due <idiom> دادن اعتبار به شخص شایسته
palmary شایسته ستایش و تقدیر برجسته
merited شایسته بودن استحقاق داشتن
merit شایسته بودن استحقاق داشتن
hellishness خویی که شایسته دوزخ باشد
merits شایسته بودن استحقاق داشتن
meriting شایسته بودن استحقاق داشتن
he is unworthy of his position شایسته مقام خود نیست
affimable شایسته انکه بطورقطع گفته شود
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com