English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English Persian
to work by candle light شب کاری کردن دود چراغ خوردن
Other Matches
to burn the midnight oil دود چراغ خوردن
lucubrate دوده چراغ خوردن
soldering blowpipe چراغ لحیم کاری
blow torch چراغ لحیم کاری [ابزار]
dibber اب خوردن مثل اردک بذر کاری
to blow out alamp خاموش کردن چراغ
to douse the glim چراغ راخاموش کردن
light line خط خاموش کردن چراغ خودروها
lucubrate بانور چراغ کار کردن
to switch on the dipped [dimmed] headlights چراغ نور پایین [ماشین] را روشن کردن
To turn on the light(radio, T. V). چراغ ( رادیو ؟تلویزیون وغیره ) راروشن کردن
To turn off the lights. (T. V. ,radio). چراغ ( تلویزیون ؟ رادیو وغیره ) راخاموش کردن
to play a good knife and fork ازروی اشتهاخوراک خوردن خوب چیز خوردن
swag تاب خوردن تلوتلو خوردن بنوسان دراوردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
tripped لغزش خوردن سکندری خوردن
tumble غلت خوردن معلق خوردن
trip لغزش خوردن سکندری خوردن
trips لغزش خوردن سکندری خوردن
tumbles غلت خوردن معلق خوردن
tumbled غلت خوردن معلق خوردن
dyes رنگ کردن یا خوردن
dye رنگ کردن یا خوردن
dig in <idiom> شروع به خوردن کردن
grog دستهای از مردم که برای خوردن عرق گرد هم نشینند عرق خوردن
begrudge غبطه خوردن مضایقه کردن
to sustain a shock ضربت خوردن وپایداری کردن
to abstain from meat ازگوشت خوردن خوداری کردن
soaks خیس خوردن رسوخ کردن
soak خیس خوردن رسوخ کردن
move حرکت کردن تکان خوردن
begrudges غبطه خوردن مضایقه کردن
begrudging غبطه خوردن مضایقه کردن
moves حرکت کردن تکان خوردن
to i. on something به چیزی خوردن یا تصادف کردن
avowing قسم خوردن وقف کردن
avow قسم خوردن وقف کردن
stumble سکندری خوردن سهو کردن
stumbled سکندری خوردن سهو کردن
stumbles سکندری خوردن سهو کردن
stumbling سکندری خوردن سهو کردن
avows قسم خوردن وقف کردن
gut غارت کردن حریصانه خوردن
guts غارت کردن حریصانه خوردن
gutting غارت کردن حریصانه خوردن
moved حرکت کردن تکان خوردن
begrudged غبطه خوردن مضایقه کردن
upstart یکه خوردن روشن کردن
upstarts یکه خوردن روشن کردن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy) بازپخت [سخت گردانی] [دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن] [فلز کاری]
torches کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
scuffs بامشت حمله کردن مشت خوردن
surging تکان خوردن لغزش پیدا کردن
scuff بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuffed بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuffing بامشت حمله کردن مشت خوردن
off the wagon <idiom> دوباره شروع به خوردن الکل کردن
To do something slapdash. کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
whitewash سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
to bump [into] برخورد کردن [بهم خوردن ] [با کسی یا چیزی]
pence for any thing میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
stringing خطوط خاتم کاری و منبت کاری
reforests مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
To take away someones living . کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
habitual way of doing anything کردن کاری
stucco گچ کاری کردن
reconditions نو کاری کردن
recondition نو کاری کردن
reconditioned نو کاری کردن
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
engraves کنده کاری کردن در حکاکی کردن
primes تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
engraved کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engrave کنده کاری کردن در حکاکی کردن
messes :شلوغ کاری کردن الوده کردن
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
gardens درخت کاری کردن باغبانی کردن
garden درخت کاری کردن باغبانی کردن
primed تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
prime تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
mess :شلوغ کاری کردن الوده کردن
gardened درخت کاری کردن باغبانی کردن
failed عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fail عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fails عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
stunts شیرین کاری کردن
to intervene in an affair در کاری مداخله کردن
flourished زینت کاری کردن
splay منبت کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ). از قصد کاری را کردن
splayed منبت کاری کردن
calker بتونه کاری کردن
stick with <idiom> دنبال کردن کاری
keen set for doing anything ارزومند کردن کاری
flourish زینت کاری کردن
contract مقاطعه کاری کردن
keen set for doing anything مشتاق کردن کاری
stunt شیرین کاری کردن
stunting شیرین کاری کردن
flourishes زینت کاری کردن
carve کنده کاری کردن
To perform a feat. شیرین کاری کردن
shyster دغل کاری کردن
hammers چکش کاری کردن
hammered چکش کاری کردن
granulate چکش کاری کردن
hammer چکش کاری کردن
go near to do something تقریبا کاری را کردن
to brush over دست کاری کردن
carvings کنده کاری کردن
enamel مینا کاری کردن
carves کنده کاری کردن
plaster گچ کاری کردن اندود
carved کنده کاری کردن
plasters گچ کاری کردن اندود
to start out to do something قصد کاری را کردن
to touch up دست کاری کردن
spackle بتونه کاری کردن
mind to do a thing متمایل کردن به کاری
splays منبت کاری کردن
the proper time to do a thing برای کردن کاری
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution . محکم کاری کردن
purfle منبت کاری کردن
refashion دست کاری کردن
splaying منبت کاری کردن
lubrication روغن کاری کردن
inlaying خاتم کاری کردن
inlay خاتم کاری کردن
rodeo سوار کاری کردن
rodeos سوار کاری کردن
blackjack مجبوربانجام کاری کردن
adventurism اقدام به کاری کردن
inlays خاتم کاری کردن
manipulation دست کاری کردن
to freshen rope جای طنابی راکه بواسطه خوردن بچیزی ساییده میشودعوض کردن
To do something in a pique . از روی لج ولجبازی کاری را کردن
service ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
systematization اسلوبی کردن همست کاری
to have a finger in every pie درهمه کاری دخالت کردن
to take trouble to do anything زحمت کردن کاری را بخوددادن
lift a finger (hand) <idiom> کاری بکن ،کمک کردن
jobs ایوب مقاطعه کاری کردن
job ایوب مقاطعه کاری کردن
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
walk out کاری راناگهان ترک کردن
to omit doing a thing از کاری فروگذار یا غفلت کردن
serviced ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
p in power to do something عدم نیروبرای کردن کاری
end up <idiom> پایان ،بلاخره کاری کردن
step in مداخله بیجا در کاری کردن
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
to persuade somebody of something کسی را متقاعد به کاری کردن
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
to incite somebody to something کسی را به کاری تحریک کردن
to egg [on] تحریک [به کاری ناعاقلانه] کردن
To come to blows with someone . با کسی کتک کاری کردن
prone to do something آماده برای کردن کاری
on your own خودم تنهایی [کاری را کردن]
the right way to do a thing صحیح برای کردن کاری
give someone a hand <idiom> با کاری به کسی کمک کردن
boss برجسته کاری ریاست کردن بر
bossed برجسته کاری ریاست کردن بر
to run the show در کاری اختیار داری کردن
bossing برجسته کاری ریاست کردن بر
bosses برجسته کاری ریاست کردن بر
lime با اهک کاری سفید کردن
limes با اهک کاری سفید کردن
to drink wine می خوردن شراب خوردن
glid تذهیب کاری [در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
specialize ویژه کاری کردن متخصص شدن
to pair off جفت کردن [برای کاری یا در جشنی]
trick someone into doing somethings با حیله کسی را وادار به کاری کردن
to engage in something [in doing] something خود را به چیزی [کاری] مشغول کردن
to invite somebody to do something از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
to get cracking شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
get after someone <idiom> مجبور کردن شخص درانجام کاری
filet تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
afterthought چاره اندیشی برای کاری پس از کردن آن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to tie into something [ American E] با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
To settle the issue one way or the other. تکلیف کاری راروشن ( یکسره ) کردن
to seek a position جستجوی کاریامقامی کردن پی کاری گشتن
oversold بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com