English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (23 milliseconds)
English Persian
accelerate شتاب دادن
accelerated شتاب دادن
accelerates شتاب دادن
accelerating شتاب دادن
Search result with all words
decelerete بصورت منفی شتاب دادن
to huddle up a piece of work کاریرا سرهم بندی کردن کاریرا با شتاب انجام دادن
Other Matches
cyclotron دستگاه شتاب دهندهای که دران ذرات باردار بعد از خروج از منبع توسط میدانهای الکتریکی شتاب میگیرند
at leisure بی شتاب
speeding شتاب
at full lick با شتاب
in a hurry در شتاب
accelerators شتاب
speeds شتاب
accelerator شتاب
acceleration lane خط شتاب
hustled شتاب
speed شتاب
hie thee شتاب کن
expediency شتاب
unhurriedly بی شتاب
unhurried بی شتاب
expedience شتاب
hastiness شتاب
precipitation شتاب
haste شتاب
hustling شتاب
hustles شتاب
pelts شتاب
pelt شتاب
pelted شتاب
hustle شتاب
cursoriness شتاب
over hasty پر شتاب
acceleration شتاب
retardation شتاب منفی
hurriedness شتاب زدگی
positive acceleration شتاب مثبت
post deflection acceleration شتاب ثانوی
accelerometer شتاب سنج
previousness شتاب زدگی
centripetal acceleration شتاب مرکزگرا
longitudinal acceleration شتاب طولی
to come along شتاب کردن
negative acceleration شتاب منفی
spatchcock با شتاب جادادن
post haste با شتاب فراوان
hastener شتاب کننده
make a push شتاب کردن
hie شتاب کردن
precipitateness شتاب زدگی
angular acceleratin شتاب زاویهای
coefficient of acceleration ضریب شتاب
skelp شتاب کردن
skelpit شتاب کردن
skeet شتاب کردن
net acceleration شتاب برایند
net acceleration شتاب خالص
acceleration of gravity شتاب گرانی
hurries راندن شتاب
hurry شتاب کردن
hurry راندن شتاب
hurrying شتاب کردن
dispatch کشتن شتاب
hurrying راندن شتاب
despatching کشتن شتاب
despatches کشتن شتاب
dispatched کشتن شتاب
acceleration of gravity شتاب گرانش
acceleration of gravity شتاب ثقل
apparent gravity شتاب ثقل
whirry شتاب کردن
dispatches کشتن شتاب
hurriedly از روی شتاب
angular acceleration شتاب زاویهای
acceleration principle اصل شتاب
despatched کشتن شتاب
accelerating electrode الکترود شتاب ده
no hurry شتاب نداریم
accelerating power قدرت شتاب
accelerated particle ذره با شتاب
hurries شتاب کردن
resultant acceleration شتاب خالص
resultant acceleration شتاب برایند
tilted شتاب پرتاب
normal acceleration شتاب عمودی
tilt شتاب پرتاب
normal acceleration شتاب قائم
apparent gravity شتاب گرانی
acceleration of free fall شتاب ثقل
acceleration of free fall شتاب گرانی
acceleration space فضای شتاب
acceleration time زمان شتاب
acceleration due to gravity شتاب ثقل
transverse acceleration شتاب عرضی
acceleration coefficient ضریب شتاب
tilts شتاب پرتاب
speeds شتاب حرکت
deceleration شتاب منفی
jot با شتاب نوشتن
peremptory شتاب امیز
impact acceleration شتاب ضربه ای
in a hurried state در حال شتاب
jots با شتاب نوشتن
jotted با شتاب نوشتن
to make haste شتاب کردن
to make a hurry شتاب کردن
linear acceleration شتاب خطی
to look sharp شتاب کردن
speeding شتاب حرکت
accelerator شتاب دهنده
deceleration شتاب کاهنده
accelerator الکترد شتاب ده
accelerators الکترد شتاب ده
speeds میزان شتاب
speeds شتاب کامیابی
accelerators شتاب دهنده
speeding میزان شتاب
speeding شتاب کامیابی
speed شتاب حرکت
speed میزان شتاب
speed شتاب کامیابی
electron acceleration شتاب الکترون
d. haste شتاب زیاد
hying شتاب کردن
initial acceleration شتاب اولیه
hasty شتاب زده
instantaneous acceleration شتاب لحظه ای
velocity سرعت سیر شتاب
velocities سرعت سیر شتاب
jerk میزان تغییر شتاب
centrifugal acceleration شتاب گریز از مرکز
grab off با شتاب گرفتن قاپیدن
jerked میزان تغییر شتاب
jerking میزان تغییر شتاب
pelt شتاب کردن ضربه
forwardness اشتیاق شتاب زدگی
coefficient of acceleration ضریب شتاب اقتصادی
pelts شتاب کردن ضربه
to polish off با شتاب پرداخت کردن
hurry scurry دستپاچگی شتاب زدگی
accelerated particle ذره شتاب دار
jerks میزان تغییر شتاب
at full pelt با شتاب هر چه بیشتر سراسیمه
hurry skurry دستپاچگی شتاب زدگی
electron accelerator شتاب دهنده الکترون
decelerating electrode الکترد شتاب گیر
accelerator catalyst کاتالیزور شتاب دهنده
accelerator board تخته شتاب دهنده
ion accelerator شتاب دهنده یون
precipitately از روی شتاب زدگی
ionic centrifuge شتاب دهنده یونی
pelted شتاب کردن ضربه
linear accelerator شتاب دهنده خطی
post haste بسرعت شتاب فراوان
compass acceleration error خطای شتاب جهت یاب
premature decision تصمیم نا بهنگام یا شتاب امیز
i am in a hurry for it عجله دارم یا در شتاب هستم
get a wiggle on <idiom> عجله کردن با شتاب رفتن
hastiness دست پاچگی شتاب زدگی
slow and sure شتاب کار را خراب میکند
full pelt با شتاب هرچه بیشتر سراسیمه
kinetic lead سبقت مربوط به شتاب یاانرژی سینتیک
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
iam impatient to go دلم شور میزند که بروم شتاب دارم برفتن
gal واحد شتاب برابر یک سانتی متر بر مجذور ثانیه دختر
gals واحد شتاب برابر یک سانتی متر بر مجذور ثانیه دختر
red out از بین رفتن قدرت بینایی هنگام سقوط با شتاب منفی
coriolis acceleration شتاب یک ذره که دریک دستگاه مختصات شتابدار درحرکت است
earthquake factor مقدار درصد شتاب ثقلی که درطرح محاسبات ساختمانی منظور میگردد
poomse نتیجه حرکت فکری ارادی باتوجه به ایستادن سرعت شتاب و نیروی اولیه
ride control سیستم کنترل ایرودینامیکی اتوماتیک که شتاب قائم ناشی از تندبادها را کاهش میدهد
sthene واحد نیرو در سیستم غیرمتریک معادل نیرویی که به جرمی برابر یک تن شتاب یک متر بر مجذور ثانیه
pascal فشار وارد بریک نقطه صرف نظر از شتاب ناشی از گرانش در همه جهات یکسان میباشد
mush افزایش ناگهانی زاویه حمله بدون شتاب قائم انی متعاقب که از اندازه حرکت در امتدادمسیر اصلی ناشی میشود
bubble turn and slip الات دقیق اصلی پروازی که شتاب جانبی را با جابجایی حبابی داخل لوله شیشهای خمیده پر از مایعی نشان میدهد
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
scrawls با شتاب نوشتن خرچنگ قورباغهای نوشتن نامرتب وغیر استادانه نقاشی کردن
scrawling با شتاب نوشتن خرچنگ قورباغهای نوشتن نامرتب وغیر استادانه نقاشی کردن
scrawl با شتاب نوشتن خرچنگ قورباغهای نوشتن نامرتب وغیر استادانه نقاشی کردن
scrawled با شتاب نوشتن خرچنگ قورباغهای نوشتن نامرتب وغیر استادانه نقاشی کردن
to touch off با شتاب درست کردن زودرسم کردن
momentum سرعت حرکت شتاب حرکت
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com