English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English Persian
have over <idiom> شخصی را به خانه خود دعوت کردن
Other Matches
lararium [اتاق کوچک در خانه های رومی برای عبادت شخصی]
ara محراب کلیسا [در خانه های شخصی برای توسل به خدا]
pigenhole کاغذ دان جعبه مخصوص نامه ها خانه خانه کردن
knife boy خانه شاگردی که کارش پاک کردن کاردهای سفره است خانه شاگرد
honeycomb ارایش شش گوش خانه خانه کردن
honeycombs ارایش شش گوش خانه خانه کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
to invite [to] دعوت کردن [به]
ask دعوت کردن
asked دعوت کردن
convocate دعوت کردن
to call in دعوت کردن
asks دعوت کردن
asking دعوت کردن
invites دعوت کردن
invite دعوت کردن
invited دعوت کردن
call to order به حفظ انتظام دعوت کردن نظم مجلسی را برقرار کردن
to proffer an invitation رسما دعوت کردن
f.drss جامه شخصی که باتفتن شخصی دوخته درمجلس رقص بپوشند
propositioned پیشنهاد کردن به دعوت بمقاربت جنسی کردن
proposition پیشنهاد کردن به دعوت بمقاربت جنسی کردن
propositions پیشنهاد کردن به دعوت بمقاربت جنسی کردن
propositioning پیشنهاد کردن به دعوت بمقاربت جنسی کردن
to throw down the glove بجنگ تن بتن دعوت کردن
To cancel ( an invitation , a passport, a cheque). باطل کردن (دعوت ،گذرنامه ،چک )
invite to tender دعوت به مناقصه یا مزایده کردن
to fling down the gauntlet بجنگ تن بتن دعوت کردن
subscribers 1-شخصی که یک تلفن دارد.2-شخصی که مبلغی می پردازد تا به سرویس مثل BBS دستیابی یابد
subscriber 1-شخصی که یک تلفن دارد.2-شخصی که مبلغی می پردازد تا به سرویس مثل BBS دستیابی یابد
to take a rain check [ raincheck] on an offer [American E] رد کردن درخواستی و قول دعوت بعدی
to bechon to a person to come اشاره بکسی کردن برای دعوت وی
treat someone <idiom> پول کسی را پرداختن ،دعوت کردن
convoke برای تشکیل جلسه وشورایاکمیسیون دعوت کردن
bid امر کردن دعوت کردن
bids امر کردن دعوت کردن
honey comb خانه خانه کردن
in one's hair <idiom> عصبانی کردن شخصی
individualization of punshment شخصی کردن مجازاتها
lady help زنی که بابانوی خانه هم صحبت است واورادرکارهای خانه یاری میکن
it is but a step to my house تا خانه ما گامی بیش نیست یک قدم است تا خانه ما
chew out (someone) <idiom> به شدت سرزنش کردن (شخصی)
get a grip of oneself <idiom> کنترل کردن احساسات شخصی
talk shop <idiom> درموردکار شخصی صحبت کردن
mansion house خانه بزرگ خانه رسمی شهردار لندن
clip someone's wings <idiom> محدود کردن فعالیت یاامکانات شخصی
make ends meet <idiom> باپول شخصی گذران روزگار کردن
whistle a different tune <idiom> عوض کردن میل شخصی ویاعقیده گذشته
Give the benefit of the doubt <idiom> [باور کردن اظهارات شخصی بدون مدرک]
tricotine پارچه زبر لباسی خانه خانه
hound's tooth check طرح خانه خانه مورب پارچه
toft عرصه خانه ومتعلقات ان خانه رعیتی
homebody ادم خانه نشین یا علاقمند به خانه
our neighbour door کسیکه خانه اش پهلوی خانه ماست
houndstooth check طرح خانه خانه مورب پارچه
talk into <idiom> موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
head-hunting <idiom> جستجو کردن برای یافتن شخصی شایسته ولایق
Honey comb design طرح خانه زنبوری [یا بندی لوزی که بطور تکراری کل متن فرش را در بر گرفته و داخل خانه ها با اشکال و گل های مختلف تزپین شده است.]
zero in on <idiom> تمام توجه شخصی را جلب کردن(میخ کسی شدن)
cover one's tracks <idiom> پنهان کردن یا نگفتن اینکه شخصی کجا بوده (پنهان کاری کردن)
dishouse بی خانه کردن
cellular لانه زنبوری خانه خانه
bagnio فاحشه خانه جنده خانه
garde manger سرد خانه اشپز خانه
weigh house قپاندار خانه ترازودار خانه
keep house خانه داری کردن
to bring to ruin خانه خراب کردن
to keep house خانه داری کردن
upholster مبلمان کردن خانه
to do up خانه خراب کردن
houseclean خانه تکانی کردن
graticule چهار خانه کردن
houseclean خانه راتمیز کردن
housekeep خانه داری کردن
To rent(lease) a house. خانه ای رااجاره کردن
page خانه شاگرد پیشخدمتی کردن
To collect (pack)the household goods. اسباب خانه را جمع کردن
to repair the roof بام [خانه] را تعمیر کردن
pages خانه شاگرد پیشخدمتی کردن
paged خانه شاگرد پیشخدمتی کردن
move in به خانه تازه اسباب کشی کردن
cells جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
i do not know your house خانه شما را بلد نیستم نمیدانم خانه شما کجاست
cell جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
invitation دعوت
summons دعوت
invitations دعوت
summon دعوت
bidding دعوت
summonsed دعوت
summonses دعوت
calling دعوت
summoned دعوت
summonsing دعوت
To vacate a house. خانه ای را خالی کردن ( بلند شدن از محل )
formula الگویی در برنامه صفحه گسترده برای یافتن یک مقدار در خانهای از داده در سایر خانه ها با استفاده از همان فرمول در سایر خانه ها با مترجم فرمول
formulas الگویی در برنامه صفحه گسترده برای یافتن یک مقدار در خانهای از داده در سایر خانه ها با استفاده از همان فرمول در سایر خانه ها با مترجم فرمول
formulae الگویی در برنامه صفحه گسترده برای یافتن یک مقدار در خانهای از داده در سایر خانه ها با استفاده از همان فرمول در سایر خانه ها با مترجم فرمول
letter of invitation دعوت نامه
challenges دعوت بجنگ
challenge دعوت بجنگ
callers دعوت کننده
letter of invitation رقعه دعوت
caller دعوت کننده
boarding call دعوت به بازدید
invitation to tender دعوت به مناقصه
invitation to treat دعوت به مذاکره
convocator دعوت کننده
invitation to tender دعوت به مزایده
uninvited دعوت نشده
invitation to treat دعوت به معامله
conference call دعوت به سخنرانی
unbidden دعوت نشده
invitatory متضمن دعوت
challenged دعوت بجنگ
to go to ترک کردن [خانه یا شهر] برای چند مدتی
to go away ترک کردن [خانه یا شهر] برای چند مدتی
invitee شخص دعوت شده
defiance دعوت به جنگ بی اعتنایی
I am invited tonight of all nights . دعوت شدم آن هم امشب
tender notice اگهی دعوت به مناقصه
gauntlet دستکش اهنی دعوت بمبارزه
rain check نوید یا قول دعوت بعدی
to crash in [to a party] بدون دعوت وارد شدن
gauntlets دستکش اهنی دعوت بمبارزه
to barge in بدون دعوت وارد شدن
invisible hand فرد در تعقیب منافع شخصی خود بطورخودکار به حداکثر کردن منافع جامعه کمک میکند
ranged یک خانه یا تعدادی خانه
range یک خانه یا تعدادی خانه
ranges یک خانه یا تعدادی خانه
call a metting تعیین وقت و دعوت برای جلسه
to disinvite somebody from an event دعوت [نامه] کسی به جشنی را پس گرفتن
I'd like to ask her out. من دوست داشتم او [زن] را به بیرون دعوت کنم.
crash the gate <idiom> بی دعوت رفتن ،پابرهنه وسط پریدن
gantlope باند برای دست دعوت به مارزه
gantelope باند برای دست دعوت به مبارزه
I accept your invitation most gratefully . I accept your invitation and regard it as a favour . دعوت شما را با منت قبول می کنم
to withdraw the invitation to an event دعوت [نامه] کسی به جشنی را پس گرفتن
report program generator زبان برنامه نویسی درکامپیوترهای شخصی برای آماده کردن گزارشات تجاری که به دادههای درون فایل , پایگاه داده ها و...امکان شامل شدن میدهد
repondez s'il vous plait [RSVP] لطفا پاسخ بدهید [به دعوت نوشته شده ای]
raise a fuss <idiom> قول برای تکرار دعوت درتاریخی دیگر
pax britannica اشتی که انگلیس کشورهای جنگجوربدان دعوت میکند
gatecrasher کسیکه به محفلی که در آن دعوت نشده است میرود
please reply لطفا پاسخ بدهید [به دعوت نوشته شده ای]
gatecrashers کسیکه به محفلی که در آن دعوت نشده است میرود
the house is in my possession خانه در تصرف من است خانه در دست من است
I fiddled afew invitation cards. باهر کلکی بود چند تا کارت دعوت گیر آوردم
master tournament مسابقه ازاد سالانه گلف بین قهرمانان دعوت شده
to ask somebody out for dinner کسی را برای شام به رستوران دعوت کرن [بیشتر دوست دختر و پسر]
informal شخصی
privates شخصی
private شخصی
ones شخصی
some one شخصی
civil شخصی
persona شخصی
personae شخصی
personas شخصی
personal شخصی
civilian شخصی
civilians شخصی
one شخصی
personable شخصی
proenomen نام شخصی
personal requirment حوائج شخصی
personal requirment احتیاجات شخصی
personal remarks انتقادات شخصی
personalty اموال شخصی
private property دارایی شخصی
A private car. اتوموبیل شخصی
very own <adj.> خصوصی [شخصی]
personal right حقوق شخصی
under one's thumb <idiom> زیرنظر شخصی
personalty دارایی شخصی
personalized form letter فرم شخصی
personal service خدمت شخصی
personal staff ستاد شخصی
personal saving پس انداز شخصی
ea state in severalty ملک شخصی
under one's belt <idiom> میل شخصی
personal service ابلاغ شخصی
self interest نفع شخصی
self-employed کار شخصی
idols of the cave اوهام شخصی
idiograph نشان شخصی
paraphernalia اموال شخصی زن
ibm personal computer IBکامپیوتر شخصی
self-interest نفع شخصی
somebody یک شخص شخصی
personal pronoun ضمیر شخصی
personal computers کامپیوتر شخصی
personal computer کامپیوتر شخصی
personal pronouns ضمائر شخصی
backcourt foul خطای شخصی
who چه شخصی چه اشخاصی
particular good عین شخصی
whoso هر شخصی که باشد
whosoever هر شخصی که باشد
self employed کار شخصی
self interest غرض شخصی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com