Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (4 milliseconds)
English
Persian
blighter
شخص یا چیزی که موجب مصیبت و بلا شود
blighters
شخص یا چیزی که موجب مصیبت و بلا شود
Other Matches
struck
بصورت پسوند نیز بکار رفته وبمعنی ضربت خورده و مصیبت دیده یا مصیبت زده میباشد
belly laughs
هر چیزی که موجب خنده شود
belly laugh
هر چیزی که موجب خنده شود
gaping stock
چیزی که موجب خیره نگریستن گرد د
breeding grounds
محل یا شرایط موجب تولید و گسترش چیزی
breeding ground
محل یا شرایط موجب تولید و گسترش چیزی
red reg
چیزی که موجب خشم وبرانگیختگی گرد د یکجورزنگ در گندم
tragedies
مصیبت
catastrophe
مصیبت
tragedy
مصیبت
sorrow
مصیبت
disaster
مصیبت
sorrows
مصیبت
disasters
مصیبت
affliction
مصیبت
afflictions
مصیبت
catastrophes
مصیبت
depravation
مصیبت
depravement
مصیبت
catastrophic
مصیبت بار
bales
مصیبت بلا
bale
مصیبت بلا
catastrophical
مصیبت امیز
calamity
مصیبت فاجعه
blighter
مصیبت بار
passion week
هفته مصیبت
passionary
مصیبت نامه
adversity
ادبار و مصیبت
tragical
مصیبت امیز
baleful
مصیبت بار
blighters
مصیبت بار
afflictive
مصیبت امیز
accidents
مصیبت ناگهانی
disastrous
مصیبت امیز
cursing
بلا مصیبت
curses
بلا مصیبت
curse
بلا مصیبت
accident
مصیبت ناگهانی
fateful
<adj.>
مصیبت آور
calamities
مصیبت فاجعه
affiction
مصیبت محنت
disastrously
بطور مصیبت امیز
fatal
مصیبت امیز وخیم
passion plays
نمایش مصیبت وشهادت
calamitous
مصیبت بار خطرناک
passion play
نمایش مصیبت وشهادت
passionist
عضو دستهای از نصارا که پیوسته مصیبت حضرت مسیح رابایدیاداورشوند
incurs
موجب
incur
موجب
cause
موجب
occasioning
موجب
occasioned
موجب
offeror
موجب
occasion
موجب
in conformity with
بر موجب
whereby
که به موجب ان
origins
موجب
origin
موجب
incurred
موجب
contributory
موجب
causing
موجب
inducements
موجب
inducement
موجب
contributive
موجب
incurring
موجب
causes
موجب
occasions
موجب
promibitive
موجب منع
federal reserve system
سیستمی که به موجب ان
like a red rag to the bull
موجب خشم
entailed
موجب شدن
give rise to
موجب شدن
stumbling blocks
موجب لغزش
stumbling block
موجب لغزش
to bring forth
موجب شدن
bring
موجب شدن
bringing
موجب شدن
conducive
موجب شونده
brings
موجب شدن
affords
موجب شدن
afforded
موجب شدن
afford
موجب شدن
gratifying
موجب خوشنودی
pleasing
موجب مسرت
ill fated
موجب بدبختی
scourger
موجب بلا
cuse of a
موجب وحشت
affording
موجب شدن
thorn
موجب ناراحتی
thorns
موجب ناراحتی
effectuate
موجب شدن
entails
موجب شدن
entailing
موجب شدن
entail
موجب شدن
sperm
موجب ایجادچیزی
sperms
موجب ایجادچیزی
lactogenic
موجب ترشح شیر
smoke screen
موجب تاریکی وابهام
inotropic
موجب انقباض ماهیچه
evince
موجب شدن برانگیختن
evinced
موجب شدن برانگیختن
sidesplitting
موجب تشنج پهلوها
evinces
موجب شدن برانگیختن
suspensor
موجب تعلیق نگاهدارنده
sufferance
سکوت موجب رضا
hysteroid
موجب اختناق رحمی
hysterogenic
موجب اختناق رحمی
ulcerative
موجب تولید زخم
incentive
اتش افروز موجب
incentives
اتش افروز موجب
peristrephic
گرداننده موجب گردش
drawing card
موجب جلب توجه
resolutive
محلل موجب فسخ
evincing
موجب شدن برانگیختن
effecturate
موجب شدن انجام دادن
motivate
انگیختن موجب و سبب شدن
motivated
انگیختن موجب و سبب شدن
motivates
انگیختن موجب و سبب شدن
inures
معتاد کردن موجب شدن
haste makes waste
تعجیل موجب تعطیل است
occasioning
موجب شدن فراهم کردن
inbreed
موجب شدن بوجود اوردن
detractive
سبک کننده موجب کسرشان
troubler
موجب تصدیع خاطر مزاحمت
scarecrows
ادمک سرخرمن موجب ترس
reductase
دیاستازی که موجب تقلیل و حل گردد
scarecrow
ادمک سرخرمن موجب ترس
lutenize
موجب ایجاد جسم زرد
occasions
موجب شدن فراهم کردن
ignominious
موجب رسوایی ننگ اور
silert gives consent
خاموشی موجب رضا است
curiosity killed the cat
<idiom>
فضولی هم موجب دردسرمی شود
motivate]
تحریک کردن موجب شدن
motivating
انگیختن موجب و سبب شدن
occasioned
موجب شدن فراهم کردن
flunks
چیدن موجب شکست شدن
occasion
موجب شدن فراهم کردن
flunking
چیدن موجب شکست شدن
flunked
چیدن موجب شکست شدن
suspensory
موجب تعویق بیضه بند
flunk
چیدن موجب شکست شدن
inured
معتاد کردن موجب شدن
inure
معتاد کردن موجب شدن
inuring
معتاد کردن موجب شدن
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
To break a habit makes one ill.
<proverb>
ترک عادت موجب مرض است .
abortionist
کسی که موجب سقط جنین میشود
abortionists
کسی که موجب سقط جنین میشود
denominative
مشتق ازاسم یاصفت موجب تسمیه
this act provoked my inquiry
این کار موجب پرسش من است
hyperinsulinism
درخون که موجب کم شدن قند خون میگردد
riffle
کمی عمق رودخانه که موجب تقسیم اب گردد
riffles
کمی عمق رودخانه که موجب تقسیم اب گردد
gastrin
هورمونی که موجب ترشح شیره معده میگردد
riffling
کمی عمق رودخانه که موجب تقسیم اب گردد
new broom sweeps clean
<idiom>
شخص تازهای موجب تغییرات زیادی شود
riffled
کمی عمق رودخانه که موجب تقسیم اب گردد
in the clear
<idiom>
رها از هرچیزی که موجب حرکت یا دیدمشکل شود
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
anticatalyst
مادهای که موجب وقفهء واکنشهای حیاتی موجود میشود
expansion bearing
تکیه گاهی که موجب حرکت طولی یا دورانی میشود
quantity theory of money
نظریهای که به موجب ان قیمت هرکالا با مقدار پول تعیین میشود
humoral pathology
علم ناخوشی شناسی که به موجب ان همه بیماریهارانتیجه فسادخلط هامیدانند
an unclear condition which
consideration the ignoranceof causes شرط مجهولی که موجب جهل به عوضین میشود
sound effects
عوامل صوتی که در رادیو وتلویزیون وفیلم سینمایی وغیره موجب صدامیشود
prize
کشتی یا کالایی که به موجب حقوق جنگی در دریا به غنیمت برده شود
prized
کشتی یا کالایی که به موجب حقوق جنگی در دریا به غنیمت برده شود
prizes
کشتی یا کالایی که به موجب حقوق جنگی در دریا به غنیمت برده شود
prizing
کشتی یا کالایی که به موجب حقوق جنگی در دریا به غنیمت برده شود
stricken
محنت زده مصیبت زده
bergson criterion
ضابطهای که نشان میدهد هر تغییری که موجب کاهش مطلوبیت شود نامطلوب است
yellow bile
مادهء زردی که در قدیم میگفتند از کبد ترشح میشود و موجب ایجادحالت سودایی میگردد
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
breach of trust
کوتاهی درانجام دادن انچه که به موجب سند تنظیمی در تاسیس حقوقی می بایستی انجام دهد
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance
1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
query
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
querying
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
queries
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queried
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replaced
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replaces
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replace
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replacing
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
to esteem somebody or something
[for something]
قدر دانستن از
[اعتبار دادن به]
[ارجمند شمردن]
کسی یا چیزی
[بخاطر چیزی ]
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to hang over anything
سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com