Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English
Persian
malfeasance
شرارت کار خلاف قانون
Other Matches
malfeasance
کار خلاف قانون
illegality
کار خلاف قانون
unconstitutional
بر خلاف قانون اساسی برخلاف مشروطیت
corpus delicti
عنصر مادی جرم وعمل خلاف قانون
evilness
شرارت
depravity
شرارت
felonies
شرارت
iniquities
شرارت
mischief
شرارت
iniquity
شرارت
heinousness
شرارت
nefariousness
شرارت
badness
شرارت
wickedness
شرارت
illness
شرارت
felony
شرارت
devitry
شرارت
viciousness
شرارت
devilment
[British E]
شرارت
flagitiousness
شرارت
irreligion
شرارت
illnesses
شرارت
impiousness
شرارت
vitiosity
شرارت
naughtiness
شرارت نافرمانی
foulness
پلیدی شرارت
atrocious
با شرارت بی پایان
malevolence
شرارت بدسگالی
monstrosities
شرارت بسیار
monstrosity
شرارت بسیار
forced sale
فروش چیزی به حکم قانون و به طریقی که قانون معین کرده است
legalism
رستگاری از راه نیکوکاری افراط در مراعات قانون اصول قانون پرستی
the law is not retroactive
قانون شامل گذشته نمیشود قانون عطف بماسبق نمیکند
code
قانون بصورت رمز دراوردن مجموعه قانون تهیه کردن
enormity
شرارت زیاد ستمگری
enormities
شرارت زیاد ستمگری
villainy
شرارت تبه کاری
ill
از روی بدخواهی و شرارت
ill-
از روی بدخواهی و شرارت
ills
از روی بدخواهی و شرارت
monstrously
با شرارت یا بیرحمی زیاد
declaratory statute
قانون تاکیدی قانونی است که محتوی مطلب جدیدی نیست بلکه لازم الاجرابودن یک قانون سابق را تاکیدو تصریح میکند
law of procedure
قانون اصول محاکمات قانون شکلی
canons
قانون کلی قانون شرع
say's law
قانون سی . براساس این قانون
canon
قانون کلی قانون شرع
penal statute
قانون جزایی قانون مجازات
marginal productivity law
قانون بازدهی نهائی قانون بهره وری نهائی ب_راساس این ق__انون با اف_زایش یک عامل تولید با ف_رض ثابت بودن سایر ع__وامل تولیدنهائی نهایتا کاهش خواهدیافت
delict
خلاف
misdeeds
خلاف
misdeed
خلاف
offence
خلاف
trespass
خلاف
trespassed
خلاف
trespasses
خلاف
trespassing
خلاف
misconduct
خلاف
petty offence
خلاف
contrary to
بر خلاف
misdoing
خلاف
offense,etc
خلاف
offenses
خلاف
perverse
خلاف بد
misdemeanor
خلاف
minor offence
خلاف
implied trust
امانت فرضی حالتی است که کسی به حکم مندرج در قانون و یاجمع شدن شرایطی که قانون پیش بینی کردن عنوان امین می یابد و یا در موردی مسئول تلقی میشود بدون انکه شخصا" به این امرتمایل داشته باشد
malversation
اختلاس خلاف
fouls
خلاف طوفانی
impolicy
خلاف مصلحت
contra flow
خلاف جهت
foulest
خلاف طوفانی
fouler
خلاف طوفانی
immorally
بر خلاف اخلاق
inadvisability
خلاف مصلحت
offender
خلاف کار
court of minor offence
محکمه خلاف
court of petty offences
محکمه خلاف
anticlimactic
خلاف انتظاری
reversing
خلاف جهت
reverses
خلاف جهت
reverse
خلاف جهت
opposit
در خلاف جهت
fouled
خلاف طوفانی
untrue
خلاف واقع
offenders
خلاف کار
foul
خلاف طوفانی
misprision
خلاف کاری
contrary
مقابل خلاف
contrary to nature
بر خلاف طبیعت
trumped up
خلاف واقع
immoral
خلاف اخلاق
police court
محکمه خلاف
police court
دادگاه خلاف
unlawful
خلاف شرع
anomaly
خلاف قاعده
trumped-up
خلاف واقع
guilty of a minor offence
خلاف کار
unconventional
خلاف عرف
irregular
خلاف قاعده
anomalies
خلاف قاعده
reversed
خلاف جهت
unconscionable
خلاف وجدان
misconduct
خلاف کاری
abnonmally
بر خلاف قاعده
missatement
خلاف گویی
contradiction
خلاف گویی
contradictions
خلاف گویی
illogic
خلاف منطق
untruthful
خلاف حقیقت
commit a minor offence
خلاف کردن
anomalous
خلاف قاعده
unreason
عمل خلاف عقل
offended
مرتکب خلاف شدن
offends
مرتکب خلاف شدن
inequity
خلاف موازین انصاف
inequities
خلاف موازین انصاف
upwind
خلاف جهت باد
to offend against any one
به کسی خلاف کردن
inequitable
خلاف موازین انصاف
unscientific
خلاف موازین علمی
offend
مرتکب خلاف شدن
heterotaxis
ترتیب خلاف قاعده
counterclockwise
در خلاف عقربههای ساعت
counterclockwise
در خلاف جهت ساعت
unnatural
بر خلاف اصول طبیعت
unnaturally
بر خلاف اصول طبیعت
untruth
خلاف حقیقت کذب
heterotaxy
ترتیب خلاف قاعده
irregular act
عمل خلاف رویه
hacker
شخص خلاف کار
untruths
خلاف حقیقت کذب
hackers
شخص خلاف کار
to rise up against someone
[something]
شورش کردن بر خلاف
hili
اعتقادبه مادیات-اعتقادباینکه مادیات مایهء شرارت است
condition contrary to the requirement
شرط خلاف مقتضای عقد
condition contrary to the requirment of
شرط خلاف مقتضای عهد
condition contrary to the requirment
شرط خلاف مقتضای عهد
To swim against the current.
بر خلاف جریان آب شنا کردن
retrograde
دوران در خلاف جهت معمول
This is against our agreement.
[This is contrary to our agreement]
این بر خلاف قرارداد ما است.
counterclockwise rotation
حرکت در خلاف عقربههای ساعت
crossest
خلاف میل کسی رفتار کردن
crosses
خلاف میل کسی رفتار کردن
cross
خلاف میل کسی رفتار کردن
impoliticly
از روی خلاف مصلحت بطور غیرمقتضی
crosser
خلاف میل کسی رفتار کردن
the law does not apply to him
او مشمول قانون نمیشود قانون شامل او نمیشود
to buck the trend
<idiom>
بر خلاف جریان آب شنا کردن
[اصطلاح مجازی]
unmilitary
بر خلاف مقررات ارتش غیرنظامی اخلاقا و عادتاغیرنظامی
to strive against the stream
<idiom>
بر خلاف جریان آب شنا کردن
[اصطلاح مجازی]
Unless otherwise stated .
مگر اینکه خلاف ( عکس ) آن اظهار گردد
to swim against the tide
<idiom>
بر خلاف جریان آب شنا کردن
[اصطلاح مجازی]
neap tide
دراین حالت نیروی جاذبه ماه وخورشید در خلاف یکدیگر تاثیرمیکند
adverse yaw
شرایط پروازی که در ان دماغه هواپیما در خلاف جهت مطلوب منحرف میشود
shield
, بر خلاف کابل STP , جفت سیم ها وارد لایه دیگری نمیشوند
shields
, بر خلاف کابل STP , جفت سیم ها وارد لایه دیگری نمیشوند
he is a monster of cruelly
او دیو شرارت است است
the long arm of the law
دست قانون
[دست قدرتمند قانون]
prior possession
تصرف به عنوان مالکیت دلیل مالکیت است مگر انکه خلاف ان ثابت شود
overpersuade
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
neo keynesians
اقتصاددانان جدید کینزی گروهی که نظریات اقتصادی انها بر خلاف نظریات طرفداران مکتب پولی است
backwards
در جهت عقب یا در خلاف جهت
backward
در جهت عقب یا در خلاف جهت
law of constant heat sumation
قانون هس
statute
قانون
legislation
قانون
rule
قانون
nisi
قانون
regardless of the law
به قانون
hess's law
قانون هس
enacment
قانون
edicts
قانون
code
قانون
lex
قانون
statutes
قانون
regulation
قانون
edict
قانون
act
قانون
canon
قانون
canons
قانون
kanoon
قانون
legal
قانون
law
قانون
acted
قانون
laws
قانون
graham's law
قانون گراهام
gresham's law
قانون گرشام
greshams law
قانون گرشام
lextalionis
قانون قصاص
legislatress
قانون گذار زن
legiskative
قانون گذار
legislatrix
قانون گذار زن
governing law
قانون حاکم
labour act
قانون کار
jurisprudent
قانون دان
jachson's law
قانون جکسون
make law
وضع قانون
jurisconsult
قانون دان
joule's law
قانون ژول
five second rule
قانون 5 ثانیه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com