Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (40 milliseconds)
English
Persian
open fire
شروع به تیراندازی کردن
Other Matches
firing line
خط شروع تیراندازی
firing position
موضع اتش وضعیت تیراندازی حالت تیراندازی
start off
شروع کردن شروع شدن
rifle clasp
نشان تیراندازی یا مدال تیراندازی
firing range
برد تیراندازی مسافت تیراندازی
gun
تیراندازی کردن
guns
تیراندازی کردن
shoot
تیراندازی کردن
fired
تیراندازی کردن
shoots
تیراندازی کردن
fire
تیراندازی کردن
fires
تیراندازی کردن
set up
اماده تیراندازی کردن
fire lane
مسیر تیراندازی دریایی مسیر پاک شده تیراندازی
port
حمل کردن مزغل تیراندازی
shooting
تیراندازی درمیدان تیر تیرباران کردن
shootings
تیراندازی درمیدان تیر تیرباران کردن
fire restriction
محدود کردن اتش یا تیراندازی یکانها
set up
مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
snipe
از کمین گاه بسوی دشمن تیراندازی کردن
sniping
از کمین گاه بسوی دشمن تیراندازی کردن
shoots
زخمی کردن یا کشتن شکار هدف تیراندازی
shoot
زخمی کردن یا کشتن شکار هدف تیراندازی
snipes
از کمین گاه بسوی دشمن تیراندازی کردن
sniped
از کمین گاه بسوی دشمن تیراندازی کردن
live fire
تیراندازی با تیر جنگی تیراندازی با فشنگ جنگی
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
to wipe the slate clean
<idiom>
شروع تازه ای کردن
[تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن]
[اصطلاح]
set up
مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
streek
شروع کردن
embarked
شروع کردن
embarks
شروع کردن
set in
شروع کردن
embarking
شروع کردن
commence
شروع کردن
embark upon
شروع کردن
get off on the wrong foot
<idiom>
بد شروع کردن
kick off
<idiom>
شروع کردن
tee off
شروع کردن
commenced
شروع کردن
take up
<idiom>
شروع کردن
embark
شروع کردن
to strike into
شروع کردن
set about
<idiom>
شروع کردن
put in hand
شروع کردن
get one's feet wet
<idiom>
شروع کردن
commencing
شروع کردن
commences
شروع کردن
attempting to steal
شروع کردن به سرقت
to start
شروع کردن به دویدن
launches
شروع کردن حمله
launched
شروع کردن حمله
to start
[for]
شروع کردن رفتن
[به]
get in on the ground floor
<idiom>
ازابتدا شروع کردن
warm up
شروع کردن به کار
set to
با اشتیاق شروع کردن
blast-off
شروع بپرواز کردن
set-tos
با اشتیاق شروع کردن
launching
شروع کردن حمله
tune up
شروع باواز کردن
launch
شروع کردن حمله
start up
<idiom>
بازی را شروع کردن
blast off
شروع بپرواز کردن
set-to
با اشتیاق شروع کردن
pipe up
شروع به نی زدن کردن
to f. a laughing
شروع بخنده کردن
come to blows
<idiom>
شروع به جنگیدن کردن
to start from the beginning
[to start afresh]
از آغاز شروع کردن
do up
شروع بکار کردن
to go
[fall]
together by the ears
[outdated]
<idiom>
شروع به دعوی کردن
to open fire
شروع به اتش کردن
to gather way
شروع بحرکت کردن
To start from scratch .
از هیچ شروع کردن
to break into a run
شروع کردن به دویدن
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
to set about
شروع کردن مبادرت کردن بکاری
turn on
<idiom>
روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
triggered
شروع کردن حمله یاکار
to push off
شروع کردن بیرون رفتن
to get to
شروع کردن دست گرفتن
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
attempts
قصد کردن شروع به جرم
come to one's senses
<idiom>
شروع به فکر صحیح کردن
to come to one's senses
شروع به فکر عاقلانه کردن
go off
<idiom>
شروع به زنگ زدن کردن
attempting to commit murder
شروع کردن به قتل عمد
attempting to commit rape
شروع کردن به تجاوز جنسی
attempt
قصد کردن شروع به جرم
begins
اغاز نهادن شروع کردن
begin
اغاز نهادن شروع کردن
attempted
قصد کردن شروع به جرم
restart
بازاغازی دوباره شروع کردن
scratch the surface
<idiom>
تازه شروع به کار کردن
triggers
شروع کردن حمله یاکار
trigger
شروع کردن حمله یاکار
attempting
قصد کردن شروع به جرم
take off
جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
to start quarrelling
<idiom>
شروع به دعوی کردن
[اصطلاح روزمره]
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
pick up
<idiom>
ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
to struck up
بهم زدن شروع بزدن کردن
to be fever began to a bate
تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
to get cracking
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
off the wagon
<idiom>
دوباره شروع به خوردن الکل کردن
to get down to business
کار و بار را شروع کردن
[اصطلاح روزمره]
indents
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
load point
شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
to turn on the waters
یکدفعه شروع به گریه کردن
[اصطلاح روزمره]
wake up
تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
to start a fight with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
to start an argument with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
indenting
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
cancellation
عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
indent
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
launching area
منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
initiates
اغاز کردن شروع کردن
initiating
اغاز کردن شروع کردن
lead off
<idiom>
شروع کردن ،باز کردن
push off
<idiom>
ترک کردن ،شروع کردن
initiate
اغاز کردن شروع کردن
initiated
اغاز کردن شروع کردن
launching
شروع کردن اقدام کردن
launched
شروع کردن اقدام کردن
launches
شروع کردن اقدام کردن
launch
شروع کردن اقدام کردن
colder
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
coldest
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colds
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
cold
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
shelling report
گزارش تیراندازی دشمن گزارش تیراندازی توپخانه دشمن
debut
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
groups
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
debuts
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
group
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
staging area
فاصله بین منطقه اماده کردن اتومبیل و نقطه شروع
initiation
شروع کار شروع
modes
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
run-up
[start-up]
نزدیکی به مکان شروع با دویدن
[برای جهش یا پرتاب کردن]
[ورزش]
mode
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
reopened
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopen
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopens
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopening
دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
clicks
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicked
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
click
دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
archery
تیراندازی
shootings
تیراندازی
pop
تیراندازی
gunning
تیراندازی
popped
تیراندازی
pops
تیراندازی
gunnery
تیراندازی
shooting
تیراندازی
musketry
تیراندازی
firing area
منطقه تیراندازی
fire power
قدرت تیراندازی
conduct of fire
هدایت تیراندازی
riflery
تیراندازی تفنگداری
horseback archery
تیراندازی سواره
dry sum
مشق تیراندازی
gunnery
قوانین تیراندازی
order of fire
روش تیراندازی
fire bay
دهلیز تیراندازی
the butts
میدان تیراندازی
conduct of fire
اجرای تیراندازی
live
تیراندازی جنگی
combat firing
تیراندازی جنگی
methode of fire
روش تیراندازی
gunning
تمرین تیراندازی
verification fire
تیراندازی ازمایشی
fire trench
سنگر تیراندازی
scheme of fire
طرح تیراندازی
firing table
جدول تیراندازی
field archery
تیراندازی صحرایی
lived
تیراندازی جنگی
automatic fire
تیراندازی خودکار
school shooting
تیراندازی در مدرسه
offhand
تیراندازی ایستاده
ready position
حاضربه تیراندازی
handbow
کمان تیراندازی
delivery error
اشتباه در تیراندازی
dwell at
به تیراندازی ادامه دادن
combat firing
تمرین تیراندازی رزمی
squeeze off
تیراندازی با فشار ماشه
recoils
دفع ضربت تیراندازی
recoiled
دفع ضربت تیراندازی
shot
گلوله تیراندازی شده
expert badge
نشان مهارت در تیراندازی
target arrow
تیر مخصوص تیراندازی
range correction
تصحیح برد تیراندازی
firing battery
اتشبار تیراندازی کننده
squatting position
وضعیت چمباتمه در تیراندازی
columbia round
تیراندازی مخصوص زنان
skeet
انداختن تمرین تیراندازی
range firing
تیراندازی در میدان تیر
shooting galleries
میدان تیراندازی تمرینی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com