English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 301 (37 milliseconds)
English Persian
attempting to commit murder شروع کردن به قتل عمد
Search result with all words
click دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicked دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicks دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
launch شروع کردن اقدام کردن
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch شروع کردن حمله
launched شروع کردن اقدام کردن
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched شروع کردن حمله
launches شروع کردن اقدام کردن
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches شروع کردن حمله
launching شروع کردن اقدام کردن
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching شروع کردن حمله
indent شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
indenting شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
indents شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
group کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
groups کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
attempt قصد کردن شروع به جرم
attempted قصد کردن شروع به جرم
attempting قصد کردن شروع به جرم
attempts قصد کردن شروع به جرم
initiate اغاز کردن شروع کردن
initiated اغاز کردن شروع کردن
initiates اغاز کردن شروع کردن
initiating اغاز کردن شروع کردن
embark شروع کردن
embarked شروع کردن
embarking شروع کردن
embarks شروع کردن
cold روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colder روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
coldest روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colds روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
trigger شروع کردن حمله یاکار
triggered شروع کردن حمله یاکار
triggers شروع کردن حمله یاکار
reopen دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopened دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopening دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopens دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
blast off شروع بپرواز کردن
blast-off شروع بپرواز کردن
debut نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
debuts نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
commence شروع کردن
commenced شروع کردن
commences شروع کردن
commencing شروع کردن
set to با اشتیاق شروع کردن
set-to با اشتیاق شروع کردن
set-tos با اشتیاق شروع کردن
begin اغاز نهادن شروع کردن
begins اغاز نهادن شروع کردن
mode وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
modes وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
cancellation عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
attempting to commit rape شروع کردن به تجاوز جنسی
attempting to steal شروع کردن به سرقت
do up شروع بکار کردن
load point شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
open fire شروع به تیراندازی کردن
pipe up شروع به نی زدن کردن
put in hand شروع کردن
restart بازاغازی دوباره شروع کردن
set in شروع کردن
set up مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
staging area فاصله بین منطقه اماده کردن اتومبیل و نقطه شروع
start off شروع کردن شروع شدن
streek شروع کردن
take off جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
tee off شروع کردن
to be fever began to a bate تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
to f. a laughing شروع بخنده کردن
to fall to شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
to gather way شروع بحرکت کردن
to get to شروع کردن دست گرفتن
to open fire شروع به اتش کردن
to push off شروع کردن بیرون رفتن
to set about شروع کردن مبادرت کردن بکاری
to strike into شروع کردن
to struck up بهم زدن شروع بزدن کردن
tune up شروع باواز کردن
wake up تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
warm up شروع کردن به کار
To start from scratch. از اول شروع کردن ( از اول بسم الله )
To start from scratch . از هیچ شروع کردن
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
come to blows <idiom> شروع به جنگیدن کردن
come to one's senses <idiom> شروع به فکر صحیح کردن
dig in <idiom> شروع به خوردن کردن
get in on the ground floor <idiom> ازابتدا شروع کردن
get off on the wrong foot <idiom> بد شروع کردن
get one's feet wet <idiom> شروع کردن
go off <idiom> شروع به زنگ زدن کردن
kick off <idiom> شروع کردن
lead off <idiom> شروع کردن ،باز کردن
off the wagon <idiom> دوباره شروع به خوردن الکل کردن
Other Matches
set up مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
to wipe the slate clean <idiom> شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
take up <idiom> شروع کردن
set about <idiom> شروع کردن
embark upon شروع کردن
to start شروع کردن به دویدن
to start [for] شروع کردن رفتن [به]
start up <idiom> بازی را شروع کردن
to break into a run شروع کردن به دویدن
to start from the beginning [to start afresh] از آغاز شروع کردن
to go [fall] together by the ears [outdated] <idiom> شروع به دعوی کردن
turn on <idiom> روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
scratch the surface <idiom> تازه شروع به کار کردن
to come to one's senses شروع به فکر عاقلانه کردن
to start quarrelling <idiom> شروع به دعوی کردن [اصطلاح روزمره]
to tie into something [ American E] با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
pick up <idiom> ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
to get cracking شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
to get down to business کار و بار را شروع کردن [اصطلاح روزمره]
to start a fight with somebody با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
to start an argument with somebody با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
to turn on the waters یکدفعه شروع به گریه کردن [اصطلاح روزمره]
launching area منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
push off <idiom> ترک کردن ،شروع کردن
initiation شروع کار شروع
run-up [start-up] نزدیکی به مکان شروع با دویدن [برای جهش یا پرتاب کردن] [ورزش]
inception شروع
kick off شروع
inchoation شروع
beginning شروع
onset شروع
kick-off <idiom> شروع
beginnings شروع
get-go <idiom> شروع
openings شروع
opening شروع
right of begin حق شروع
incipience or ency شروع
Redo it. Do it over again. از سر شروع کن
open fire شروع
outbreaks شروع حادثه
restart شروع مجدد
hash mark خط شروع مسابقه
restart شروع دوباره
starters شروع کننده
alpha اغاز شروع
starter شروع کننده
alphas اغاز شروع
began شروع کرده
lis mota شروع دعوی
start bit بیت شروع
start element عنصر شروع
values نقط ه شروع
starting gate دروازه شروع
value نقط ه شروع
initial point نقطه شروع
starting block سکوی شروع
start signal علامت شروع
firing line خط شروع تیراندازی
valuing نقط ه شروع
rise and shine شروع بیداری
get the ball rolling <idiom> شروع چیزی
start of taxt شروع متن
start of heading شروع عنوان
come to <idiom> شروع کاری
starting platform سکوی شروع
scratch line خط شروع مسابقه
start key کلید شروع
burgeons شروع برشدکردن
terminus a que نقطه شروع
set out شروع بکارکردن
outbreak شروع حادثه
sorties شروع حرکت
germinated شروع به رشدکردن
launch an attack شروع حمله
here goes nothing <idiom> آماده شروع
sortie شروع حرکت
dozier شروع به فسادکرده
dozy شروع به فسادکرده
initials نقط ه شروع
initialling نقط ه شروع
trig خط شروع مسابقه
resumption تجدید شروع
splash line خط شروع غواصی
initialed نقط ه شروع
line of departure خط شروع حمله
burgeon شروع برشدکردن
burgeoned شروع برشدکردن
initial نقط ه شروع
attempted theft شروع به سرقت
burgeoning شروع برشدکردن
initialing نقط ه شروع
initialled نقط ه شروع
doziest شروع به فسادکرده
kick off شروع حمله
take up <idiom> شروع یک سرگرمی
warm start شروع گرم
germinates شروع به رشدکردن
origin نقطه شروع
germinating شروع به رشدکردن
zeros محل شروع
take on <idiom> شروع به همکاری
zero محل شروع
touch off <idiom> شروع کاری
beginning of negotiations شروع مذاکره
attempt شروع به جرم
beginning of message شروع پیغام
beginning of message شروع پیام
attempts شروع به جرم
start in <idiom> شروع کار
shove off <idiom> شروع ،ترک
zeroes محل شروع
attempted شروع به جرم
jump off شروع حمله
germinate شروع به رشدکردن
origins نقطه شروع
jump off شروع بحمله
incipit شروع و اغاز
attempting شروع به جرم
cold start شروع سرد
proceed with deliberations شروع مذاکرات
headstart امتیاز در شروع
commencer شروع کننده
self-starter خودبخود شروع شونده
bomb out شروع شیرجه از هواپیما
attempter شروع کننده به جرم
forcing شروع به عمل یا کار
proem مقدمه سخنرانی شروع
begun شروع کرده یا شده
force شروع به عمل یا کار
launch an attack اجرای حمله شروع تک
launching area منطقه شروع حمله
start آغاز [ابتدا] [شروع]
self-starters خودبخود شروع شونده
forces شروع به عمل یا کار
attempted murder شروع به قتل عمد
attempting to inflict injury شروع به ایراد جرح
line haul کشیدن نخ در شروع ماهیگیری
redoes شروع مجدد از ابتدا
staging area منطقه شروع عملیات
zero hour ساعت شروع عملیات
start the ball rolling <idiom> شروع انجام کار
post position محل اسب در شروع
launch شروع یا اجرای یک برنامه
post time زمان شروع اسبدوانی
pitch in شروع به خوردن غذاکردن
som شروع پیام essage
get down to <idiom> رسیدن به نقطه شروع
redone شروع مجدد از ابتدا
redoing شروع مجدد از ابتدا
redo شروع مجدد از ابتدا
redid شروع مجدد از ابتدا
gambit شروع بازی شطرنج
gambits شروع بازی شطرنج
playtime موقع شروع نمایش
postponemnet of inception تعویق شروع کار
trailhead نقطه شروع مسیر
gather headway شروع به جلو رفتن
gather sternway شروع به عقب رفتن
gate دروازه شروع اسکی
gates دروازه شروع اسکی
track production شروع تعقیب هدف
preflight قبل از شروع پرواز
commencement of employment زمان شروع اشتغال
get off the ground <idiom> شروع خوب داشتن
get set <idiom> آماده شروع شدن
flying start شروع مسابقه اتومبیلرانی
launched شروع یا اجرای یک برنامه
initial point نقطه شروع عملیات
atemmpting the imposible شروع به جرم محال
h hour ساعت شروع عملیات
point محل شروع چیزی
knuckle down <idiom> مشتاقانه شروع به کارکردن
dday روز شروع بکاری
burst advertising شروع تبلیغات شدید
source نقط ه اصلی یا شروع
launching شروع یا اجرای یک برنامه
d day روز شروع عملیات
thrust line خط شروع حمله ناگهانی
kick off شروع مسابقه فوتبال
launches شروع یا اجرای یک برنامه
originated شروع شدن یا نشات گرفتن
false start اغاز نادرست خطا در شروع
originate شروع شدن یا نشات گرفتن
send-offs حرکت اسبها از دروازه شروع
rem REاعلان شروع یک توضیح فرمان
get down to brass tacks <idiom> فورا شروع به تصمیم گیری
grids موقعیت اتومبیلها در شروع مسابقه
send-off حرکت اسبها از دروازه شروع
white to play and win سفید شروع میکند و می برد
false starts اغاز نادرست خطا در شروع
drill call شیپور شروع مشق صف جمع
There you go again ! باز که دوباره شروع کردی !
launch اجرای حمله شروع عملیات
post parade رژه اسبها تا محل شروع
early start زودترین زمان شروع یک فعالیت
originating شروع شدن یا نشات گرفتن
landing threshold نقطه شروع عملیات اب خاکی
offset مبدا نقطه شروع مسابقه
pitch in با سعی و جدیت شروع بکارکردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com