English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English Persian
to push off شروع کردن بیرون رفتن
Other Matches
to start [for] شروع کردن رفتن [به]
to strain at a gnat ازدروازه بیرون نرفتن وازچشم سوزن بیرون رفتن
to turn out بیرون دادن بیرون کردن سوی بیرون برگرداندن بیرون اوردن امدن
turn out <idiom> بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
extravasate ازمجرای طبیعی بیرون رفتن ازمجرای خود بیرون انداختن بداخل بافت ریختن
gather sternway شروع به عقب رفتن
gather headway شروع به جلو رفتن
push off بیرون رفتن
to pass off بیرون رفتن
pass off بیرون رفتن
go out بیرون رفتن
get the push بیرون رفتن
go off بیرون رفتن
to go out به بیرون رفتن
exit بیرون رفتن
exits بیرون رفتن
get out بیرون رفتن
to go off بیرون رفتن
to ride out سالم بیرون رفتن از
out bound عازم بیرون رفتن از بندر
let out <idiom> اجازه بیرون رفتن یا فرارکردن
to leave school ازاموزشگاه یامدرسه بیرون رفتن
to step out برای مدت کوتاهی بیرون رفتن
extravagate ازحداعتدال بیرون رفتن منحرف شدن
to show one out راه بیرون رفتن را بکسی نشان دادن
he is out and a bout از بستر برخاسته و اماده بیرون رفتن است
show one out راه بیرون رفتن را به کسی نشان دادن
to date باهم بیرون رفتن [به عنوان دوست پسر و دختر]
to go out باهم بیرون رفتن [به عنوان دوست پسر و دختر]
He is trying to run before he has learned do walk. <proverb> او مى خواهد قبل از آنکه راه رفتن را یاد بگیرد شروع به دویدن کند.
start off شروع کردن شروع شدن
pussyfoot دزدکی راه رفتن اهسته ودزدکی کاری کردن طفره رفتن
goose step رژه رفتن بدون زانو خم کردن قدم اهسته رفتن
set up مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
set up مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
to wipe the slate clean <idiom> شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
witjout بی بدون بیرون بیرون از درخارج فاهرا
set in شروع کردن
embarks شروع کردن
embarking شروع کردن
to strike into شروع کردن
streek شروع کردن
tee off شروع کردن
commence شروع کردن
commenced شروع کردن
set about <idiom> شروع کردن
kick off <idiom> شروع کردن
embark upon شروع کردن
put in hand شروع کردن
take up <idiom> شروع کردن
get off on the wrong foot <idiom> بد شروع کردن
commencing شروع کردن
get one's feet wet <idiom> شروع کردن
embarked شروع کردن
commences شروع کردن
embark شروع کردن
to gather way شروع بحرکت کردن
get in on the ground floor <idiom> ازابتدا شروع کردن
set-to با اشتیاق شروع کردن
to start شروع کردن به دویدن
start up <idiom> بازی را شروع کردن
open fire شروع به تیراندازی کردن
set to با اشتیاق شروع کردن
attempting to steal شروع کردن به سرقت
to open fire شروع به اتش کردن
come to blows <idiom> شروع به جنگیدن کردن
To start from scratch . از هیچ شروع کردن
blast off شروع بپرواز کردن
blast-off شروع بپرواز کردن
dig in <idiom> شروع به خوردن کردن
do up شروع بکار کردن
launch شروع کردن حمله
tune up شروع باواز کردن
to break into a run شروع کردن به دویدن
set-tos با اشتیاق شروع کردن
launches شروع کردن حمله
launching شروع کردن حمله
to start from the beginning [to start afresh] از آغاز شروع کردن
to f. a laughing شروع بخنده کردن
pipe up شروع به نی زدن کردن
launched شروع کردن حمله
warm up شروع کردن به کار
to go [fall] together by the ears [outdated] <idiom> شروع به دعوی کردن
turn on <idiom> روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
to set about شروع کردن مبادرت کردن بکاری
luxate از جای خود بیرون کردن جابجا کردن
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
scratch the surface <idiom> تازه شروع به کار کردن
go off <idiom> شروع به زنگ زدن کردن
attempting قصد کردن شروع به جرم
trigger شروع کردن حمله یاکار
attempts قصد کردن شروع به جرم
begins اغاز نهادن شروع کردن
begin اغاز نهادن شروع کردن
to get to شروع کردن دست گرفتن
triggered شروع کردن حمله یاکار
triggers شروع کردن حمله یاکار
attempting to commit rape شروع کردن به تجاوز جنسی
attempt قصد کردن شروع به جرم
to come to one's senses شروع به فکر عاقلانه کردن
attempted قصد کردن شروع به جرم
attempting to commit murder شروع کردن به قتل عمد
restart بازاغازی دوباره شروع کردن
come to one's senses <idiom> شروع به فکر صحیح کردن
to drive out بیرون کردن
to hunt away بیرون کردن
to drum out بیرون کردن
exorcises بیرون کردن
ejecting بیرون کردن
to give the sack بیرون کردن
swaps بیرون کردن
force بیرون کردن
ejected بیرون کردن
exorcising بیرون کردن
to fire out بیرون کردن
to stuck out بیرون کردن
exorcised بیرون کردن
exorcizing بیرون کردن
fire out بیرون کردن
exorcized بیرون کردن
exorcize بیرون کردن
forces بیرون کردن
forcing بیرون کردن
exorcizes بیرون کردن
eject بیرون کردن
swops بیرون کردن
eliminates بیرون کردن
ejects بیرون کردن
swopping بیرون کردن
eliminating بیرون کردن
to charm away بیرون کردن
swap بیرون کردن
eliminated بیرون کردن
cashiers بیرون کردن
eliminate بیرون کردن
swapped بیرون کردن
to send down بیرون کردن
cashier بیرون کردن
to pack off بیرون کردن
to hunt out بیرون کردن
outcrops سر بیرون کردن
swopped بیرون کردن
outcrop سر بیرون کردن
eject بیرون راندن بیرون انداختن
extrusion بیرون اندازی بیرون امدگی
ejected بیرون راندن بیرون انداختن
ejects بیرون راندن بیرون انداختن
outward bound عازم بیرون روانه بیرون
ejecting بیرون راندن بیرون انداختن
to tie into something [ American E] با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to start quarrelling <idiom> شروع به دعوی کردن [اصطلاح روزمره]
off the wagon <idiom> دوباره شروع به خوردن الکل کردن
to be fever began to a bate تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
pick up <idiom> ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
to struck up بهم زدن شروع بزدن کردن
to get cracking شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
take off جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
to kick out of the house ازخانه بیرون کردن
jettisons پرتاب کردن به بیرون
jettisoning پرتاب کردن به بیرون
jettisoned پرتاب کردن به بیرون
jettison پرتاب کردن به بیرون
exsufflate بافوت بیرون کردن
fired بیرون کردن انگیختن
expectorate ازسینه بیرون کردن
un arth ازلانه بیرون کردن
dispossessing بیرون کردن رهاکردن
evicted مستردداشتن بیرون کردن
evicts مستردداشتن بیرون کردن
dispossess بیرون کردن رهاکردن
dispossessed بیرون کردن رهاکردن
dispossesses بیرون کردن رهاکردن
pour out <idiom> به بیرون مساطه کردن
paravial بیرون کردن مستاجر
to put out بیرون کردن رنجاندن
fire بیرون کردن انگیختن
evict مستردداشتن بیرون کردن
to show one out کسیرا از در بیرون کردن
evicting مستردداشتن بیرون کردن
fires بیرون کردن انگیختن
run out <idiom> به زور بیرون کردن ،اخراج کردن
indent شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
to get down to business کار و بار را شروع کردن [اصطلاح روزمره]
to start an argument with somebody با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
to start a fight with somebody با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
load point شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
wake up تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
cancellation عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
to turn on the waters یکدفعه شروع به گریه کردن [اصطلاح روزمره]
indents شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
indenting شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
aspirate خالی کردن بیرون کشیدن
aspirates خالی کردن بیرون کشیدن
aspirating خالی کردن بیرون کشیدن
unearths از لانه بیرون کردن از زیردراوردن
unearth از لانه بیرون کردن از زیردراوردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com