English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (41 milliseconds)
English Persian
join شرکت کردن در پیوستن
joined شرکت کردن در پیوستن
joins شرکت کردن در پیوستن
Other Matches
house 1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
housed 1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
houses 1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
rattening محروم کردن کارگر فنی ازابزار کارش به منظورمجبور کردن او به پیوستن به اتحادیه کارگری
assists پیوستن به حمایت کردن از
consociate متحد کردن پیوستن
catenate پیوستن متصل کردن
assisting پیوستن به حمایت کردن از
assisted پیوستن به حمایت کردن از
assist پیوستن به حمایت کردن از
binds محصور کردن بهم پیوستن
bind محصور کردن بهم پیوستن
attachable قابل بهم پیوستن یا ضمیمه کردن
integration یکی کردن و بهم پیوستن پیوستگی اجزاء
concrete : سفت کردن باشفته اندودن یا ساختن بهم پیوستن
letterheads مشخصات شرکت که برروی نامههای ان شرکت چاپ شده است
letterhead مشخصات شرکت که برروی نامههای ان شرکت چاپ شده است
compaq computer corporation شرکت کامپیوتری کامپک شرکت سازنده انواع گوناگون ریزکامپیوتر سازگار باریزکامپیوتر
limited company شرکت با مسئولیت محدود شرکت سهامی
constituent company شرکت وابسته به شرکت یاشرکتهای دیگر
international finance corporation شرکت مالی بین المللی شرکت تاسیس شده به وسیله بانک جهانی که هدفش تشویق و ترویج موسسات تولیدی بخش خصوصی درکشورهای توسعه نیافته است
parent company شرکت مادر شرکت مرکزی
privates رابط ه تلفن کوچک در شرکتها برای برقراری تماس بین افراد درون شرکت یا شماره گیری با افراد خارج از شرکت
private رابط ه تلفن کوچک در شرکتها برای برقراری تماس بین افراد درون شرکت یا شماره گیری با افراد خارج از شرکت
stand in شرکت کردن
contributed شرکت کردن
go into شرکت کردن در
participated شرکت کردن
partakes شرکت کردن
participate شرکت کردن
contributes شرکت کردن
partaken شرکت کردن
partook شرکت کردن
partaking شرکت کردن
stand-ins شرکت کردن
contribute شرکت کردن
partake شرکت کردن
take a hand at شرکت کردن در
to play at شرکت کردن در
contributing شرکت کردن
participation شرکت کردن
participates شرکت کردن
stand-in شرکت کردن
outsource به کار گرفتن شرکت دیگر برای مدیریت و تامین شبکه برای شرکت شی
dragger شرکت کننده در مسابقه اتومبیلرانی سرعت شرکت کننده درمسابقه سرعت موتورسیکلت رانی شرکت کننده در مسابقه قایقرانی سرعت
take part دخالت یا شرکت کردن
sit for an examination در امتحانی شرکت کردن
intercommon باهم شرکت کردن
to enter into p with another باکسی شرکت کردن
To sit for an examination. درامتحان شرکت کردن
admix مخلوط شدن بهم پیوستن مخلوط کردن امیختن
contribute شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
contributes شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
contributed شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
contributing شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
partaken شرکت کردن شریک شدن در
to a oneself in شرکت کردن یاشریک شدن
to subscribe to a charity در دادن اعانهای شرکت کردن
participates شرکت کردن سهیم شدن
to undergo training در یک دوره آموزشی شرکت کردن
totake parts in something در چیزی شرکت یادخالت کردن
to ride a race در اسب دوانی شرکت کردن
participated شرکت کردن سهیم شدن
partake شرکت کردن شریک شدن در
partaking شرکت کردن شریک شدن در
conspire درنقشه خیانت شرکت کردن
conspired درنقشه خیانت شرکت کردن
partakes شرکت کردن شریک شدن در
participate شرکت کردن سهیم شدن
conspiring درنقشه خیانت شرکت کردن
conspires درنقشه خیانت شرکت کردن
to empower somebody to participate به کسی اجازه شرکت کردن دادن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to row a race در مسبابقه کرجی رانی شرکت کردن
components اجزای تشکیل دهنده نیروی مسلح شرکت کننده در عملیات جزء یا قطعهای از یک وسیله کامل یکان شرکت کننده در عملیات
component اجزای تشکیل دهنده نیروی مسلح شرکت کننده در عملیات جزء یا قطعهای از یک وسیله کامل یکان شرکت کننده در عملیات
paperless شرکت الکترونیکی یا شرکتی که از کامپیوتر و سایر قط عات الکترونیکی برای کارهای شرکت استفاده میکند و از کاغذ استفاده نمیکند
to bar somebody from a competition شرکت در مسابقه ای را برای کسی ممنوع کردن
to move one's operation offshore شرکت خود را به خارج [از کشور] منتقل کردن
take part مداخله کردن شرکت کردن
enter into partnership with someone شرکت کردن شراکت کردن
to go a mumming در دسته نقاب پوشان و لال بازان شرکت کردن
go in for <idiom> شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
to call a meeting of the board of directors برای شرکت در جلسه هیئت مدیره احضار کردن
to go on a picnic بگردش دسته جمعی رفتن درسوردانگی شرکت کردن
business group شرکت سهامی [شرکت]
body corporate شرکت شرکت سهامی
army component نیروی زمینی شرکت کننده درعملیات یکان زمینی شرکت کننده در عملیات مشترک قسمت زمینی
sorted پیوستن
couples پیوستن
coupled پیوستن
couple پیوستن
annex پیوستن
annexes پیوستن
annexing پیوستن
affiliate پیوستن
link-ups پیوستن
affix پیوستن
sorts پیوستن
affixed پیوستن
affixes پیوستن
affixing پیوستن
connect پیوستن
link up پیوستن
attaching پیوستن
to make contact پیوستن
link-up پیوستن
interlock پیوستن
attaches پیوستن
cement پیوستن
adjoin پیوستن
ally پیوستن
adjoined پیوستن
adjoins پیوستن
joins پیوستن
coalescence پیوستن
join پیوستن
enlink پیوستن
cemented پیوستن
to bring into contact پیوستن
interlocked پیوستن
attach پیوستن
interlocking پیوستن
link به هم پیوستن
interlocks پیوستن
cements پیوستن
cementing پیوستن
allying پیوستن
sort پیوستن
connects پیوستن
to go in with پیوستن با
meets پیوستن
anastomois به هم پیوستن
conjoin پیوستن
joined پیوستن
join up به هم پیوستن
meet پیوستن
welds بهم پیوستن
interlocked بهم پیوستن
affiliates پیوستن اشناکردن
pan بهم پیوستن
affiliated پیوستن اشناکردن
anastomose بهم پیوستن
to piece together بهم پیوستن
interlock بهم پیوستن
reconstitute بهم پیوستن
adhered چسبیدن پیوستن
interlocking بهم پیوستن
interconnects بهم پیوستن
pan- بهم پیوستن
to jury-rig something چیزی را به هم پیوستن
combines باهم پیوستن
combine باهم پیوستن
to grow into one بهم پیوستن
to grow together باهم پیوستن
interconnect بهم پیوستن
admix بهم پیوستن
joint بهم پیوستن
interconnected بهم پیوستن
knot بهم پیوستن
concatenate بهم پیوستن
welded بهم پیوستن
knots بهم پیوستن
interlocks بهم پیوستن
bind بهم پیوستن
pans بهم پیوستن
adhere چسبیدن پیوستن
interconnecting بهم پیوستن
adequateness چسبیدن پیوستن
combining باهم پیوستن
incorporating بهم پیوستن
incorporates بهم پیوستن
seams بهم پیوستن
binds بهم پیوستن
incorporate بهم پیوستن
link بهم پیوستن
interlinked بهم پیوستن
interlinking بهم پیوستن
cling چسبیدن پیوستن
rejoined دوباره پیوستن به
rejoining دوباره پیوستن به
interlinks بهم پیوستن
rejoins دوباره پیوستن به
weld بهم پیوستن
to put together بهم پیوستن
seam بهم پیوستن
knit بهم پیوستن
knits بهم پیوستن
glutinate بهم پیوستن
reconstitutes بهم پیوستن
patches بهم پیوستن
filiate اشناکردن پیوستن
patch بهم پیوستن
reconstituting بهم پیوستن
adheres چسبیدن پیوستن
adhering چسبیدن پیوستن
inosculate بهم پیوستن
interlink بهم پیوستن
clings چسبیدن پیوستن
affiliating پیوستن اشناکردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com