Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (30 milliseconds)
English
Persian
join
شرکت کردن در پیوستن
joined
شرکت کردن در پیوستن
joins
شرکت کردن در پیوستن
Other Matches
house
1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
houses
1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
housed
1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
rattening
محروم کردن کارگر فنی ازابزار کارش به منظورمجبور کردن او به پیوستن به اتحادیه کارگری
assisting
پیوستن به حمایت کردن از
assists
پیوستن به حمایت کردن از
catenate
پیوستن متصل کردن
assisted
پیوستن به حمایت کردن از
consociate
متحد کردن پیوستن
assist
پیوستن به حمایت کردن از
bind
محصور کردن بهم پیوستن
binds
محصور کردن بهم پیوستن
attachable
قابل بهم پیوستن یا ضمیمه کردن
integration
یکی کردن و بهم پیوستن پیوستگی اجزاء
concrete
: سفت کردن باشفته اندودن یا ساختن بهم پیوستن
letterheads
مشخصات شرکت که برروی نامههای ان شرکت چاپ شده است
letterhead
مشخصات شرکت که برروی نامههای ان شرکت چاپ شده است
compaq computer corporation
شرکت کامپیوتری کامپک شرکت سازنده انواع گوناگون ریزکامپیوتر سازگار باریزکامپیوتر
limited company
شرکت با مسئولیت محدود شرکت سهامی
constituent company
شرکت وابسته به شرکت یاشرکتهای دیگر
international finance corporation
شرکت مالی بین المللی شرکت تاسیس شده به وسیله بانک جهانی که هدفش تشویق و ترویج موسسات تولیدی بخش خصوصی درکشورهای توسعه نیافته است
parent company
شرکت مادر شرکت مرکزی
private
رابط ه تلفن کوچک در شرکتها برای برقراری تماس بین افراد درون شرکت یا شماره گیری با افراد خارج از شرکت
privates
رابط ه تلفن کوچک در شرکتها برای برقراری تماس بین افراد درون شرکت یا شماره گیری با افراد خارج از شرکت
participates
شرکت کردن
stand in
شرکت کردن
participation
شرکت کردن
stand-in
شرکت کردن
stand-ins
شرکت کردن
partaken
شرکت کردن
to play at
شرکت کردن در
participated
شرکت کردن
partakes
شرکت کردن
participate
شرکت کردن
partaking
شرکت کردن
take a hand at
شرکت کردن در
partake
شرکت کردن
contribute
شرکت کردن
contributes
شرکت کردن
contributed
شرکت کردن
contributing
شرکت کردن
partook
شرکت کردن
go into
شرکت کردن در
outsource
به کار گرفتن شرکت دیگر برای مدیریت و تامین شبکه برای شرکت شی
dragger
شرکت کننده در مسابقه اتومبیلرانی سرعت شرکت کننده درمسابقه سرعت موتورسیکلت رانی شرکت کننده در مسابقه قایقرانی سرعت
To sit for an examination.
درامتحان شرکت کردن
intercommon
باهم شرکت کردن
sit for an examination
در امتحانی شرکت کردن
take part
دخالت یا شرکت کردن
to enter into p with another
باکسی شرکت کردن
admix
مخلوط شدن بهم پیوستن مخلوط کردن امیختن
contributing
شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
contributed
شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
contribute
شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
contributes
شرکت کردن در همکاری وکمک کردن
participated
شرکت کردن سهیم شدن
totake parts in something
در چیزی شرکت یادخالت کردن
to ride a race
در اسب دوانی شرکت کردن
to undergo training
در یک دوره آموزشی شرکت کردن
participate
شرکت کردن سهیم شدن
partake
شرکت کردن شریک شدن در
partaking
شرکت کردن شریک شدن در
partaken
شرکت کردن شریک شدن در
participates
شرکت کردن سهیم شدن
partakes
شرکت کردن شریک شدن در
conspiring
درنقشه خیانت شرکت کردن
to a oneself in
شرکت کردن یاشریک شدن
to subscribe to a charity
در دادن اعانهای شرکت کردن
conspired
درنقشه خیانت شرکت کردن
conspires
درنقشه خیانت شرکت کردن
conspire
درنقشه خیانت شرکت کردن
to empower somebody to participate
به کسی اجازه شرکت کردن دادن
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to row a race
در مسبابقه کرجی رانی شرکت کردن
component
اجزای تشکیل دهنده نیروی مسلح شرکت کننده در عملیات جزء یا قطعهای از یک وسیله کامل یکان شرکت کننده در عملیات
components
اجزای تشکیل دهنده نیروی مسلح شرکت کننده در عملیات جزء یا قطعهای از یک وسیله کامل یکان شرکت کننده در عملیات
paperless
شرکت الکترونیکی یا شرکتی که از کامپیوتر و سایر قط عات الکترونیکی برای کارهای شرکت استفاده میکند و از کاغذ استفاده نمیکند
to move one's operation offshore
شرکت خود را به خارج
[از کشور]
منتقل کردن
to bar somebody from a competition
شرکت در مسابقه ای را برای کسی ممنوع کردن
enter into partnership with someone
شرکت کردن شراکت کردن
take part
مداخله کردن شرکت کردن
to call a meeting of the board of directors
برای شرکت در جلسه هیئت مدیره احضار کردن
go in for
<idiom>
شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
to go a mumming
در دسته نقاب پوشان و لال بازان شرکت کردن
to go on a picnic
بگردش دسته جمعی رفتن درسوردانگی شرکت کردن
body corporate
شرکت شرکت سهامی
business group
شرکت سهامی
[شرکت]
army component
نیروی زمینی شرکت کننده درعملیات یکان زمینی شرکت کننده در عملیات مشترک قسمت زمینی
annexing
پیوستن
link up
پیوستن
couples
پیوستن
annexes
پیوستن
link-up
پیوستن
conjoin
پیوستن
link
به هم پیوستن
join up
به هم پیوستن
affiliate
پیوستن
enlink
پیوستن
anastomois
به هم پیوستن
to bring into contact
پیوستن
to make contact
پیوستن
link-ups
پیوستن
attach
پیوستن
connects
پیوستن
attaches
پیوستن
to go in with
پیوستن با
adjoin
پیوستن
attaching
پیوستن
ally
پیوستن
adjoined
پیوستن
adjoins
پیوستن
allying
پیوستن
connect
پیوستن
couple
پیوستن
annex
پیوستن
coupled
پیوستن
joined
پیوستن
sort
پیوستن
coalescence
پیوستن
interlocks
پیوستن
joins
پیوستن
interlocked
پیوستن
join
پیوستن
cement
پیوستن
cementing
پیوستن
interlocking
پیوستن
meet
پیوستن
affixes
پیوستن
cements
پیوستن
sorted
پیوستن
sorts
پیوستن
cemented
پیوستن
affix
پیوستن
interlock
پیوستن
affixed
پیوستن
meets
پیوستن
affixing
پیوستن
welds
بهم پیوستن
knit
بهم پیوستن
to piece together
بهم پیوستن
rejoin
دوباره پیوستن به
adhere
چسبیدن پیوستن
seam
بهم پیوستن
seams
بهم پیوستن
combine
باهم پیوستن
to grow into one
بهم پیوستن
to grow together
باهم پیوستن
reconstitutes
بهم پیوستن
weld
بهم پیوستن
reconstituted
بهم پیوستن
reconstitute
بهم پیوستن
inosculate
بهم پیوستن
welded
بهم پیوستن
inone
بهم پیوستن
cling
چسبیدن پیوستن
clings
چسبیدن پیوستن
reconstituting
بهم پیوستن
adhered
چسبیدن پیوستن
knits
بهم پیوستن
interconnects
بهم پیوستن
rejoining
دوباره پیوستن به
anastomosis
بهم پیوستن
anastomose
بهم پیوستن
admix
بهم پیوستن
affiliating
پیوستن اشناکردن
affiliates
پیوستن اشناکردن
affiliated
پیوستن اشناکردن
patches
بهم پیوستن
patch
بهم پیوستن
link
بهم پیوستن
adequateness
چسبیدن پیوستن
interconnect
بهم پیوستن
adheres
چسبیدن پیوستن
to put together
بهم پیوستن
adhering
چسبیدن پیوستن
interconnecting
بهم پیوستن
interconnected
بهم پیوستن
filiate
اشناکردن پیوستن
rejoins
دوباره پیوستن به
to jury-rig something
چیزی را به هم پیوستن
rejoined
دوباره پیوستن به
interlink
بهم پیوستن
pan
بهم پیوستن
knot
بهم پیوستن
bind
بهم پیوستن
knots
بهم پیوستن
pans
بهم پیوستن
binds
بهم پیوستن
interlock
بهم پیوستن
interlocked
بهم پیوستن
interlinking
بهم پیوستن
interlinks
بهم پیوستن
interlocking
بهم پیوستن
interlinked
بهم پیوستن
interlocks
بهم پیوستن
incorporate
بهم پیوستن
incorporates
بهم پیوستن
concatenate
بهم پیوستن
pan-
بهم پیوستن
glutinate
بهم پیوستن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com