Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (24 milliseconds)
English
Persian
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
Other Matches
go in for
<idiom>
شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
to make an effort to do something
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to prove oneself
نشان دادن
[ثابت کردن]
توانایی انجام کاری
handing
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
scratch one's back
<idiom>
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
(have the) cheek to do something
<idiom>
با گستاخی کاری را انجام دادن
raise Cain
<idiom>
کمک ،کاری انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation
کاری را سر صبر انجام دادن
slurs
باعجله کاری را انجام دادن
terrorizing
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
the way of doing something
به روشی کاری را انجام دادن
to do a good job
کاری را خوب انجام دادن
To do something on ones own .
سر خود کاری را انجام دادن
do something rash
<idiom>
بی فکر کاری را انجام دادن
terrorised
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
To do something on the sly (in secret).
کاری را پنهان انجام دادن
terrorises
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
plod
بازحمت کاری را انجام دادن
plodded
بازحمت کاری را انجام دادن
plodding
بازحمت کاری را انجام دادن
terrorising
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
plods
بازحمت کاری را انجام دادن
terrorize
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
To do something with ease(easily).
کاری را به آسانی انجام دادن
To do something hurriedly .
کاری را با عجاله انجام دادن
do something to one's hearts's content
کاری را حسابی انجام دادن
take the plunge
<idiom>
بادروغ کاری را انجام دادن
slur
باعجله کاری را انجام دادن
slurred
باعجله کاری را انجام دادن
slurring
باعجله کاری را انجام دادن
authorizing
اجازه دادن برای انجام کاری
authorises
اجازه دادن برای انجام کاری
beat someone to the punch (draw)
<idiom>
قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
authorizes
اجازه دادن برای انجام کاری
at the elventh hour
دقیقه نود کاری انجام دادن
to do a thing with f.
کاری رابه اسانی انجام دادن
give free rein to
<idiom>
اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
To meet a deadline .
تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
swim against the tide/current
<idiom>
کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
authorising
اجازه دادن برای انجام کاری
set the world on fire
<idiom>
کاری فوق العاده انجام دادن
head start
<idiom>
کاری را قبل از بقیه انجام دادن
To put ones heart and soul into a job .
باتمام وجود کاری را انجام دادن
To do something expediently.
از روی سیاست کاری را انجام دادن
go (someone) one better
<idiom>
کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
authorize
اجازه دادن برای انجام کاری
to do a thing ina corner
کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
by the skin of one's teeth
<idiom>
بزور
[با زحمت]
کاری را با موفقیت انجام دادن
To do something waveringly.
کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
authorising
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to key up any to do s.th.
<idiom>
کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
To do something(act)from force of habit
کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
authorises
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizes
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorize
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to act in concert
<idiom>
با هماهنگی کاری را انجام دادن
[اصطلاح روزمره]
authorizing
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
cross to bear/carry
<idiom>
رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
to roll one's eyes
<idiom>
نشان دادن بی میلی
[بی علاقگی]
به انجام کاری
[اصطلاح مجازی]
to ring the changes
کاری راتا انجا که بتوان باشکال گوناگون انجام دادن
rushed
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rushing
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rush
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
quantum meruit
کارفرما کاری را که برای انجام دادن به کارگر می داده و قرار می گذاشته که مزد او را برمبنای قاعده فوق بدهد
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
fails
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
qui facit per alium facit perse
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
to enjoin somebody from doing something
[American E]
منع کردن کسی از انجام کاری
[حقوق]
twist one's arm
<idiom>
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
failures
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failure
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
to pause
[برای مدت کوتاهی]
در انجام کاری توقف کردن
talk into
<idiom>
موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
egg (someone) on
<idiom>
خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
to subscribe to a charity
در دادن اعانهای شرکت کردن
to empower somebody to participate
به کسی اجازه شرکت کردن دادن
upward compatible
اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
modes
روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
mode
روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
consummated
انجام دادن عروسی کردن
administered
انجام دادن اعدام کردن
administers
انجام دادن اعدام کردن
administering
انجام دادن اعدام کردن
do
انجام دادن کفایت کردن
consummating
انجام دادن عروسی کردن
consummates
انجام دادن عروسی کردن
to go to
رسیدگی کردن انجام دادن
consummate
انجام دادن عروسی کردن
completed
کامل کردن انجام دادن
complete
کامل کردن انجام دادن
completing
کامل کردن انجام دادن
completes
کامل کردن انجام دادن
continues
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continue
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
huddle
ناقص انجام دادن ازدحام کردن
To clinch (close)the deal.
معامله راتمام کردن ( انجام دادن )
implemented
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implement
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implementing
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
huddles
ناقص انجام دادن ازدحام کردن
huddled
ناقص انجام دادن ازدحام کردن
calebrate
باتشریفات انجام دادن مشهور کردن
huddling
ناقص انجام دادن ازدحام کردن
implements
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
to turn off
خاموش کردن انجام دادن بیرون اوردن
outwork
قسمتی از کار شرکت که توسط افرادخارجی انجام میگیرد
actions
انجام کاری
action
انجام کاری
mutualize
بطور مشترک امری را انجام دادن همزیستی کردن
capable
توانایی انجام کاری
mind to do a thing
اماده انجام کاری
sleeps
پیش از انجام کاری
authority
توانایی انجام کاری
sleep
پیش از انجام کاری
achieves
موفقیت در انجام کاری
achieve
موفقیت در انجام کاری
mode of execution
روش انجام کاری
about to do something
<idiom>
درحال انجام کاری
achieved
موفقیت در انجام کاری
achieving
موفقیت در انجام کاری
to stop
[doing something]
ایستادن
[از انجام کاری]
sleeping
پیش از انجام کاری
To do something prefunctorily.
برای رفع تکلیف ( از سر باز کردن ) کاری راانجام دادن
consortiums
ائتلاف چند شرکت باهم برای انجام امور انتفاعی کنسرسیوم
consortia
ائتلاف چند شرکت باهم برای انجام امور انتفاعی کنسرسیوم
consortium
ائتلاف چند شرکت باهم برای انجام امور انتفاعی کنسرسیوم
emulates
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
committing
وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
commit
وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
emulated
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulate
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulating
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
commits
وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
committed
وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
houses
1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
housed
1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
house
1-روش هجی کردن و ساختار کلمه که توسط شرکت نشر در همه کتابهایش به کار می رود. 2-طرح محصولات شرکت برای معرفی کردن محصولات رقیب به آنها
chicken out
<idiom>
از ترس کاری را انجام ندادن
feel up to (do something)
<idiom>
توانایی انجام کاری رانداشتن
to aim to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to mean to do something
منظور انجام کاری را داشتن
load
کاری که باید انجام شود
fall over oneself
<idiom>
کاملا مشتاق انجام کاری
to be about to do something
در صدد انجام کاری بودن
We don't do things by halves.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by half-measures.
کاری را ناقص انجام ندادن
to be about to do something
قصد انجام کاری را داشتن
loads
کاری که باید انجام شود
dead set against something
<idiom>
کاملا مصمم در انجام کاری
backlogs
کاری که باید انجام شود
backlog
کاری که باید انجام شود
We don't do half-ass job
[American E]
[derogatory]
کاری را ناقص انجام ندادن
authorisations
اجازه یا توانایی انجام کاری
authorization
اجازه یا توانایی انجام کاری
potential
<adj.>
[توانایی برای انجام کاری]
to intend to do something
قصد انجام کاری را داشتن
undertake
توافق برای انجام کاری
make one's bed and lie in it
<idiom>
مسئول انجام کاری بودن
undertaken
توافق برای انجام کاری
spadework
کاری که با بیل انجام میدهند
undertakes
توافق برای انجام کاری
planning
سازماندهی نحوه انجام کاری
wit's end
<idiom>
ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
to be looking to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to propose to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to intend to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to propose to do something
در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something
در صدد انجام کاری بودن
to intend to do something
در صدد انجام کاری بودن
to propose to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
having
باعث انجام کاری شدن
have
باعث انجام کاری شدن
to be looking to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
capability
قادر به انجام کاری بودن
We don't do things halfway.
کاری را ناقص انجام ندادن
cinch
کاری که با سهولت انجام شود
take one's time
<idiom>
انجام کاری بدون عجله
chips
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
sit tight
<idiom>
صبور برای انجام کاری
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com