English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (14 milliseconds)
English Persian
to be an accessory to murder شریک در قتل بودن
Search result with all words
pace شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paced شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
paces شریک نوبتی بازیگر بودن بدون گرفتن امتیاز و تنها برای استراحت دادن به او
double up <idiom> اتاق خود را باکسی شریک بودن
to have an interest [in] سهم داشتن [شریک بودن] [در]
to be complicit in [with] something [در جرمی] شریک بودن [قانون ]
Other Matches
partnered شریک کردن شریک
partners شریک کردن شریک
partnering شریک کردن شریک
partner شریک کردن شریک
yokefellow شریک شریک زندگی
ostensible شریک فاهری در CL کسی را گویند که اسمش در ضمن اسم شرکتی اعلام شود و یا عملا" در اداره ان دخالت کند که در این حالت مشئوولیت او در برابر کسانی که به ایت اعتبار او را شریک پنداشته اند درست مانند شرکاواقعی است هر چند که درواقع سهمی نداشته باشد
he was a partner with me با من شریک یا انباز بود شریک من بود
partners شریک
conpanion شریک
accessory شریک
partner شریک
backers شریک
companies شریک
company شریک
pal شریک
pals شریک
complier شریک
counterpart شریک
counterparts شریک
partnered شریک
participant شریک
copratner شریک
participants شریک
sharer شریک
partnering شریک
copartner شریک
coparcener شریک
privy شریک
backer شریک
associated شریک
consorting شریک
participator شریک
pardner شریک
consort شریک
associate شریک
partaker شریک
accessorial شریک
coagent شریک
consorted شریک
joint شریک
compatriot شریک
consorts شریک
associating شریک
compatriots شریک
associates شریک
devil's advocates شریک شیطان
devil's advocate شریک شیطان
partners شریک شدن
corespondent شریک جرم
general partner شریک ضامن
fellow heir شریک ارث
he partook of fare در خوراک ما شریک شد
fellow or foint heir شریک الارث
conspirators شریک فتنه
conspirator شریک فتنه
fllowheir شریک ارث
aider and abettor شریک در جرم
cosignatory شریک در امضا
partner شریک شدن
associates شریک کردن
chip in <idiom> شریک شدن
coheir شریک ارث
associating شریک کردن
abetter شریک جرم
associated شریک کردن
participates شریک شدن
partnering شریک شدن
participate شریک شدن
participated شریک شدن
associate شریک کردن
partnered شریک شدن
duumvir شریک مقام
coheir شریک در ارث
p in the second degree شریک جرم
particeps criminis شریک جرم
parcener شریک مشاع
party طرف شریک
joint heir شریک ارث
participants شریک در جرم
half شریک ناقص
participant شریک در جرم
joint owner شریک ملک
joint hands شریک شدن
ostensible شریک اسمی
nominal partner شریک اسمی
jack on both sides شریک دزدورفیق قافله
enter into partnership with someone با کسی شریک شدن
sleeping partner شریک سرمایه رسان
sleeping partners شریک سرمایه رسان
accomplices شریک یامعاون جرم
accomplice شریک یا معاون جرم
associate شریک کردن همدست
coauthor شریک در تالیف ونگارش
cobelligerent شریک درتجاوز یا خصومت
part owners افراد شریک المال
associated شریک کردن همدست
associates شریک کردن همدست
associating شریک کردن همدست
silent partner شریک سرمایه رسان
partake شرکت کردن شریک شدن در
pools شریک شدن باهم اتحادکردن
pooled شریک شدن باهم اتحادکردن
partaken شرکت کردن شریک شدن در
partaken شریک شدن بهره داشتن
partakes شریک شدن بهره داشتن
partake شریک شدن بهره داشتن
partook شریک شدن سهم گرفتن
partakes شرکت کردن شریک شدن در
partaking شریک شدن بهره داشتن
A partner of the robber and a companion of the ca. <proverb> شریک دزد و رفیق قافله .
life long شریک عمر مادام العمری
to become an accessory to a crime در جرمی شریک شدن [قانون ]
pool شریک شدن باهم اتحادکردن
directs مستقیم یابدون شریک سوم
directed مستقیم یابدون شریک سوم
direct مستقیم یابدون شریک سوم
partaking شرکت کردن شریک شدن در
duumvir شریک رتبه حکومت دو نفری
Why did you give away your business patern ? چرا شریک خودت را لو دادی ؟
preemptor شریک دارای حق تقدم در خرید
to p with others in something درچیزی بادیگران شریک شدن
non-resident partner شریک غیر مقیم [اقتصاد]
lift بلند کردن شریک رقص اززمین
sole tenant مستاجر انحصاری مستاجری که شریک ندارد
lifting بلند کردن شریک رقص اززمین
double up در اطاق یاتختخواب یک نفره شریک شدن
lifted بلند کردن شریک رقص اززمین
lifts بلند کردن شریک رقص اززمین
to throw one's lot با بخت یا سهم دیگران شریک شدن
pacer شریک نوبتی بازیگروقتی که شرکت کننده کم باشد
cohabitant شریک زندگی یا عمل جنسی بغل خواب
corporative state حکومتی که صاحبان کلیه مشاغل در ان شریک باشند
king's evidence گواهی واعتراف شریک گناه برضدهمدستان خودرادرامریکا.....گویند
A man who pays promplty shares in others . <proverb> آدم خوش یساب شریک مال مردم است .
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
forwarding merchant حق الزحمهای دریافت می دارد بدون انکه دروسیله حمل یا پرداخت کرایه شریک باشد
lurk در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
to be hard put to it درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
fit شایسته بودن برای مناسب بودن
lurks در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
reasonableness موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
lurked در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
to be in a habit دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
fittest شایسته بودن برای مناسب بودن
lurking در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
fits شایسته بودن برای مناسب بودن
belong مال کسی بودن وابسته بودن
belonged مال کسی بودن وابسته بودن
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
belongs مال کسی بودن وابسته بودن
to look out اماده بودن گوش بزنگ بودن
look out منتظر بودن گوش به زنگ بودن
validity of the credit معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
want فاقد بودن محتاج بودن
owed مدیون بودن مرهون بودن
owes مدیون بودن مرهون بودن
ablest لایق بودن مناسب بودن
appertains مربوط بودن متعلق بودن
wanted فاقد بودن محتاج بودن
owe مدیون بودن مرهون بودن
disagrees مخالف بودن ناسازگار بودن
abuts مماس بودن مجاور بودن
abutted مماس بودن مجاور بودن
to stand for نامزد بودن هواخواه بودن
agrees متفق بودن همرای بودن
agreeing متفق بودن همرای بودن
agree متفق بودن همرای بودن
disagreeing مخالف بودن ناسازگار بودن
abler لایق بودن مناسب بودن
discord ناجور بودن ناسازگار بودن
pertained مربوط بودن متعلق بودن
to be due مقرر بودن [موعد بودن]
pertain مربوط بودن متعلق بودن
stravaig سرگردان بودن بی هدف بودن
consisted شامل بودن عبارت بودن از
consisting شامل بودن عبارت بودن از
stravage سرگردان بودن بی هدف بودن
consists شامل بودن عبارت بودن از
pertains مربوط بودن متعلق بودن
includes شامل بودن متضمن بودن
appertaining مربوط بودن متعلق بودن
consist شامل بودن عبارت بودن از
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com