Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English
Persian
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
Other Matches
brattle
شلوغ کردن
raise a cain
شلوغ کردن
raise a devil
شلوغ کردن
bustles
شلوغ کردن
raise a hell
شلوغ کردن
make a noise
شلوغ کردن
jam
شلوغ کردن
jammed
شلوغ کردن
bustled
شلوغ کردن
bustle
شلوغ کردن
jams
شلوغ کردن
overset
شلوغ کردن واژگونی
overcrowd
بسیار شلوغ کردن
mess
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
messes
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
dropping
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
jumbling
شلوغی
bustled
شلوغی
blatancy
شلوغی
bustles
شلوغی
noisiness
شلوغی
jumble
شلوغی
jumbled
شلوغی
babel
شلوغی
bustle
شلوغی
jumbles
شلوغی
cock-up
شلوغی
cock-ups
شلوغی
to-do
شلوغی
to do
شلوغی
crowds
شلوغی اجتماع
rush-hour
ساعت شلوغی
crowd
شلوغی اجتماع
She is a vociferous and an impetuous woman.
آدم شلوغی است
chaos
بی نظمی کامل شلوغی
rush-hour traffic
ساعت شلوغی ترافیک
During the rush hours.
درساعات شلوغی
[پر رفت وآمد پر ترافیک]
Is there a road with little traffic?
آیا جاده ای با شلوغی کمتر هست؟
disorderly
شلوغ
unquiet
شلوغ
hubble bubble
شلوغ
bustling
شلوغ
pall mall
شلوغ
noisy
شلوغ
hullabaloo
شلوغ
fraise
شلوغ
noises
شلوغ
hullabaloos
شلوغ
noisiest
شلوغ
cramped
شلوغ
noisier
شلوغ
olio
شلوغ
noise
شلوغ
get up the nerve
<idiom>
خیلی شلوغ
other fish to fry
<idiom>
شلوغ بودن سر
kerfuffle
شلوغ پلوغی
kerfuffles
شلوغ پلوغی
tumult
غوغا شلوغ
mOlTe
پرازجمعیت شلوغ
pell mell
شلوغ پلوغ
messy
کثیف شلوغ
rookeries
جای شلوغ
chockablock
شلوغ کیپ
messy
شلوغ کار
rookery
جای شلوغ
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
entranced
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
busies
دست بکار شلوغ
busying
دست بکار شلوغ
busied
دست بکار شلوغ
busy
دست بکار شلوغ
busiest
دست بکار شلوغ
busier
دست بکار شلوغ
In busy (crowded) streets of Tehran .
درخیابانهای شلوغ تهران
beehives
جای شلوغ و پرفعالیت
bursting
مملو از آدم - شلوغ
blatantly
شلوغ کننده خودنما
tumultuous
شلوغ بهم ریخته
agoraphobia
ترس از مکانهای شلوغ
beehive
جای شلوغ و پرفعالیت
blatant
شلوغ کننده خودنما
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
interweave
نقش شلوغ و درهم بافته
anomal design
طرح شلوغ و بدون تقارن
rush-hour traffic
وقت شلوغ رفت و آمد
loudmouth
<idiom>
شلوغ ،شخص پزبده واحمق
(All) hell broke loose.
<idiom>
خیلی پر سر وصدا و شلوغ بود.
The doctor is a busy man .
دکتر سرش شلوغ است
It's sheer pandemonium.
<idiom>
خیلی پر سر وصدا و شلوغ است.
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
I am inundated with work . I am up to my eyes . I am overly occupied these days.
اینروزها سرم خیلی شلوغ است
I'm up to my ears with work.
خیلی سرم با کارهایم شلوغ است.
launched
انداختن پرت کردن
toss
پرت کردن انداختن
hurtles
پرت کردن انداختن
hurtled
پرت کردن انداختن
hurtle
پرت کردن انداختن
to put by
دور انداختن رد کردن
tossed
پرت کردن انداختن
tosses
پرت کردن انداختن
tossing
پرت کردن انداختن
hurtling
پرت کردن انداختن
putting
تعویض کردن انداختن
launches
انداختن پرت کردن
puts
تعویض کردن انداختن
put
تعویض کردن انداختن
lay aside
پس انداز کردن انداختن
to set off
انداختن برابر کردن
launch
انداختن پرت کردن
slots
انداختن چفت کردن
launching
انداختن پرت کردن
slotting
انداختن چفت کردن
spits
سوراخ کردن تف انداختن
spit
سوراخ کردن تف انداختن
slot
انداختن چفت کردن
to let fly
انداختن تیرخالی کردن
agoraphobic
شخصی که مبتلا به بیماری ترس از جاهای شلوغ است
horrifying
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified
بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
kid
دست انداختن مسخره کردن
throwin
در دنده انداختن تزریق کردن
operated
اداره کردن راه انداختن
operate
اداره کردن راه انداختن
defaced
ازشکل انداختن محو کردن
groove
خط انداختن شیار دار کردن
engages
مجذوب کردن درهم انداختن
retarding
عقب انداختن اهسته کردن
involves
گیر انداختن وارد کردن
defacing
ازشکل انداختن محو کردن
engage
مجذوب کردن درهم انداختن
paralyze
از کار انداختن بیحس کردن
postponing
بتعویق انداختن موکول کردن
to play the fool with any one
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
deface
ازشکل انداختن محو کردن
involve
گیر انداختن وارد کردن
desolate
از ابادی انداختن مخروبه کردن
kidding
دست انداختن مسخره کردن
retard
عقب انداختن اهسته کردن
turn on
بجریان انداختن روشن کردن
retards
عقب انداختن اهسته کردن
postpones
بتعویق انداختن موکول کردن
back
پشتی کردن پشت انداختن
operates
اداره کردن راه انداختن
involving
گیر انداختن وارد کردن
hollering
فریاد کردن سروصداراه انداختن
postponed
بتعویق انداختن موکول کردن
holler
فریاد کردن سروصداراه انداختن
backs
پشتی کردن پشت انداختن
defaces
ازشکل انداختن محو کردن
prorogate
تعطیل کردن بتعویق انداختن
hollered
فریاد کردن سروصداراه انداختن
embrangle
گیر انداختن گرفتار کردن
hollers
فریاد کردن سروصداراه انداختن
grooves
خط انداختن شیار دار کردن
postpone
بتعویق انداختن موکول کردن
put over
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
prorogue
تعطیل کردن بتعویق انداختن
kidded
دست انداختن مسخره کردن
drop in
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
steer roping
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
mimicked
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
tumult
اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
runs
به کار انداختن روشن کردن موتور
To tease someone. To pull someonelet.
کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
nails
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
tease
اذیت کردن کسی را دست انداختن
to put on airs
باد در خود انداختن خودنمایی کردن
mimicking
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
mimics
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
teased
اذیت کردن کسی را دست انداختن
set up
<idiom>
راه انداختن ،برپا کردن چیزی
teases
اذیت کردن کسی را دست انداختن
mimic
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
teaze
اذیت کردن کسی را دست انداختن
to reject something with a shrug
[of the shoulders]
با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
catapulting
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapults
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
to play off
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
catapult
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com