English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 209 (35 milliseconds)
English Persian
revolt شورش کردن طغیان
revolts شورش کردن طغیان
Search result with all words
revolt شورش یا طغیان کردن افهار تنفر کردن
revolts شورش یا طغیان کردن افهار تنفر کردن
rebel شورش کردن طغیان کردن
rebelled شورش کردن طغیان کردن
rebelling شورش کردن طغیان کردن
rebels شورش کردن طغیان کردن
to fly off شورش کردن طغیان کردن منحرف شدن
Other Matches
revolts طغیان شورش
revolt طغیان شورش
overflow طغیان کردن
arise طغیان کردن
overflowed طغیان کردن
arises طغیان کردن
floods طغیان کردن
flood طغیان کردن
to flow over طغیان کردن
arising طغیان کردن
overflows طغیان کردن
flooded طغیان کردن
uprise طغیان کردن ببالارفتن
muitiny فتنه طغیان کردن
rioting شورش کردن
revolt شورش کردن
riot شورش کردن
revolts شورش کردن
riots شورش کردن
rioted شورش کردن
rise از خواب برخاستن طغیان کردن
rises از خواب برخاستن طغیان کردن
to rise up against someone [something] شورش کردن بر خلاف
to brew rebellion توط ئه شورش کردن
mutinies یاغیگری شورش کردن
mutiny یاغیگری شورش کردن
insurrectional شورش شورش کننده
revolutionized در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionize در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionizes در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionizing در کشور ایجاد شورش کردن
mutinies شورش کردن یاغی شدن
mutiny شورش کردن یاغی شدن
revolutionised در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionising در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionises در کشور ایجاد شورش کردن
flow لبریز شدن سلیس بودن طغیان کردن سیلان یافتن
flows لبریز شدن سلیس بودن طغیان کردن سیلان یافتن
flowed لبریز شدن سلیس بودن طغیان کردن سیلان یافتن
flood waters {pl} طغیان آب
outbursts طغیان
outburst طغیان
insurrections طغیان
floods طغیان
rebels طغیان گر
floodwaters {pl} طغیان آب
rebelling طغیان گر
insurrection طغیان
freshet [high water] طغیان آب
inundation طغیان اب
uprisings طغیان
flooding طغیان اب
flood طغیان
intumescence طغیان
overflows طغیان
overflowed طغیان
deluge طغیان آب
flooded طغیان
uprising طغیان
flowage طغیان
food tide طغیان اب
rebel طغیان گر
freshest طغیان اب
fresh- طغیان اب
fresh طغیان اب
high water طغیان اب
rebellions طغیان
outbreak طغیان
outbreaks طغیان
outflows طغیان
rebellion طغیان
insurgency طغیان
outflow طغیان
tornados طغیان
overflow طغیان
raged طغیان
tornadoes طغیان
insurgence طغیان
rebelled طغیان گر
rages طغیان
tornado طغیان
rage طغیان
torna do طغیان وفور
over flow طغیان ریزش
maximum flood طغیان بیشینه
spate طغیان رود
upriser طغیان کننده
resurgence طغیان مجدد
resurgent طغیان کننده
the rage of the wind طغیان باد
overflown طغیان سیل
mutations تحول طغیان
mutation تحول طغیان
raging طغیان کننده
inundant طغیان کننده
overflowing طغیان کننده
inundatory طغیان کننده
intumescent طغیان کننده
flood discharge بده طغیان
the tribes are all up طغیان کرده اند
cotidal دارای هم زمانی در طغیان اب
groundswell طغیان شدید دریا
maximum flood discharge بده بیشینه طغیان
flood stage تراز بحرانی طغیان
flood protection حفافت در مقابل طغیان
revolts شورش
rebellions شورش
uprisings شورش
insurrection شورش
insurrections شورش
uproar شورش
rebelled شورش
rages شورش
rioting شورش
rioted شورش
rage شورش
riot شورش
raged شورش
rebel شورش
rebellion شورش
riots شورش
revolution شورش
rebelling شورش
muitiny شورش
turbalence شورش
mutinies شورش
muting شورش
revolutions شورش
mutations شورش
mutiny شورش
insurgency شورش
rebels شورش
counter insurgency ضد شورش
revolt شورش
mutation شورش
uprising شورش
anti flood valve شیر اطمینان مانع طغیان
revolts یاغی گری حالت طغیان
revolt یاغی گری حالت طغیان
ground swell طغیان شدید و وسیع اب اقیانوس
revolutionary شورش طلب
insurgency قیام شورش
sedition شورش اغتشاش
ragingly شورش کنان
insurgents متمرد شورش گر
revolutionist شورش طلب
revolter شورش کننده
insurrectional مربوط به شورش
rebellions شورش تمرد
rebellion شورش تمرد
insurgent متمرد شورش گر
revolutionaries شورش طلب
insurgence قیام شورش
insurrections شورش فتنه
malcontent اماده شورش
malcontents اماده شورش
insurrection شورش فتنه
rebelion شورش مسلحانه
armed rebellion شورش مسلحانه
revolutions دوران شورش
revolution دوران شورش
the nile overflows its banks نیل طغیان کرده کرانه خودرافرامیگیرد
tidal river رودخانهای که اب دریادرنزدیکی دهانه ان طغیان میکند
muting شورش در روی ناو
insurrectionist شورش ویاغی گری
blast it مرده شورش را ببرد
plague on it مرده شورش ببرد
insurgency شورش یاغی گری
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself . از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
to incite somebody to rebellion کسی را به شورش برانگیختن
titanism عظیم الجثگی شورش گرایی
riot control کنترل شورش عملیات ضد اغتشاش
He was exciting a riot. مردم را به شورش تحریک می کرد
jacquerie شورش و قیام روستاییان طبقه روستایی
loyalist کسی که درهنگام شورش و انقلاب ازدولت طرفداری میکند
loyalists کسی که درهنگام شورش و انقلاب ازدولت طرفداری میکند
srcc commotions civil riotsand ,strikes اعتصاب شورش و اشوبهای داخلی
nihilism شورش و شدت عمل را توصیه کند مفهومی تقریبا" معادل نهیلیسم و انارشیسم از خودگذشتگی و تن به فنا دادن
She's agreed to fill in for me on Friday, but I'd be pushing my luck if I asked her to do it on Saturday, too. او [زن] موافقت کرد روز جمعه جاینشین من باشد اما من شورش را در می آوردم اگر از او [زن] درخواست بکنم که شنبه هم جاینشین من بشود.
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com