Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 209 (42 milliseconds)
English
Persian
rebel
شورش کردن طغیان کردن
rebelled
شورش کردن طغیان کردن
rebelling
شورش کردن طغیان کردن
rebels
شورش کردن طغیان کردن
Search result with all words
revolt
شورش یا طغیان کردن افهار تنفر کردن
revolt
شورش کردن طغیان
revolts
شورش یا طغیان کردن افهار تنفر کردن
revolts
شورش کردن طغیان
to fly off
شورش کردن طغیان کردن منحرف شدن
Other Matches
revolt
طغیان شورش
revolts
طغیان شورش
arise
طغیان کردن
overflow
طغیان کردن
to flow over
طغیان کردن
arises
طغیان کردن
arising
طغیان کردن
overflowed
طغیان کردن
overflows
طغیان کردن
floods
طغیان کردن
flood
طغیان کردن
flooded
طغیان کردن
uprise
طغیان کردن ببالارفتن
muitiny
فتنه طغیان کردن
riots
شورش کردن
revolts
شورش کردن
rioting
شورش کردن
riot
شورش کردن
rioted
شورش کردن
revolt
شورش کردن
rise
از خواب برخاستن طغیان کردن
rises
از خواب برخاستن طغیان کردن
mutiny
یاغیگری شورش کردن
to rise up against someone
[something]
شورش کردن بر خلاف
to brew rebellion
توط ئه شورش کردن
mutinies
یاغیگری شورش کردن
mutiny
شورش کردن یاغی شدن
revolutionizes
در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionize
در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionizing
در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionized
در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionising
در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionises
در کشور ایجاد شورش کردن
revolutionised
در کشور ایجاد شورش کردن
mutinies
شورش کردن یاغی شدن
flows
لبریز شدن سلیس بودن طغیان کردن سیلان یافتن
flow
لبریز شدن سلیس بودن طغیان کردن سیلان یافتن
flowed
لبریز شدن سلیس بودن طغیان کردن سیلان یافتن
insurrectional
شورش شورش کننده
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
overflowed
طغیان
outbreak
طغیان
outbreaks
طغیان
uprising
طغیان
deluge
طغیان آب
flood waters
{pl}
طغیان آب
floodwaters
{pl}
طغیان آب
freshet
[high water]
طغیان آب
rebellions
طغیان
inundation
طغیان اب
outflows
طغیان
outflow
طغیان
intumescence
طغیان
overflow
طغیان
flooding
طغیان اب
insurrections
طغیان
tornado
طغیان
fresh
طغیان اب
uprisings
طغیان
fresh-
طغیان اب
insurgency
طغیان
insurgence
طغیان
flooded
طغیان
flood
طغیان
tornadoes
طغیان
freshest
طغیان اب
high water
طغیان اب
floods
طغیان
insurrection
طغیان
overflows
طغیان
tornados
طغیان
rebel
طغیان گر
raged
طغیان
rage
طغیان
rebellion
طغیان
rebelled
طغیان گر
rebelling
طغیان گر
outburst
طغیان
flowage
طغیان
rages
طغیان
outbursts
طغیان
rebels
طغیان گر
food tide
طغیان اب
mutation
تحول طغیان
intumescent
طغیان کننده
upriser
طغیان کننده
flood discharge
بده طغیان
over flow
طغیان ریزش
spate
طغیان رود
overflown
طغیان سیل
resurgence
طغیان مجدد
resurgent
طغیان کننده
maximum flood
طغیان بیشینه
overflowing
طغیان کننده
the rage of the wind
طغیان باد
inundant
طغیان کننده
mutations
تحول طغیان
raging
طغیان کننده
torna do
طغیان وفور
inundatory
طغیان کننده
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
the tribes are all up
طغیان کرده اند
cotidal
دارای هم زمانی در طغیان اب
groundswell
طغیان شدید دریا
flood stage
تراز بحرانی طغیان
flood protection
حفافت در مقابل طغیان
maximum flood discharge
بده بیشینه طغیان
insurgency
شورش
rebels
شورش
rage
شورش
uprising
شورش
uprisings
شورش
uproar
شورش
insurrections
شورش
turbalence
شورش
riots
شورش
revolt
شورش
rebellion
شورش
rebel
شورش
rebellions
شورش
mutations
شورش
rioting
شورش
raged
شورش
rages
شورش
riot
شورش
rebelling
شورش
revolts
شورش
rioted
شورش
insurrection
شورش
mutation
شورش
mutinies
شورش
revolutions
شورش
revolution
شورش
counter insurgency
ضد شورش
muting
شورش
muitiny
شورش
rebelled
شورش
mutiny
شورش
revolt
یاغی گری حالت طغیان
anti flood valve
شیر اطمینان مانع طغیان
revolts
یاغی گری حالت طغیان
ground swell
طغیان شدید و وسیع اب اقیانوس
rebellions
شورش تمرد
insurgence
قیام شورش
revolutionist
شورش طلب
sedition
شورش اغتشاش
insurrection
شورش فتنه
insurgent
متمرد شورش گر
revolutionary
شورش طلب
insurgents
متمرد شورش گر
revolutions
دوران شورش
revolter
شورش کننده
insurrectional
مربوط به شورش
insurgency
قیام شورش
revolution
دوران شورش
armed rebellion
شورش مسلحانه
malcontent
اماده شورش
rebellion
شورش تمرد
malcontents
اماده شورش
revolutionaries
شورش طلب
ragingly
شورش کنان
insurrections
شورش فتنه
rebelion
شورش مسلحانه
tidal river
رودخانهای که اب دریادرنزدیکی دهانه ان طغیان میکند
the nile overflows its banks
نیل طغیان کرده کرانه خودرافرامیگیرد
muting
شورش در روی ناو
insurrectionist
شورش ویاغی گری
to incite somebody to rebellion
کسی را به شورش برانگیختن
insurgency
شورش یاغی گری
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself .
از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
blast it
مرده شورش را ببرد
plague on it
مرده شورش ببرد
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
He was exciting a riot.
مردم را به شورش تحریک می کرد
titanism
عظیم الجثگی شورش گرایی
riot control
کنترل شورش عملیات ضد اغتشاش
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
jacquerie
شورش و قیام روستاییان طبقه روستایی
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com