English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 287 (14 milliseconds)
English Persian
defeat by knock out شکست با ناک اوت
Search result with all words
reflection شکست نور
unbeatable شکست ناپذیر مغلوب نشدنی
dump شکست دادن حریف درمسابقه موتورسیکلت رانی یااتومبیل رانی یا قایق قایقرانی سرعت
fiasco شکست مفتضحانه
fiascos شکست مفتضحانه
deflection شکست
deflections شکست
flop شکست خوردن
flopped شکست خوردن
flopping شکست خوردن
flops شکست خوردن
fail شکست خوردن
fail عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
failed شکست خوردن
failed عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fails شکست خوردن
fails عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
refraction شکست
plumper شکست
concede قبول شکست
conceded قبول شکست
concedes قبول شکست
conceding قبول شکست
puncture سوراخ کردن شکست
punctured سوراخ کردن شکست
punctures سوراخ کردن شکست
puncturing سوراخ کردن شکست
letdown نومیدی شکست
letdowns نومیدی شکست
craven شکست خورده
hooligan مسابقه جبرانی در مسیرخاکی برای اتومبیلهایی که در مسابقه اصلی شکست خورده اند
hooligans مسابقه جبرانی در مسیرخاکی برای اتومبیلهایی که در مسابقه اصلی شکست خورده اند
loss شکست
bomb شکست فاحش
bombed شکست فاحش
bombed out شکست فاحش
bombs شکست فاحش
break شکست
breaks شکست
hole فاصله دو بازیگرفضای بین دو سوارکار که سوارکار سومی ازان بگذرد فاصله بین میله 1 بولینگ با2 یا 3 شکست دادن حریف باشروع بهتر
holed فاصله دو بازیگرفضای بین دو سوارکار که سوارکار سومی ازان بگذرد فاصله بین میله 1 بولینگ با2 یا 3 شکست دادن حریف باشروع بهتر
holes فاصله دو بازیگرفضای بین دو سوارکار که سوارکار سومی ازان بگذرد فاصله بین میله 1 بولینگ با2 یا 3 شکست دادن حریف باشروع بهتر
holing فاصله دو بازیگرفضای بین دو سوارکار که سوارکار سومی ازان بگذرد فاصله بین میله 1 بولینگ با2 یا 3 شکست دادن حریف باشروع بهتر
fracture شکست ترک
fractured شکست ترک
fractures شکست ترک
fracturing شکست ترک
defeat شکست دادن
defeat شکست
defeated شکست دادن
defeated شکست
defeating شکست دادن
defeating شکست
defeats شکست دادن
defeats شکست
reverse شکست وارونه کردن
reversed شکست وارونه کردن
reverses شکست وارونه کردن
reversing شکست وارونه کردن
failure شکست ورشکستگی
failure شکست
failure شکست خورده
failures شکست ورشکستگی
failures شکست
failures شکست خورده
vanquish پیروز شدن بر شکست دادن
vanquished پیروز شدن بر شکست دادن
vanquishes پیروز شدن بر شکست دادن
vanquishing پیروز شدن بر شکست دادن
skid راه شکست مسیر سقوط
skidded راه شکست مسیر سقوط
skidding راه شکست مسیر سقوط
skids راه شکست مسیر سقوط
skunk شکست دادن
skunks شکست دادن
invulnerable شکست ناپذیر رویین تن
fizzle کوشش مذبوحانه شکست
slip up شکست خوردن
slip-up شکست خوردن
slip-ups شکست خوردن
losing شکست خوردن
lurch امادگی شکست فاحش
lurched امادگی شکست فاحش
lurches امادگی شکست فاحش
lurching امادگی شکست فاحش
trounce شکست دادن
trounced شکست دادن
trounces شکست دادن
trouncing شکست دادن
upset شکست غیرمنتظره
upsets شکست غیرمنتظره
upsetting شکست غیرمنتظره
crush شکست دادن پیروزشدن بر
crushed شکست دادن پیروزشدن بر
crushes شکست دادن پیروزشدن بر
checkmate شکست دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
underdog سگ شکست خورده
Other Matches
parallax پارالاکس ضریب شکست نور جابجایی تصویر در اثر شکست نور
atmospheric refraction شکست نور دراثر برخورد به طبقات جوی شکست جوی نور
defeature شکست
defeasance شکست
set back شکست
three successive defeats سه شکست پی در پی
flopper شکست
prosternation شکست
unsuccess شکست
unsuccessfully شکست
flunks شکست
gaps شکست
flunked شکست
gap شکست
flunking شکست
miscarriages شکست
miscarriage شکست
fall شکست
breakages شکست
breakage شکست
flunk شکست
unsuccessful شکست
incomplete breakdown شکست جزئی
smites شکست دادن
smiting شکست دادن
he broke his neck necessity گردنش شکست
incomplete breakdown شکست ناقص
failure by rupture شکست برشی
impluse breakdown شکست ضربهای
lose شکست خوردن
he received a broken hand دستش شکست
loses شکست خوردن
fracturable قابل شکست
electric break down شکست الکتریکی
birefringence شکست مضاعف
invincible شکست ناپذیر
atmospheric refraction شکست جوی
fault شکست زمین
faulted شکست زمین
faults شکست زمین
angle of refraction زاویه شکست
defeatism شکست گرایی
break down voltage ولتاژ شکست
break proof ازمایش شکست
breaking capacity فرفیت شکست
double refraction شکست دوبل
double refraction شکست مضاعف
turkey شکست خورده
dielectric strength استحکام شکست
turkeys شکست خورده
business failure شکست تجاری
breaking down roll نورد شکست
breaking down pass کالیبر شکست
defeatism اعتراف به شکست
index of refraction ضریب شکست
cry uncle <idiom> پذیرش شکست
come a cropper <idiom> شکست خوردن
blow one's own horn <idiom> شکست درچیزی
sure-fire شکست ناپذیر
breaking point نقطهی شکست
zener breakdown شکست زنری
yield point نقطه شکست
wash out شکست مردود
vincible شکست خوردنی
vanquishable شکست پذیر
fall flat <idiom> شکست خوردن
fall through <idiom> شکست خوردن
failure of negotiations شکست مذاکرات
get the better of (someone) <idiom> شکست دادن
unstart شکست ناپایدار
to lay prostrate شکست دادن
to sustain a defeat شکست خوردن
refractive index ضریب شکست
refraction of light شکست نور
point of fracture نقطه شکست
outgeneral شکست دادن
lose out شکست خوردن
line breake relay رله شکست خط
knock out شکست دادن
invincibility شکست ناپذیری
insuperability شکست ناپذیری
refractive power قدرت شکست
to suffer a reverse شکست خوردن
to have the worse شکست خوردن
to put to the worse شکست دادن
to f.down شکست دادن
to be defected شکست خوردن
the ship was wrecked کشتی شکست
terrestrial refraction شکست زمینی
stickit شکست خورده
set down شکست دادن
refractometer شکست سنج
inexpugnable شکست نا پذیر
smite شکست دادن
flunked شکست خوردن
flunking شکست خوردن
flunks شکست خوردن
underdogs سگ شکست خورده
flunk شکست خوردن
line breake relay رله شکست سیم
vote down <idiom> شکست در رای گیری
outroll شکست دادن حریف
invulnerably بطور شکست ناپذیر
intermediate frequency breakdown شکست فرکانس میانی
invincibly بطور شکست ناپذیر
insuperably بطور شکست ناپذیر
zener breakdown voltage ولتاژ شکست زنری
parallax زاویه شکست نور
shut down شکست دادن حریف
snow under شکست فاحش خوردن
refractive index ضریب شکست نور
He broken an Olympic record. رکورد المپیک را شکست
refractional وابسته به شکست نور
cold shortness قابلیت شکست سرد
break down شکست فروریختگی پنچری
lost شکست خورده گمراه
absolute refractive index ضریب شکست مطلق
outclass شکست فاحش حریف
outclassed شکست فاحش حریف
outclasses شکست فاحش حریف
outclassing شکست فاحش حریف
absolute index of refraction ضریب مطلق شکست
routs کاملا شکست دادن
rout کاملا شکست دادن
impluse breakdown voltage فشار شکست ضربهای
routed کاملا شکست دادن
he broke his rib or something دنده منده اش شکست
insulation breakdown test ازمایش شکست عایق
to eat somebody alive کسی را کاملا شکست دادن
whop بطور قاطع شکست دادن
worst- شکست دادن وخیم شدن
smash شکست دادن درهم شکستن
smashes شکست دادن درهم شکستن
bite the dust <idiom> از پا درآوردن -کشتن ،شکست دادن
poetic justice کامیابی خوبان و شکست بدان
flunking چیدن موجب شکست شدن
The news bowled her over . این خبر کمرش را شکست
to cause the downfall of somebody [something] کسی [چیزی] را شکست دادن
to bring down somebody [something] کسی [چیزی] را شکست دادن
He broke his leg. ساق پای او [مرد] شکست.
floor بزمین زدن شکست دادن
flunked چیدن موجب شکست شدن
floored بزمین زدن شکست دادن
floors بزمین زدن شکست دادن
flunks چیدن موجب شکست شدن
worst شکست دادن وخیم شدن
flunk چیدن موجب شکست شدن
to have ones gruel شکست خوردن کشته شدن
electron beam deflection system سیستم شکست پرتو الکترونی
shellac شکست مفتضحانه خوردن یا دادن
drub چوب زدن شکست دادن
shellacking شکست ننگ اور ومفتضحانه
shellack شکست مفتضحانه خوردن یا دادن
unconquerable شکست ناپذیر مغلوب نشده
tp put to rout شکست دادن وپراکنده ساختن
unbeaten شکست نخورده مغلوب نشده
insuperable شکست ناپذیر مغلوب نشدنی
wipe out شکست دادن حریف با امتیاز زیاد
to show somebody up [in a competition] کسی را شکست دادن [در مسابقه ورزشی]
cousins حریفی که مرتبا" یا به اسانی شکست می خورد
high frequency gas discharge breakdown شکست تخلیه گازی فرکانس بالا
He refused to acknowledge defeat . قبول نمی کرد که شکست خورده
To what do you attributeThe failure of the army? شکست ارتش را به چه چیز نسبت میدهید ؟
hole shot شکست دادن حریف با شروع بهتر
hole job شکست دادن حریف با شروع بهتر
cousin حریفی که مرتبا" یا به اسانی شکست می خورد
larrup کتک جانانه زدن شکست فاحش دادن
The campaign was considered to have failed. مبارزه [انتخاباتی] شکست خورده بحساب آورده شد.
ultimate stress تنش یک تکه از ماده در لحظه گسستگی یا شکست
false parallax تغییر محل فاهری اشیاء به علت شکست نور
to fight to a finish تاپایان کارجنگیدن انقدرجنگیدن تایکطرف بکلی شکست بخورد
illumination by reflection روشن کردن منطقه از طریق انعکاس یا شکست نور
sorehead شخص کم فرفیت که در اثر باخت یا شکست عصبانی میشود
flash in the pan <idiom> ابتدا عالی وبعد خراب شدن ،شکست خوردن
structural failure نقص یا ضعف سازهای شکست در برابر نیرو یا بار
turn the tide <idiom> چیزی که بنظر شکست خورده بود به پیروزی رساندن
declares پذیرفتن شکست قبل از پایان مسابقه کشتی گیر دفاعی
declare پذیرفتن شکست قبل از پایان مسابقه کشتی گیر دفاعی
declaring پذیرفتن شکست قبل از پایان مسابقه کشتی گیر دفاعی
burble point زاویه حملهای که در ان شکست جریان هوا روی بال شروع میشود
Back to the drawing board <idiom> [زمانی که کاری با شکست روبرو میشود و دوباره باید از اول شروع کرد]
waisting کاهش موضعی قطر ناشی ازجریان برگشت ناپذیر حاصل از تنش در نقطه شکست
time and tide wait for no man <proverb> کوزه بودش آب می نامد به دست آب را چون یافت خود کوزه شکست
angular parallax تقرب زاویهای دید شکست زاویهای نور
market failure شکست بازار نارسائی بازار
ego loss programming تنظیم کارهای برنامه نویسی بطوریکه اعتبار موفقیت یاگناه شکست باید بجای یک برنامه نویس میان چندبرنامه نویس تقسیم گردد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com