Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 287 (15 milliseconds)
English
Persian
refractometer
شکست سنج
Search result with all words
reflection
شکست نور
unbeatable
شکست ناپذیر مغلوب نشدنی
dump
شکست دادن حریف درمسابقه موتورسیکلت رانی یااتومبیل رانی یا قایق قایقرانی سرعت
fiasco
شکست مفتضحانه
fiascos
شکست مفتضحانه
deflection
شکست
deflections
شکست
flop
شکست خوردن
flopped
شکست خوردن
flopping
شکست خوردن
flops
شکست خوردن
fail
شکست خوردن
fail
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
failed
شکست خوردن
failed
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fails
شکست خوردن
fails
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
refraction
شکست
plumper
شکست
concede
قبول شکست
conceded
قبول شکست
concedes
قبول شکست
conceding
قبول شکست
puncture
سوراخ کردن شکست
punctured
سوراخ کردن شکست
punctures
سوراخ کردن شکست
puncturing
سوراخ کردن شکست
letdown
نومیدی شکست
letdowns
نومیدی شکست
craven
شکست خورده
hooligan
مسابقه جبرانی در مسیرخاکی برای اتومبیلهایی که در مسابقه اصلی شکست خورده اند
hooligans
مسابقه جبرانی در مسیرخاکی برای اتومبیلهایی که در مسابقه اصلی شکست خورده اند
loss
شکست
bomb
شکست فاحش
bombed
شکست فاحش
bombed out
شکست فاحش
bombs
شکست فاحش
break
شکست
breaks
شکست
hole
فاصله دو بازیگرفضای بین دو سوارکار که سوارکار سومی ازان بگذرد فاصله بین میله 1 بولینگ با2 یا 3 شکست دادن حریف باشروع بهتر
holed
فاصله دو بازیگرفضای بین دو سوارکار که سوارکار سومی ازان بگذرد فاصله بین میله 1 بولینگ با2 یا 3 شکست دادن حریف باشروع بهتر
holes
فاصله دو بازیگرفضای بین دو سوارکار که سوارکار سومی ازان بگذرد فاصله بین میله 1 بولینگ با2 یا 3 شکست دادن حریف باشروع بهتر
holing
فاصله دو بازیگرفضای بین دو سوارکار که سوارکار سومی ازان بگذرد فاصله بین میله 1 بولینگ با2 یا 3 شکست دادن حریف باشروع بهتر
fracture
شکست ترک
fractured
شکست ترک
fractures
شکست ترک
fracturing
شکست ترک
defeat
شکست دادن
defeat
شکست
defeated
شکست دادن
defeated
شکست
defeating
شکست دادن
defeating
شکست
defeats
شکست دادن
defeats
شکست
reverse
شکست وارونه کردن
reversed
شکست وارونه کردن
reverses
شکست وارونه کردن
reversing
شکست وارونه کردن
failure
شکست ورشکستگی
failure
شکست
failure
شکست خورده
failures
شکست ورشکستگی
failures
شکست
failures
شکست خورده
vanquish
پیروز شدن بر شکست دادن
vanquished
پیروز شدن بر شکست دادن
vanquishes
پیروز شدن بر شکست دادن
vanquishing
پیروز شدن بر شکست دادن
skid
راه شکست مسیر سقوط
skidded
راه شکست مسیر سقوط
skidding
راه شکست مسیر سقوط
skids
راه شکست مسیر سقوط
skunk
شکست دادن
skunks
شکست دادن
invulnerable
شکست ناپذیر رویین تن
fizzle
کوشش مذبوحانه شکست
slip up
شکست خوردن
slip-up
شکست خوردن
slip-ups
شکست خوردن
losing
شکست خوردن
lurch
امادگی شکست فاحش
lurched
امادگی شکست فاحش
lurches
امادگی شکست فاحش
lurching
امادگی شکست فاحش
trounce
شکست دادن
trounced
شکست دادن
trounces
شکست دادن
trouncing
شکست دادن
upset
شکست غیرمنتظره
upsets
شکست غیرمنتظره
upsetting
شکست غیرمنتظره
crush
شکست دادن پیروزشدن بر
crushed
شکست دادن پیروزشدن بر
crushes
شکست دادن پیروزشدن بر
checkmate
شکست دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
underdog
سگ شکست خورده
Other Matches
parallax
پارالاکس ضریب شکست نور جابجایی تصویر در اثر شکست نور
atmospheric refraction
شکست نور دراثر برخورد به طبقات جوی شکست جوی نور
defeature
شکست
defeasance
شکست
set back
شکست
three successive defeats
سه شکست پی در پی
flopper
شکست
prosternation
شکست
unsuccess
شکست
unsuccessfully
شکست
flunks
شکست
gaps
شکست
flunked
شکست
gap
شکست
flunking
شکست
miscarriages
شکست
miscarriage
شکست
fall
شکست
breakages
شکست
breakage
شکست
flunk
شکست
unsuccessful
شکست
incomplete breakdown
شکست جزئی
smites
شکست دادن
smiting
شکست دادن
he broke his neck necessity
گردنش شکست
incomplete breakdown
شکست ناقص
failure by rupture
شکست برشی
impluse breakdown
شکست ضربهای
lose
شکست خوردن
he received a broken hand
دستش شکست
loses
شکست خوردن
fracturable
قابل شکست
electric break down
شکست الکتریکی
birefringence
شکست مضاعف
invincible
شکست ناپذیر
atmospheric refraction
شکست جوی
fault
شکست زمین
faulted
شکست زمین
faults
شکست زمین
angle of refraction
زاویه شکست
defeatism
شکست گرایی
break down voltage
ولتاژ شکست
break proof
ازمایش شکست
breaking capacity
فرفیت شکست
double refraction
شکست دوبل
double refraction
شکست مضاعف
turkey
شکست خورده
dielectric strength
استحکام شکست
turkeys
شکست خورده
business failure
شکست تجاری
breaking down roll
نورد شکست
breaking down pass
کالیبر شکست
defeatism
اعتراف به شکست
index of refraction
ضریب شکست
cry uncle
<idiom>
پذیرش شکست
come a cropper
<idiom>
شکست خوردن
blow one's own horn
<idiom>
شکست درچیزی
sure-fire
شکست ناپذیر
breaking point
نقطهی شکست
zener breakdown
شکست زنری
yield point
نقطه شکست
wash out
شکست مردود
vincible
شکست خوردنی
vanquishable
شکست پذیر
fall flat
<idiom>
شکست خوردن
fall through
<idiom>
شکست خوردن
failure of negotiations
شکست مذاکرات
get the better of (someone)
<idiom>
شکست دادن
unstart
شکست ناپایدار
to lay prostrate
شکست دادن
to sustain a defeat
شکست خوردن
refractive index
ضریب شکست
refraction of light
شکست نور
point of fracture
نقطه شکست
outgeneral
شکست دادن
lose out
شکست خوردن
line breake relay
رله شکست خط
knock out
شکست دادن
invincibility
شکست ناپذیری
insuperability
شکست ناپذیری
refractive power
قدرت شکست
to suffer a reverse
شکست خوردن
to have the worse
شکست خوردن
to put to the worse
شکست دادن
to f.down
شکست دادن
to be defected
شکست خوردن
the ship was wrecked
کشتی شکست
terrestrial refraction
شکست زمینی
stickit
شکست خورده
set down
شکست دادن
inexpugnable
شکست نا پذیر
smite
شکست دادن
flunked
شکست خوردن
flunking
شکست خوردن
flunks
شکست خوردن
underdogs
سگ شکست خورده
flunk
شکست خوردن
line breake relay
رله شکست سیم
vote down
<idiom>
شکست در رای گیری
outroll
شکست دادن حریف
invulnerably
بطور شکست ناپذیر
intermediate frequency breakdown
شکست فرکانس میانی
invincibly
بطور شکست ناپذیر
insuperably
بطور شکست ناپذیر
zener breakdown voltage
ولتاژ شکست زنری
parallax
زاویه شکست نور
shut down
شکست دادن حریف
snow under
شکست فاحش خوردن
refractive index
ضریب شکست نور
He broken an Olympic record.
رکورد المپیک را شکست
refractional
وابسته به شکست نور
defeat by knock out
شکست با ناک اوت
cold shortness
قابلیت شکست سرد
break down
شکست فروریختگی پنچری
lost
شکست خورده گمراه
absolute refractive index
ضریب شکست مطلق
outclass
شکست فاحش حریف
outclassed
شکست فاحش حریف
outclasses
شکست فاحش حریف
outclassing
شکست فاحش حریف
absolute index of refraction
ضریب مطلق شکست
routs
کاملا شکست دادن
rout
کاملا شکست دادن
impluse breakdown voltage
فشار شکست ضربهای
routed
کاملا شکست دادن
he broke his rib or something
دنده منده اش شکست
insulation breakdown test
ازمایش شکست عایق
to eat somebody alive
کسی را کاملا شکست دادن
whop
بطور قاطع شکست دادن
worst-
شکست دادن وخیم شدن
smash
شکست دادن درهم شکستن
smashes
شکست دادن درهم شکستن
bite the dust
<idiom>
از پا درآوردن -کشتن ،شکست دادن
poetic justice
کامیابی خوبان و شکست بدان
flunking
چیدن موجب شکست شدن
The news bowled her over .
این خبر کمرش را شکست
to cause the downfall of somebody
[something]
کسی
[چیزی]
را شکست دادن
to bring down somebody
[something]
کسی
[چیزی]
را شکست دادن
He broke his leg.
ساق پای او
[مرد]
شکست.
floor
بزمین زدن شکست دادن
flunked
چیدن موجب شکست شدن
floored
بزمین زدن شکست دادن
floors
بزمین زدن شکست دادن
flunks
چیدن موجب شکست شدن
worst
شکست دادن وخیم شدن
flunk
چیدن موجب شکست شدن
to have ones gruel
شکست خوردن کشته شدن
electron beam deflection system
سیستم شکست پرتو الکترونی
shellac
شکست مفتضحانه خوردن یا دادن
drub
چوب زدن شکست دادن
shellacking
شکست ننگ اور ومفتضحانه
shellack
شکست مفتضحانه خوردن یا دادن
unconquerable
شکست ناپذیر مغلوب نشده
tp put to rout
شکست دادن وپراکنده ساختن
unbeaten
شکست نخورده مغلوب نشده
insuperable
شکست ناپذیر مغلوب نشدنی
wipe out
شکست دادن حریف با امتیاز زیاد
to show somebody up
[in a competition]
کسی را شکست دادن
[در مسابقه ورزشی]
cousins
حریفی که مرتبا" یا به اسانی شکست می خورد
high frequency gas discharge breakdown
شکست تخلیه گازی فرکانس بالا
He refused to acknowledge defeat .
قبول نمی کرد که شکست خورده
To what do you attributeThe failure of the army?
شکست ارتش را به چه چیز نسبت میدهید ؟
hole shot
شکست دادن حریف با شروع بهتر
hole job
شکست دادن حریف با شروع بهتر
cousin
حریفی که مرتبا" یا به اسانی شکست می خورد
larrup
کتک جانانه زدن شکست فاحش دادن
The campaign was considered to have failed.
مبارزه
[انتخاباتی]
شکست خورده بحساب آورده شد.
ultimate stress
تنش یک تکه از ماده در لحظه گسستگی یا شکست
false parallax
تغییر محل فاهری اشیاء به علت شکست نور
to fight to a finish
تاپایان کارجنگیدن انقدرجنگیدن تایکطرف بکلی شکست بخورد
illumination by reflection
روشن کردن منطقه از طریق انعکاس یا شکست نور
sorehead
شخص کم فرفیت که در اثر باخت یا شکست عصبانی میشود
flash in the pan
<idiom>
ابتدا عالی وبعد خراب شدن ،شکست خوردن
structural failure
نقص یا ضعف سازهای شکست در برابر نیرو یا بار
turn the tide
<idiom>
چیزی که بنظر شکست خورده بود به پیروزی رساندن
declares
پذیرفتن شکست قبل از پایان مسابقه کشتی گیر دفاعی
declare
پذیرفتن شکست قبل از پایان مسابقه کشتی گیر دفاعی
declaring
پذیرفتن شکست قبل از پایان مسابقه کشتی گیر دفاعی
burble point
زاویه حملهای که در ان شکست جریان هوا روی بال شروع میشود
Back to the drawing board
<idiom>
[زمانی که کاری با شکست روبرو میشود و دوباره باید از اول شروع کرد]
waisting
کاهش موضعی قطر ناشی ازجریان برگشت ناپذیر حاصل از تنش در نقطه شکست
time and tide wait for no man
<proverb>
کوزه بودش آب می نامد به دست آب را چون یافت خود کوزه شکست
angular parallax
تقرب زاویهای دید شکست زاویهای نور
market failure
شکست بازار نارسائی بازار
ego loss programming
تنظیم کارهای برنامه نویسی بطوریکه اعتبار موفقیت یاگناه شکست باید بجای یک برنامه نویس میان چندبرنامه نویس تقسیم گردد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com