English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (4 milliseconds)
English Persian
failure شکست ورشکستگی
failures شکست ورشکستگی
Other Matches
parallax پارالاکس ضریب شکست نور جابجایی تصویر در اثر شکست نور
bankruptcies ورشکستگی
failures ورشکستگی
ruin ورشکستگی
ruining ورشکستگی
ruins ورشکستگی
insolvency ورشکستگی
bankruptcy ورشکستگی
failure ورشکستگی
clupable bankruptcy ورشکستگی به تقصیر
bank failures ورشکستگی بانک
fraudulent bankruptcy ورشکستگی به تقلب
order of bankruptcy حکم ورشکستگی
bankruptcy trustee تولیت ورشکستگی
fradulent bankruptey ورشکستگی به تقلب
culpable bankruptcy ورشکستگی به تقصیر
crashingly ورشکستگی ناگهانی
crash ورشکستگی ناگهانی
crashing ورشکستگی ناگهانی
declaration of bankruptcy اعلان ورشکستگی
crashes ورشکستگی ناگهانی
crashed ورشکستگی ناگهانی
fradulent bankruptcy ورشکستگی به تقلب
bank failure ورشکستگی بانکی
to avoid bankruptcy مانع ورشکستگی شدن
to avert bankruptcy مانع ورشکستگی شدن
to file for bankruptcy اعلان ورشکستگی کردن
adjudication احقاق حق حکم ورشکستگی
to avert bankruptcy از ورشکستگی جلوگیری کردن
to avoid bankruptcy از ورشکستگی جلوگیری کردن
recessions کسادی یا ورشکستگی نسبی و ملایم
insolubleness عدم قابلیت حل شدن ورشکستگی
recession کسادی یا ورشکستگی نسبی و ملایم
atmospheric refraction شکست نور دراثر برخورد به طبقات جوی شکست جوی نور
stagnation thesis تز انحطاط و ورشکستگی رژیم سرمایه داری
bailout کمک مالی [برای جلوگیری از ورشکستگی] [اقتصاد]
hierarchy of claims اعلام تصفیه ورشکستگی دستور پرداخت مطالبات غرماء تاجر ورشکسته
keeping house در خانه ماندن تاجرورشکسته و عدم حضورش در محل کسب خود که قرینه ورشکستگی او محسوب میشود
set back شکست
prosternation شکست
break شکست
failures شکست
breakages شکست
breakage شکست
unsuccessful شکست
unsuccessfully شکست
miscarriage شکست
defeasance شکست
miscarriages شکست
defeature شکست
flunking شکست
flunked شکست
flunk شکست
flopper شکست
gap شکست
gaps شکست
fall شکست
flunks شکست
defeated شکست
defeating شکست
unsuccess شکست
loss شکست
defeat شکست
failure شکست
defeats شکست
refraction شکست
breaks شکست
three successive defeats سه شکست پی در پی
plumper شکست
deflection شکست
deflections شکست
fall through <idiom> شکست خوردن
defeatism شکست گرایی
birefringence شکست مضاعف
break down voltage ولتاژ شکست
break proof ازمایش شکست
breaking capacity فرفیت شکست
breaking down pass کالیبر شکست
breaking down roll نورد شکست
business failure شکست تجاری
fall flat <idiom> شکست خوردن
cry uncle <idiom> پذیرش شکست
invincible شکست ناپذیر
faulted شکست زمین
faults شکست زمین
defeatism اعتراف به شکست
failure of negotiations شکست مذاکرات
angle of refraction زاویه شکست
fault شکست زمین
atmospheric refraction شکست جوی
get the better of (someone) <idiom> شکست دادن
come a cropper <idiom> شکست خوردن
to be defected شکست خوردن
refractive index ضریب شکست
refraction of light شکست نور
point of fracture نقطه شکست
outgeneral شکست دادن
unstart شکست ناپایدار
lose out شکست خوردن
line breake relay رله شکست خط
knock out شکست دادن
refractive power قدرت شکست
refractometer شکست سنج
to f.down شکست دادن
to put to the worse شکست دادن
to have the worse شکست خوردن
the ship was wrecked کشتی شکست
to suffer a reverse شکست خوردن
terrestrial refraction شکست زمینی
stickit شکست خورده
to sustain a defeat شکست خوردن
set down شکست دادن
invincibility شکست ناپذیری
insuperability شکست ناپذیری
failure by rupture شکست برشی
electric break down شکست الکتریکی
yield point نقطه شکست
double refraction شکست دوبل
double refraction شکست مضاعف
zener breakdown شکست زنری
dielectric strength استحکام شکست
breaking point نقطهی شکست
sure-fire شکست ناپذیر
wash out شکست مردود
fracturable قابل شکست
vincible شکست خوردنی
to lay prostrate شکست دادن
inexpugnable شکست نا پذیر
index of refraction ضریب شکست
incomplete breakdown شکست جزئی
incomplete breakdown شکست ناقص
impluse breakdown شکست ضربهای
vanquishable شکست پذیر
he received a broken hand دستش شکست
he broke his neck necessity گردنش شکست
blow one's own horn <idiom> شکست درچیزی
slip up شکست خوردن
defeating شکست دادن
defeated شکست دادن
defeat شکست دادن
underdog سگ شکست خورده
underdogs سگ شکست خورده
fracturing شکست ترک
flunk شکست خوردن
fractured شکست ترک
fracture شکست ترک
flunked شکست خوردن
reflection شکست نور
flunking شکست خوردن
bombs شکست فاحش
defeats شکست دادن
slip-ups شکست خوردن
losing شکست خوردن
fractures شکست ترک
skunks شکست دادن
skunk شکست دادن
slip-up شکست خوردن
trounce شکست دادن
failures شکست خورده
trounced شکست دادن
failure شکست خورده
trounces شکست دادن
trouncing شکست دادن
upset شکست غیرمنتظره
upsets شکست غیرمنتظره
upsetting شکست غیرمنتظره
flunks شکست خوردن
bombed out شکست فاحش
concedes قبول شکست
fiascos شکست مفتضحانه
flop شکست خوردن
conceding قبول شکست
flopped شکست خوردن
flopping شکست خوردن
flops شکست خوردن
conceded قبول شکست
concede قبول شکست
fails شکست خوردن
failed شکست خوردن
loses شکست خوردن
fiasco شکست مفتضحانه
checkmate شکست دادن
bombed شکست فاحش
smite شکست دادن
smites شکست دادن
letdown نومیدی شکست
bomb شکست فاحش
fail شکست خوردن
smiting شکست دادن
turkeys شکست خورده
craven شکست خورده
letdowns نومیدی شکست
turkey شکست خورده
lose شکست خوردن
refractive index ضریب شکست نور
fizzle کوشش مذبوحانه شکست
snow under شکست فاحش خوردن
invulnerable شکست ناپذیر رویین تن
refractional وابسته به شکست نور
shut down شکست دادن حریف
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com