English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (39 milliseconds)
English Persian
bring home the importance of something to someone <idiom> شیرفهم کردن -کاملا فهماندن چیزی به کسی
Other Matches
to stop cold something چیزی را فوری کاملا متوقف کردن
to try something completely new <idiom> چیزی [روشی ] کاملا متفاوت امتحان کردن
to read through something چیزی را کاملا خواندن
to read over something چیزی را کاملا خواندن
far cry <idiom> چیزی کاملا متفاوت
swear by <idiom> کاملا از چیزی اطمینان داشتن
appressed کاملا نزدیک و مجاور چیزی
You can say that again. من کاملا با چیزی که گفتی موافقم. [اصطلاح]
perfect ساختن چیزی که کاملا درست است
perfects ساختن چیزی که کاملا درست است
perfected ساختن چیزی که کاملا درست است
perfecting ساختن چیزی که کاملا درست است
wear out <idiom> پوشیدن چیزی تا کاملا بیفایده شود
fiefdom هر چیزی که کاملا تحت اختیار شخص باشد
fiefdoms هر چیزی که کاملا تحت اختیار شخص باشد
expresses دلالت کردن بر فهماندن صریح
express دلالت کردن بر فهماندن صریح
expressed دلالت کردن بر فهماندن صریح
expressing دلالت کردن بر فهماندن صریح
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
to wipe the slate clean <idiom> شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
shake down جیب کسی را کاملا خالی کردن بیتوته کردن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to wreck کاملا خراب کردن
wear out کاملا خسته کردن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to blow somebody's mind <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
perfected کاملا رسیده تکمیل کردن
rub out <idiom> کاملا ویرا کردن ،کشتن
to bowl somebody over <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
to knock somebody's socks off <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
perfect کاملا رسیده تکمیل کردن
perfecting کاملا رسیده تکمیل کردن
perfects کاملا رسیده تکمیل کردن
get across فهماندن
to give to understand فهماندن
clearest فهماندن
clear فهماندن
shows فهماندن
get across to فهماندن
show فهماندن
purporst فهماندن
instils کم کم فهماندن
put across فهماندن
clears فهماندن
instill کم کم فهماندن
purport فهماندن
instills کم کم فهماندن
clearer فهماندن
purports فهماندن
instilling کم کم فهماندن
showed فهماندن
purporting فهماندن
instilled کم کم فهماندن
instil کم کم فهماندن
purported فهماندن
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
represented نمایاندن فهماندن
represent نمایاندن فهماندن
inspeak با سخن فهماندن
represents نمایاندن فهماندن
insinuated به اشاره فهماندن
gesticulates باژست فهماندن
gesticulating باژست فهماندن
gesticulated باژست فهماندن
insinuates به اشاره فهماندن
gesticulate باژست فهماندن
expessible قابل فهماندن
insinuate به اشاره فهماندن
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
insinuates بطور ضمنی فهماندن
insinuate بطور ضمنی فهماندن
inexpessive فاقد قوه فهماندن
insinuated بطور ضمنی فهماندن
to express one self مقاصد خودرا فهماندن
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
signifies حاکی بودن از باشاره فهماندن
to smack of something <idiom> ضمنا فهماندن [اصطلاح مجازی]
signifying حاکی بودن از باشاره فهماندن
signify حاکی بودن از باشاره فهماندن
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
shrugging بالا انداختن شانه مطلبی را فهماندن
to i. obedience intoa child فرمان برداری را کم کم به بچه ایی فهماندن
shrugged بالا انداختن شانه مطلبی را فهماندن
to draw a moral معنی یا نتیجه اخلاقی داستانی را فهماندن
shrug بالا انداختن شانه مطلبی را فهماندن
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavoring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
prejudge تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
prejudged تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudging تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
fraise نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
to pirate something چیزی را غیر قانونی چاپ کردن [دو نسخه ای کردن]
refers توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
referred توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refer توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
premeditate قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
to pull off something [contract, job etc.] چیزی را تهیه کردن [تامین کردن] [شغلی یا قراردادی]
set loose <idiom> رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
cession صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to throw light upon روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
valuate ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
egregiously کاملا
completely <adv.> کاملا
utterly کاملا
in full کاملا
in its entirety کاملا
smack کاملا
thoroughly کاملا"
smacks کاملا
smacked کاملا
entirely کاملا
replete کاملا پر
partitur کاملا
to its full extent <adv.> کاملا
brand new کاملا نو
altogether کاملا
comprehensive <adv.> کاملا
teetotally کاملا
all around کاملا
sopping کاملا
hand and foot کاملا
open and shut کاملا
de- کاملا
partitura کاملا
purely کاملا"
root and branch کاملا
soundest کاملا
to a turn کاملا
to perfection کاملا
quite کاملا
intoto کاملا
wholly کاملا
open-and-shut کاملا
to the quick کاملا
spanking کاملا
stone deaf کاملا کر
to the full کاملا
sounded کاملا
sound کاملا
absolutely dry کاملا
perfectly کاملا"
thru کاملا
jam-packed کاملا پر
sounds کاملا
richly کاملا"
by all means <adv.> کاملا
definitely <adv.> کاملا
well <adv.> کاملا
totally کاملا
fully کاملا
exactly کاملا
absolutely کاملا"
spankings کاملا
to a t کاملا
absolutely <adv.> کاملا
scot ant lot کاملا
whole hog کاملا
quite [completely, perfectly] <adv.> کاملا
denouncing علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
references توجه کردن یا کار کردن با چیزی
minds فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
beck باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
to beg for a thing چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com