Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (33 milliseconds)
English
Persian
stunt
شیرین کاری کردن
stunting
شیرین کاری کردن
stunts
شیرین کاری کردن
To perform a feat.
شیرین کاری کردن
Other Matches
figuration
شیرین کاری
tour de force
شیرین کاری
stunt
شاهکار شیرین کاری
stunts
شاهکار شیرین کاری
stunting
شاهکار شیرین کاری
jigs
جست و خیز سریع شیرین کاری
jig
جست و خیز سریع شیرین کاری
gagged
شیرین کاری قصه یا عمل خنده اور
gagging
شیرین کاری قصه یا عمل خنده اور
gags
شیرین کاری قصه یا عمل خنده اور
gag
شیرین کاری قصه یا عمل خنده اور
dressage
حرکات زیبا و شیرین کاری اسبهای تربیت شده
to soften water
شیرین کردن آب
edulcorate
شیرین کردن
sweetens
شیرین کردن
dulcify
شیرین کردن
sweetening
شیرین کردن
sweeten
شیرین کردن
sweetened
شیرین کردن
edulcoration
عمل شیرین کردن
softened
شیرین کردن فرونشاندن
to sweeten something
چیزی را شیرین کردن
soften
شیرین کردن فرونشاندن
softens
شیرین کردن فرونشاندن
sweetening
شیرین شدن ملایم کردن
sweetened
شیرین شدن ملایم کردن
sweeten
شیرین شدن ملایم کردن
sugar
شیرین کردن متبلور شدن
port
شراب شیرین بارگیری کردن
sugars
شیرین کردن متبلور شدن
sweetens
شیرین شدن ملایم کردن
To ingratiate oneself with someone.
نزد کسی خود شیرین کردن
candies
شیرین کردن نباتی کردن
candy
شیرین کردن نباتی کردن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
emolliate
کردن شیرین کردن
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy)
بازپخت
[سخت گردانی]
[دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن]
[فلز کاری]
torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes
راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
overpersuade
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
To do something slapdash.
کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
bumbles
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbled
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
whitewash
سفید کاری کردن ماست مالی کردن
pence for any thing
میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
stringing
خطوط خاتم کاری و منبت کاری
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
recondition
نو کاری کردن
reconditions
نو کاری کردن
habitual way of doing anything
کردن کاری
reconditioned
نو کاری کردن
stucco
گچ کاری کردن
engraved
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
prime
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
gardens
درخت کاری کردن باغبانی کردن
engrave
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
enforced
مجبور کردن وادار کردن به کاری
garden
درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforce
مجبور کردن وادار کردن به کاری
messes
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
gardened
درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforces
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcing
مجبور کردن وادار کردن به کاری
primes
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
primed
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
engraves
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
mess
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
the proper time to do a thing
برای کردن کاری
flourished
زینت کاری کردن
flourish
زینت کاری کردن
purfle
منبت کاری کردن
granulate
چکش کاری کردن
flourishes
زینت کاری کردن
to touch up
دست کاری کردن
rodeos
سوار کاری کردن
rodeo
سوار کاری کردن
mind to do a thing
متمایل کردن به کاری
enamel
مینا کاری کردن
to start out to do something
قصد کاری را کردن
spackle
بتونه کاری کردن
stick with
<idiom>
دنبال کردن کاری
manipulation
دست کاری کردن
keen set for doing anything
مشتاق کردن کاری
to brush over
دست کاری کردن
plasters
گچ کاری کردن اندود
shyster
دغل کاری کردن
hammer
چکش کاری کردن
contract
مقاطعه کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ).
از قصد کاری را کردن
splay
منبت کاری کردن
splayed
منبت کاری کردن
hammered
چکش کاری کردن
hammers
چکش کاری کردن
inlaying
خاتم کاری کردن
keen set for doing anything
ارزومند کردن کاری
blackjack
مجبوربانجام کاری کردن
inlay
خاتم کاری کردن
lubrication
روغن کاری کردن
calker
بتونه کاری کردن
plaster
گچ کاری کردن اندود
inlays
خاتم کاری کردن
splaying
منبت کاری کردن
splays
منبت کاری کردن
refashion
دست کاری کردن
go near to do something
تقریبا کاری را کردن
adventurism
اقدام به کاری کردن
carve
کنده کاری کردن
carved
کنده کاری کردن
carves
کنده کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution .
محکم کاری کردن
to intervene in an affair
در کاری مداخله کردن
carvings
کنده کاری کردن
limes
با اهک کاری سفید کردن
p in power to do something
عدم نیروبرای کردن کاری
the right way to do a thing
صحیح برای کردن کاری
bosses
برجسته کاری ریاست کردن بر
lift a finger (hand)
<idiom>
کاری بکن ،کمک کردن
give someone a hand
<idiom>
با کاری به کسی کمک کردن
bossing
برجسته کاری ریاست کردن بر
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
lime
با اهک کاری سفید کردن
prone to do something
آماده برای کردن کاری
to take trouble to do anything
زحمت کردن کاری را بخوددادن
end up
<idiom>
پایان ،بلاخره کاری کردن
systematization
اسلوبی کردن همست کاری
to omit doing a thing
از کاری فروگذار یا غفلت کردن
to run the show
در کاری اختیار داری کردن
walk out
کاری راناگهان ترک کردن
jobs
ایوب مقاطعه کاری کردن
job
ایوب مقاطعه کاری کردن
to egg
[on]
تحریک
[به کاری ناعاقلانه]
کردن
to incite somebody to something
کسی را به کاری تحریک کردن
to persuade somebody of something
کسی را متقاعد به کاری کردن
step in
مداخله بیجا در کاری کردن
to keep regular hours
هر کاری را درساعت معین کردن
on your own
خودم تنهایی
[کاری را کردن]
To come to blows with someone .
با کسی کتک کاری کردن
to have a finger in every pie
درهمه کاری دخالت کردن
boss
برجسته کاری ریاست کردن بر
bossed
برجسته کاری ریاست کردن بر
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
service
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
serviced
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
To do something in a pique .
از روی لج ولجبازی کاری را کردن
glid
تذهیب کاری
[در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
specialize
ویژه کاری کردن متخصص شدن
to engage in something
[in doing]
something
خود را به چیزی
[کاری]
مشغول کردن
specialises
ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialising
ویژه کاری کردن متخصص شدن
oversold
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
filet
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filleted
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
to pair off
جفت کردن
[برای کاری یا در جشنی]
to work by candle light
شب کاری کردن دود چراغ خوردن
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
specializing
ویژه کاری کردن متخصص شدن
trick someone into doing somethings
با حیله کسی را وادار به کاری کردن
specializes
ویژه کاری کردن متخصص شدن
to empower somebody to do something
کسی را برای کاری مخیر کردن
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
fillet
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
overselling
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
To settle the issue one way or the other.
تکلیف کاری راروشن ( یکسره ) کردن
oversell
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to get cracking
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
fillets
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to seek a position
جستجوی کاریامقامی کردن پی کاری گشتن
filleting
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
get after someone
<idiom>
مجبور کردن شخص درانجام کاری
It wI'll boomerang.
کاری را بر حسب شوخی وتفریح کردن
oversells
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
afterthought
چاره اندیشی برای کاری پس از کردن آن
nectareous
شیرین
fresh water
اب شیرین
affeluo'so a
شیرین
dulcet
شیرین
nectarean
شیرین
freshest
شیرین
sugared
شیرین
saccharine
شیرین
sweeter
شیرین
sweetest
شیرین
fresh
شیرین
soft water
اب شیرین
sweet
شیرین
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com